پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) : 
فارن افرز نوشت: الکساندر استوب، رئیسجمهور فنلاند در مقالهاش با عنوان «آخرین فرصت غرب» (ژانویه/فوریه ۲۰۲۶) بهدرستی مسیر آینده نظم جهانی را پیشبینی میکند.
به گزارش سرویس بینالملل «انتخاب»، در ادامه این مطلب آمده است: او مینویسد: «کشورهای در حال توسعه تصمیم خواهد گرفت که ژئوپلیتیک در دوره بعدی به سوی همکاری، تکهتکه شدن یا سلطه متمایل شود.» او همچنین بهدرستی تأکید میکند که «این آخرین فرصت برای کشورهای غربی است تا بقیه جهان را قانع کنند که قادر به گفتوگو هستند، نه تکگویی.» با این حال، برای داشتن گفتوگو، باید گوش داد. حقیقت تلخ آن است که غرب به نظر نمیرسد مایل به گوش دادن به کشورهای در حال توسعه باشد.
کشورهای در حال توسعه همگی دیدگاههای غالب غرب درباره نظم جهانی را مشترک نیستند. استوب بر چالشهای ناشی از چین و روسیه تأکید میکند. اما بسیاری از ۳.۳ میلیارد آسیایی غیرچینی، همراه با حدود ۱.۵ میلیارد نفر در آفریقا و بیش از ۶۶۰ میلیون نفر در آمریکای لاتین، چین و روسیه را به شکلی متفاوت میبینند. سیاستگذاران غربی به ندرت تلاش میکنند بفهمند چرا. چین و روسیه ممکن است در تخیل غرب تهدیدآمیز جلوه کنند، اما مردم کشورهای در حال توسعه چنین تصوری ندارند—و نباید هم انتظار داشت داشته باشند. در واقع، سایر نقاط جهان در تاریخ معاصر به همان اندازه، و شاید بیشتر، از غرب هراس داشتهاند تا از رقبای اقتدارگرای آن. استوب بهدرستی از دولتهای غربی میخواهد که مطالبات و منافع کشورهای در حال توسعه را جدی بگیرند. اما تعامل با کشورهای در حال توسعه صرفاً تمرینی در گوش دادن نیست؛ بلکه مستلزم آن است که دولتهای غربی مواضع و رویکردهای خود را نسبت به جهانی که سالها بدیهی میپنداشتند، بازنگری کنند.
اسبهای بلند
برای نمونه، به جنگ اوکراین توجه کنید. بسیاری از کشورهای در حال توسعه حمله روسیه به اوکراین را محکوم کردهاند. این حمله غیرقانونی بود و هست. با این حال، زمانی که دولتهای غربی علیه روسیه تحریمهایی اعمال کردند، اکثر کشورهای دیگر از آن پیروی نکردند و روابط عادی خود را با روسیه حفظ کردند. در دسامبر ۲۰۲۵، نارندرا مودی، نخستوزیر هند و رهبر بزرگترین دموکراسی جهان، ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه را در دهلی نو با شلیک ۲۱ گلوله توپ تشریفاتی استقبال کرد و به غرب یادآور شد که تلاشهایش برای طرد روسیه ناکام خواهد ماند.
غرب اصرار دارد که حمله روسیه به اوکراین بیدلیل بوده است. البته اوکراین هرگز به روسیه حمله نکرد، اما سیاستهای غرب در قبال مسکو پس از فروپاشی اتحاد شوروی به بروز این بحران کمک کرد. بسیاری از متفکران برجسته غربی، از جمله دیپلمات آمریکایی جورج کنان و اندیشمند استرالیایی اوون هریس، دههها پیش هشدار داده بودند که گسترش ناتو به سمت شرق سرانجام واکنش تند روسیه را برخواهد انگیخت. رئیسجمهور برزیل، لوئیز ایناسیو لولا دا سیلوا، دیدگاهی ظریفتر درباره جنگ اوکراین ارائه داد؛ او در مه ۲۰۲۲ گفت: «پوتین نباید به اوکراین حمله میکرد. اما فقط پوتین مقصر نیست. ایالات متحده و اتحادیه اروپا هم مقصرند. دلیل حمله به اوکراین چه بود؟ ناتو؟ پس ایالات متحده و اروپا باید میگفتند: ‘اوکراین عضو ناتو نخواهد شد.’ این مشکل را حل میکرد.» ویدئویی از سال ۲۰۱۵ که در آن دانشمند علوم سیاسی آمریکایی، جان مرشایمر، توضیح میدهد چگونه غرب با استناد به مقاله سال ۲۰۱۴ خود، روسیه را تحریک کرده است، بیش از ۳۰ میلیون بار در یوتیوب دیده شده و بهطور گسترده در جنوب جهانی به اشتراک گذاشته شده است.
