محمدرضا باهنر از کسانی است که
سالهاست سنگ ضرورت تحزب را به سینه میزند. او میگوید برای کنگره حزب که
به تهران آمد، به خاطر زنده ماندن نام شهید باهنر توصیه شد برای شورای
مرکزی ثبت نام کند. باهنر هنوز اصرار دارد حزب جمهوری اسلامی منحل نشده و
فقط فتیله آن پایین کشیده شده است.
به گزارش سفیر، بخشی از گفتگوی محمدرضا باهنر با شماره خرداد ماه مجله همشهری ماه بدین شرح است:
اوایل انقلاب، حزب جمهوری اسلامی عملا حزب حضرت امام(ره) بود و پنج نفری
که حزب را تاسیس کردند از اعضای موثر شورای انقلاب بودند و تقریبا همه
حکومت را در دست داشتند. بنیصدر این مجموعه را قبول نداشت و معتقد بود که
این افراد، زیادهخواه هستند. این در حالی بود که همان زمان بنیصدر، هم
رئیس جمهور بود هم رئیس شورای انقلاب و هم جانشین فرمانده کل قوا و به طور
کلی تمام مسوولیتهای کلیدی کشور را بر عهده داشت.
اما باز هم به حزب جمهوری اسلامی میگفت که شما
تمامیتخواه و زیادهخواه هستید چون عملا خیلی از کارهای فکری انقلاب در
حزب جمهوری اسلامی شکل میگرفت. پیشنویس قانون اساسی که آقای حبیبی آورده
بود برگرفته از قانون اساسی فرانسه بود و تحول در آن در مجلس خبرگان اتفاق
افتاد البته آن زمان آیت الله منتظری رئیس بودند اما عملا نبض امور در این
مجلس در دست شهید بهشتی بود که این ساختار ولایت فقیه را به قانون اساسی
اضافه کردند. حتی من میخواهم بگویم نهادهایی مثل سپاه، جهاد و جاهای دیگر
هم عموما در حزب جمهوری اسلامی طراحی شد و شکل گرفت.
• حزب جمهوری اسلامی عملا خط امامیها بودند. اینکه در سالهای اولیه
و در درون خود، مشکل و اختلاف داشتند یا نداشتند نیازمند توجه به این نکته
است که ما آن زمان رقیب مشترک داشتیم؛ رقیبی که متشکل بود از لیبرالها،
تودهایها و... عموما اول، انقلاب از نظر شکل قانون اساسی و رفراندوم و
چیزهای دیگر خوب جلو رفت اما از نظر ماهوی، میان انقلابیون اختلاف نظر
اساسی وجود داشت. مرحوم بازرگان، لیبرالها و این طیف فکری معتقد بودند که
حکومت باید دست مسلمانهای عادل باشد نه اینکه حکومت اسلامی باشد. چون
معتقد بودند که به روز شدن اسلام و ورود آن در حوزه سیاست و حکومتداری،
کاری سخت و نشدنی است و نمیشود خیلی احکام اسلامی را در حکومت جاری کرد.
حالا بعضیها بیانصافی میکنند و مثلا در دین و اعتقادات انقلابی افرادی
مثل مهندس بازرگان شک میکنند. واقعا در اعتقاداتشان نمیشد تردید کرد؛
بههرحال اینها جزو انقلابیها بودند. خود مهندس بازرگان کلی کتاب در مورد
قرآن و تفسیر موضوعی دارد.
• اگر اختلافی هم در بین خط امامیها وجود داشت، فرصت بروز نداشت چون
رقیب مشترک داشتند. بعد از این در جریان مجلس وقتی که بنیصدر رئیسجمهور
شد، نقل شد که امام به کسانی که به بنیصدر انتقاد میکردند فرموده بودند
شما بروید مجلس را بچسبید. در جمهوری اسلامی مجلس همهکاره است. به همین
دلیل یک ائتلاف بزرگی برای مجلس اول شکل گرفت. بعد از اینکه آن رقیب مشترک
عملا حذف شد، داستانهای هفت تیر و هشت شهریور و آن ترورها اتفاق افتاد و
تمام شد و مجلس کمی آرام گرفت و بنیصدر هم عزل شد، بعد کم کم اختلافهای
درونی آغاز و آشکار شد.این اختلافها هم مسیرش کاملا مشخص بود؛ اختلاف از
سازمان مجاهدین انقلاب شروع شد و دو دسته شد. یک تیپ، آقایان بهزاد نبوی،
سلامتی و اینها بودند و یک تیپ هم آقایان توکلی، لاریجانی و ذوالقدر.
