arrow-right-square Created with Sketch Beta.
کد خبر: ۵۳۰۶۹
تاریخ انتشار: ۰۳ : ۱۲ - ۳۰ بهمن ۱۳۹۰

روزهاي آخر زندگي قذافي به روایت یکی از نزدیکانش

پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :
منصور ضو، يكي از افراد حلقه نزديكان معمر قذافي، از رخدادهايي گفته است كه به مرگ رهبر سابق ليبي منتهي شدند.

به گزارش انتخاب به نقل از اعتماد، او متواضع و فروتن است، كمي نحيف و با ريشي چندروزه: اما تا چهار ماه پيش او از نزديك ترين افراد به قذافي بود، عضوي از دستگاه امنيتي هراسناك او. ديگر عضوي از خانواده قذافي شده بود: بيش از 30 سال خدمتگزاري رهبر ليبي را كرده بود. تا لحظه آخر همراه اربابش در سِرت ماند، تا بيستم اكتبر.

اين روز پيروزي نهايي انقلاب بود: قذافي كشته شد. آن روز زندگي منصور ضو براي هميشه تغيير كرد. امروز پدر 56 ساله 9 فرزند در مصراته، سومين شهر بزرگ ليبي، زنداني است: مصراته شهري بوده كه تعدادي از فجيع ترين جنايت ها عليه مردم ليبي در آنجا صورت گرفت. هيچ اتهامي را متوجه او نكرده اند، نه اتهام جنايت و نه اتهام كار خطايي: جرم او فقط اين است كه عضوي از هيات حاكمه نظام پيشين بوده است.

هيچ نشانه يي از اينكه او كي آزاد خواهد شد، ديده نمي شود: يا اينكه آيا اصلاآزاد خواهد شد يا نه. ضو، كه پيش تر رييس سازمان امنيت داخلي ليبي بوده، به تازگي قصه يي روايت كرده است كه بر واپسين روزهاي زندگي يكي از بي رحم ترين رهبران دنياي عرب نوري تازه مي تاباند.
    
    او به خبرنگار الجزيره گفت: «او هيچ ترسي از خودش نشان نداد: حتي آن آخرها هم به نظر آرام مي رسيد و شوخي مي كرد.» اما قصه او از وضع كشورش بعد از در رفتن سررشته هاي حكومت از دستان قذافي، تصويري مملو از آشفتگي و پريشاني و مرگ به دست مي دهد: آن روزها قذافي ديگر رهبري بود كه هيچ مهاري روي اوضاع نداشت: هيچ برنامه يي نداشت جز اينكه براي مرگ انتظار بكشد. ماه آگوست كه طرابلس سقوط كرد، قذافي و همراهانش عازم سرت شدند، جايي نزديك زادگاهش. به نظر مي آيد قذافي گزينه ديگري هم نداشت. ضو با افسوس مي گويد: «متاسفانه هيچ نقشه يي براي فرار به كشوري ديگر نداشت. اصلاهيچ نقشه يي براي هيچ كاري نداشت. پسرش معتصم هم كه مسوول گروه تامين امنيت او بود هم هيچ نقشه يي نداشت. از لحظه يي كه به سرت رسيديم، عبدالله زنوسي و من به قذافي گفتيم از اين شهر برويم، چون شهري كوچك است و خيلي راحت مي شود راه هاي خروجش را بست. عين يك اتاق است كه مي شود در خروجش را مسدود كرد. ماندن آنجا خودكشي بود. اما قذافي به حرف ما گوش نكرد.»
    
    در سرت آنها در خانه هاي رهاكرده مردم پي غذا مي گشتند و هر چند روز يك بار مخفيگاهشان را تغيير مي دادند. بعد بمباران ها شديدتر شد و كار به جايي رسيد كه هر روز يك نفر دچار جراحت مي شد: ديگر هيچ اميدي به وضع نبود. «به ما گفت هر كس ترسيده مي تواند برود. دادگاه كيفري بين المللي حكم جلبش را صادر كرده بود. به ما گفت نمي خواهد به كشورهاي همسايه برود و در وضعيتي قرار بگيرد كه برايش خوشايند نيست. گفت ترجيح مي دهد در ليبي بميرد تا اينكه در دادگاهي بين المللي محاكمه شود. تمام مدت درباره مرگ حرف مي زد. مي گفت يا در سرت خواهد مرد يا در جارف كه زادگاهش بود. در جريان فرارش پس از سرت قصد داشت به آنجا برود كه نتوانست.»