برخی رهبران غربی این دیدگاهها را غیراخلاقی و مغایر با اصولی میدانند که دموکراسیهای غربی مدعی دفاع از آن در جهان هستند. اما همزمانی جنگ در اوکراین و غزه در سالهای ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵ جایگاه اخلاقی اروپا را تضعیف کرد. اروپاییها بهدرستی از کشتار غیرنظامیان بیگناه در اوکراین ابراز وحشت کردند، اما رهبران اتحادیه اروپا عمدتاً در برابر ویرانی غزه توسط اسرائیل سکوت کردند. نه تنها شمار غیرنظامیان کشتهشده در غزه بیش از اوکراین بوده، بلکه بر اساس برآوردهایی که در فارن افرز و جاهای دیگر منتشر شده، اقدامات نظامی اسرائیل ممکن است به مرگ پنج تا ده درصد جمعیت پیش از جنگ غزه انجامیده باشد—رقمی تکاندهنده که بهمراتب بالاتر از تلفات جنگ روسیه در اوکراین است. هیچکس کشیش زناکاری را که در کلیسا موعظه وفاداری زناشویی میکند، محترم نمیشمارد. اما اینگونه است که رهبران اروپایی در جنوب جهانی دیده میشوند—و این یکی از دلایل اصلی است که چرا غرب در حال از دست دادن بقیه جهان است.
از آنجا که بسیاری از کشورهای در حال توسعه نیز از پیامدهای جنگ اوکراین آسیب دیدهاند (از جمله کشورهای آفریقایی که شاهد انتقال کمکهای اروپایی به اوکراین بودند)، طبیعی بود که از تلاشهای دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، برای پایان دادن به جنگ استقبال کنند. در مقابل، رهبران اتحادیه اروپا نابخردانه کوشیدهاند با تشویق ولودیمیر زلنسکی، رئیسجمهور اوکراین، به عدم سازش بر سر توافق صلح، تلاشهای ترامپ را خنثی کنند.
از نظر تئوریک، زمانی که ترامپ در اوایل امسال از تقابل با روسیه عقبنشینی کرد و جریانهای مالی آمریکا به اوکراین را قطع کرد، اتحادیه اروپا میتوانست خلأ را پر کند. همانطور که دونالد توسک، نخستوزیر لهستان، در مارس گفت: «۵۰۰ میلیون اروپایی از ۳۰۰ میلیون آمریکایی درخواست حفاظت در برابر ۱۴۰ میلیون روسی دارند که طی سه سال نتوانستهاند بر ۵۰ میلیون اوکراینی غلبه کنند.» اما برای جایگزینی منابع مالی از دسترفته آمریکا، رهبران اتحادیه اروپا باید شجاع میبودند و هزینههای داخلی را کاهش میدادند و از جمعیت خود میخواستند فداکاری کنند. تاکنون هیچیک از رهبران کشورهای اتحادیه اروپا جرأت نکردهاند بهطور جدی مزایای رفاهی شهروندان خود را برای حمایت از جنگ در اوکراین کاهش دهند. در عوض، کوشیدهاند داراییهای روسیه در اروپا را بهطور غیرقانونی مصادره کنند و اصول چندجانبهگرایی مورد تأکید استوب را نقض نمایند.
بهطور خلاصه، اتحادیه اروپا بهجای منزوی کردن روسیه، عملاً خود را از کشورهای در حال توسعه و حتی از ایالات متحدهِ ترامپ منزوی کرده است. اگر اتحادیه اروپا بهتر از تلاشهای ترامپ برای دستیابی به سازش با روسیه حمایت کند، جایگاهش در کشورهای در حال توسعه بهطور قابلتوجهی بهبود خواهد یافت. یک تنشزدایی بلندمدت میان اتحادیه اروپا و روسیه ممکن است، اگر هر دو طرف اوکراین را بهعنوان پلی میان خود بازسازی کنند نه خنجری در پشت روسیه.
گوش دادن خوب
اگر اتحادیه اروپا روابطش با روسیه، یک قدرت میانی، را بد مدیریت کرده، در قبال چین، یک ابرقدرت در حال ظهور، نیز عملکردی به همان اندازه ضعیف داشته است. تغییری عظیم در روابط اتحادیه اروپا و چین رخ داده است. در سال ۲۰۰۰، تولید ناخالص داخلی ترکیبی کشورهای اتحادیه اروپا حدود هفت برابر چین بود. اکنون هر دو تقریباً هماندازهاند. تا سال ۲۰۵۰، تولید ناخالص داخلی اتحادیه اروپا تقریباً نصف چین خواهد بود. با این حال، کشورهای اتحادیه اروپا با لحنی تحقیرآمیز با چین سخن میگویند و توافقهایی را که میتوانست روابط را تقویت کند—مانند توافق سرمایهگذاری اتحادیه اروپا و چین—مسدود کردهاند.
رهبران اتحادیه اروپا این اقدامات را با تعهدات اخلاقی خود به دموکراسی و حقوق بشر در برابر چین اقتدارگرا توجیه میکنند و معتقدند در سمت درست تاریخ ایستادهاند. اما برای بیش از دو هزار سال، مردم چین زمانی شکوفا شدهاند که دولتی مرکزی، قدرتمند و کارآمد داشتهاند که خردمندانه حکومت کرده است. تحت رهبری حزب کمونیست چین، مردم چین بهترین ۴۰ سال توسعه انسانی و اجتماعی را در چهار هزار سال تاریخ خود تجربه کردهاند. در نتیجه، حزب کمونیست چین از احترام، حمایت و مشروعیت قابلتوجهی در میان مردم چین—و در بسیاری از کشورهای در حال توسعه—برخوردار است.
دولت چین بیتردید کامل نیست و اشتباه میکند. همچنان در تلاش است اقتصاد را از چالشهایی چون بدهی عظیم بخش املاک و کاهش اعتماد مصرفکنندگان بیرون بکشد. اما این دولت همچنین یکی از کارآمدترین دولتهای جهان است. کافی است ببینید چگونه سهم چین از تولید جهانی از شش درصد در سال ۲۰۰۰ به حدود ۳۰ درصد امروز رسیده و ممکن است تا سال ۲۰۳۰ به ۴۵ درصد برسد. رهبران و مفسران غربی که حزب کمونیست چین را اهریمنی جلوه میدهند و خواهان چیزی معادل تغییر رژیم در پکن هستند، درک نمیکنند که در نگاه ۸۸ درصد جمعیت جهان که خارج از غرب زندگی میکنند، کاملاً مضحک به نظر میرسند.
استوب توصیه خردمندانهای به همتایان اروپایی خود ارائه میدهد: «دولتهای غرب جهانی میتوانند ایمان خود به دموکراسی و بازارها را حفظ کنند، بدون آنکه اصرار داشته باشند اینها کاربردی جهانی دارند؛ در جاهای دیگر، الگوهای متفاوتی ممکن است حاکم باشند.» کشورهای در حال توسعه با اشتیاق از این رویکرد حمایت خواهد کرد، همانطور که از تحلیل استوب مبنی بر اینکه «نظم جهانی مبتنی بر قواعد که بر پایه مجموعهای از نهادهای بینالمللی کارآمد و ارزشهای بنیادین استوار است، بهترین راه برای جلوگیری از تبدیل رقابت به برخورد است» پشتیبانی میکند.
حقیقت تلخ آن است که غرب به نظر نمیرسد مایل به گوش دادن به جنوب جهانی باشد.
نهادهای چندجانبه قویتر پاسخ این مسئلهاند. اما همانطور که استوب تأکید میکند، این نهادها باید برای پذیرش قدرتهای در حال ظهور، بهویژه چین و هند، اصلاح شوند. در اینجا نیز متأسفانه کشورهای اروپایی مانعاند. استوب درست میگوید که فهرست اعضای دائم شورای امنیت سازمان ملل باید تغییر کند. من «فرمول ۷-۷-۷» را برای اصلاح شورای امنیت پیشنهاد کردهام: هفت عضو دائم، هفت عضو نیمهدائم و هفت عضو دورهای. اعضای دائم قدرتهای بزرگ نماینده هر منطقه خواهند بود: برزیل، چین، اتحادیه اروپا (با نمایندگی فرانسه و آلمان)، هند، نیجریه، روسیه و ایالات متحده. ۲۸ قدرت تأثیرگذار بعدی (بر اساس جمعیت و تولید ناخالص داخلی) بهصورت چرخشی هفت کرسی نیمهدائم را پر خواهند کرد، و هفت کرسی نهایی نیز بهصورت چرخشی میان سایر اعضای سازمان ملل توزیع میشود. این رویکرد تضمین میکند شورای امنیت همواره از نظر جغرافیا، جمعیت و نفوذ اقتصادی نماینده باشد.