 رهبر سابق ليبي گفته بود هيچگاه كشوري را كه عاشقش است ترك نخواهد كرد و در خاك كشور خودش خواهد مرد. شايد واقعا هيچگاه به اين حرفش اعتقاد نداشت اما در آن روزهاي واپسين در سرت اين جمله اش رنگ واقعيت به خودش گرفت. ضو رفتار قذافي را در آن روزهاي آخر به ياد مي آورد كه دنيا داشت روي سرش خراب مي شد: «نمي ترسيد. ترس هيچگاه به وجود او راه نيافت. ولي بابت قطع ارتباطش با دوستان خوبش در اروپا مدام عصباني مي شد: سيلويو برلوسكني، توني بلر و رجب طيب اردوغان. آنها را دوستان شخصي اش مي دانست. سرخورده بود از اينكه آنها راهي براي نجاتش پيدا نمي كنند.» ضو مي گويد بسياري از مبارزاني كه به طرفداري از قذافي مي جنگيدند حرفه يي و تعليم ديده نبودند: داوطلب بودند، بي تجربه اما وفادار. مقاومت شديد طرفدارانش مخالفان را به اين نتيجه رساند كه شخص عاليرتبه يي در آن شهر است ـ شايد يكي از پسران قذافي. هيچ كس انتظار نداشت قذافي آنقدر احمق باشد كه در جايي آن قدر دور از هر راه فراري محاصره شود: اما او بود كه تصميم مي گرفت: «پسران قذافي مبارزات را هدايت مي كردند قدرت نه دست قذافي بلكه دست پسران او بود. معتصم، سيف الاسلام و خميس. سعدي با آنها موافق نبود: محمد را كه اصلانمي ديدي و سيف العرب هم در كل با اينكه خوني از ليبيايي ها ريخته شود مخالف بود، اما او در بمباران ناتو مرد.»

 آنها به خاطر ترس از ردگيري نيروهاي ناتو از موبايل ماهواره يي استفاده نمي كردند. دنياي شان به سرعت كوچك و مختصر شد. يار وفادار قذافي از آن روزهاي آخر تصويري همچون قيامت مي دهد: مرگ و ويراني، باران گلوله هاي توپ و بمب، ترس از مخالفان حاضر در شهر و هواپيماهاي ناتو در آسمان. تصميم اين شد كه از سرت فرار كنند. قرار بود ساعت چهار صبح عازم بيرون شهر شوند، اما همراهانش بي تجربه بودند: بعضي ها توي مخفيگاه خوابيدند. باقي ـ باور نمي شود كرد ـ چاي درست كردند و نشستند به معاشرت. همه كه آماده شدند ديگر ساعت هشت صبح شده بود. هيچ كس را براي شناسايي بيرون نفرستادند، و قافله 50 ماشين قذافي و همراهانش صاف رفت در دل نيروهاي مسلح مخالفان. بعد ناتو حمله كرد. «قذافي و من در يك ماشين بوديم. اغلب ماشين هاي مان سفيد و شبيه به هم بود اما زيادي نزديك به همديگر بوديم. اين هم نمونه ديگري از بي تجربگي بود. به يكباره انفجارهاي وسيعي رخ داد.

هواپيماهاي ناتو يكي از ماشين ها را پنج متر جلوترمان زدند. ماشين نابود شد و همه سرنشينانش كشته شدند. لاستيك هاي مان هم پنچر شدند. وضع حسابي به هم ريخته بود. بعد ناتو دوباره حمله كرد و زخمي ها و كشته هاي ديگري به جا گذاشت. من قذافي را از توي ماشين بيرون كشيدم و دويديم به سمت ساختمان كوچكي نزديك نهري پايين جاده. همان موقع بود پشت و پاهايم تير خوردند. تيراندازي ها به سمت مان بي امان بود. آخرين باري كه ديدمش كنار همان نهر نشسته بود و داشت با ابوبكر يونس جبار، وزير دفاع حكومتش، و پسرانش حرف مي زد. نترسيده بود: حتي شوخي مي كرد اما همه مي دانستند مرگ حتمي در راه است. بعد من از هوش رفتم.»
    
    ضو مي پذيرد قذافي هم اشتباهاتي كرده است اما هنوز هم معتقد است كه «اگر پاي ناتو وسط نمي آمد، قذافي شكست نمي خورد. آنها كاري كردند كه اوضاع عوض شد.»
نظرات بینندگان