راه سادهای نیز برای آغاز این روند وجود دارد: بریتانیا میتواند کرسی دائم خود را به هند واگذار کند. در سال ۲۰۰۰، اقتصاد بریتانیا ۳.۵ برابر اقتصاد هند بود. تا سال ۲۰۵۰، اقتصاد هند میتواند چهار برابر اقتصاد بریتانیا باشد. بریتانیا باید با واگذاری این کرسی، هم برای غارت دوران استعمار جبران کند و هم توزیع در حال تغییر قدرت جهانی را بپذیرد. بیتردید بریتانیا در واگذاری حق وتو مردد خواهد بود، اما چنین اقدامی میتواند به این کشور کمک کند نقش در حال تغییر خود در ژئوپلیتیک را بپذیرد. در شرایطی که ایالات متحده بهطور فزایندهای غیرقابلاعتماد به نظر میرسد و بریتانیا به دلیل همراهی نزدیک با خطمشی آمریکا در دهههای اخیر آسیب اعتباری دیده، لندن میتواند با تقویت روابطش با سایر کشورها سود ببرد. با یک آشتی بزرگ و تاریخی با هند و پیشگامی در اصلاح ضروری شورای امنیت، بریتانیا میتواند خود را بهعنوان دوست و حامی جنوب جهانی بازتعریف کند و همزمان با مذاکره درباره تبادلات الزامآور با هند و دیگر کشورها، اطمینان یابد که حتی پس از واگذاری وتو، اهرم ژئوپلیتیک قابلتوجهی حفظ میکند. بریتانیا میتواند خود را برای موفقیت در دهههای آینده آماده کند، بهجای آنکه بیهوده به مزایای ناپایداری که در گذشته به دست آورده چنگ بزند.
غرب همچنین در اصلاح صندوق بینالمللی پول تمایلی نشان نمیدهد. در نظریه، سهم رأی کشورها در صندوق باید بازتاب سهم آنها از تولید ناخالص داخلی جهانی باشد. اما امروز، با وجود آنکه سهم اتحادیه اروپا و چین از تولید ناخالص داخلی جهانی تقریباً مشابه است (اتحادیه اروپا حدود ۱۵ درصد و چین حدود ۱۷ درصد)، سهم رأی اتحادیه اروپا ۲۶ درصد و سهم چین تنها شش درصد است. اتحادیه اروپا بهشدت در برابر کاهش سهم رأی خود مقاومت کرده است. همچنین عجیب است که در بیش از ۸۰ سال تاریخ صندوق، هرگز یک فرد غیراروپایی ریاست آن را بر عهده نداشته است. عدم اصلاح صندوق، کشورها را به وابستگی بیشتر به نهادهای موازی و برنامههای ایجادشده توسط چین، مانند بانک سرمایهگذاری زیرساخت آسیا و ابتکار کمربند و جاده، سوق خواهد داد.
توصیه نهایی استوب خردمندانه است: «تقارن جدیدی از قدرت میان غرب جهانی، شرق و کشورهای در حال توسعه، نظمی متعادلتر ایجاد خواهد کرد که در آن کشورها بتوانند از طریق همکاری و گفتوگو میان برابرها با چالشهای فوری جهانی روبهرو شوند.» اما دستیابی به چنین تقارنی مستلزم گفتوگو میان برابرهاست. و گفتوگوی خوب نیازمند گوش دادن خوب است. متأسفانه، ۱۲ درصد جمعیت جهان که در غرب زندگی میکنند هنوز هنر گوش دادن به ۸۸ درصد باقیمانده ساکنان سیاره را نیاموختهاند. اگر مقاله استوب فرآیند تازهای از گوش دادن واقعی در غرب—بهویژه در اروپا—بر انگیزد، هدف مفیدی را برآورده کرده است.