اختلاف هم از موقعیت و اختیارات نمایندگی حضرت امام در سازمان مجاهدین
انقلاب یعنی آیت الله راستی آغاز شد. بر سر شخصیت حقوقی آیت الله راستی
چندین نظر وجود داشت؛ یک عده میگفتند که سازمان مجاهدین تعدادی عضو شورای
مرکزی دارد که یکی از آنها هم آیت الله راستی است. مینشینیم، بحث میکنیم و
بعد نتیجه میگیریم. یک عده میگفتند که نه! آقای راستی حق وتو دارد و به
حساب شورای نگهبان سازمان مجاهدین است؛ یعنی سازمان مجاهدین بنشیند، بحث
بکند به نتیجه برسد و بعد نتیجه را به آیت الله راستی بدهد و ایشان هر طور
صلاح دانستند تصمیم میگیرند. یک عده هم میگفتند که نه! آیت الله راستی در
شورای مرکزی حق رای هم ندارد. حداکثر گزارشی میخواهد به حضرت امام بدهد،
بدهد.
• بهزاد نبوی و مرحوم رضا اصفهانی سردمداران دولتی کردن کارها بودند و
در مقابل هم آقایان ناطق نوری، عسگر اولادی و توکلی قرار داشتند. البته از
این طرف هم افراط بود؛ مثلا دکتر توکلی اصلا چیزی به اسم قانون کار و...
را قبول نداشت. آقای توکلی میگفت این یک قرارداد میان کارگر و کارفرماست و
هرچه هم تفاهم کردند، کردند. میگفتند که اگر کارفرما زور گفت و حق کارگر
را نداد چه؟ آقای توکلی میگفتند خوب کارگر زیر بار حرف زور نرود و اصولا
دولت حق دخالت در روابط کار را ندارد که البته الان نظر آقای توکلی چنین
نیست.در انتخابات مجلس سوم بحث روحانیون و روحانیت مطرح شد و یک عده تبلیغ
کردند که حضرت امام(ره) طرفدار روحانیون هستند و جامعه روحانیت و جامعه
مدرسین را متهم کردند به اسلام آمریکایی که بعدها حضرت امام(ره) فرمودند که
من به جوانان انقلابی توصیه میکنم که از جامعه مدرسین جدا نشوند که اگر
جدا شوند به دامن کسانی گرفتار میشوند که آنها مروج اسلام آمریکایی هستند.
• ما که اصولا مدعی هستیم مبنای تصمیمها و رفتارهایمان باید دینی
باشد. ولایت فقیه هم برداشتی از اعتقاد ماست. خود ولایت فقیه میزان
اختیارات ولی فقیه را هم مشخص میکند. برای امام(ره) مساله جنگ و دفاع
استراتژیک بود، ایشان معتقد بودند که همه کشور و همه نظام باید دنبال دفاع
باشد. حرف هم درست بود. در این قضیه تحلیل حضرت امام (ره) این بود که اگر
مهندس موسوی نباشد ممکن است که دفاع مقدس آسیب ببیند. چون جایگزین هم آقای
ولایتی مطرح میشد. آقای ولایتی هم وزیر امور خارجه بود؛ لحن وزیر امور
خارجه با لحن وزیر دفاع، زمین تا آسمان فرق دارد. لحن وزیر امور خارجه حتی
در زمان جنگ هم لحن دیپلماتیک است. حضرت امام (ره) از این نگران بودند که
جنگ تحت تاثیر قرار گیرد؛ حتی نامه هم نوشتند که به نظر من مهندس موسوی
نخست وزیر باشد اما نامه را به این صورت به پایان بردند. حضرت امام در
ادامه نوشته بودند «اما در هر صورت شما در رای دادن خودتان مسوول هستید»
امام (ره) نوشتند که درست است که من توصیه میکنم اما در رای دادنتان
خودتان مسوول هستید.
• آن موقع چون بحث این بود که ممکن است مهندس موسوی رای نیاورد، من
یادم هست آیت الله منتظری از جایگاه قائم مقام رهبری، شب رای گیری برای
مهندس موسوی چند نفر از ما را احضار کردند قم و گفتند فردا چه کار
میخواهید بکنید؟ گفتیم خب باید چکار کنیم؟ گفتند که من خیلی مهندس موسوی
را قبول ندارم؛ اما آقا گفته (آیت الله منتظری به امام میگفت آقا) باید
مهندس موسوی رای بیاورد. ما هم گفتیم ما قبول داریم؛ رای هم میآورد. ما
گفتیم اما شما نظرتان این است که مهندس موسوی 270 رای بیاورد؟ گفتند نه، ما
میخواهیم مهندس موسوی نخست وزیر شود. ما گفتیم خب، با 160 رای هم
نخستوزیر میشود. آقای منتظری گفت نخست وزیر میشود حتما؟ ما گفتیم بله
حتما، اما ما که تکلیف نداریم برای رای دادن. آن روز ما با آقای منتظری بحث
و جدل کردیم که اگر منظور حضرت امام (ره) این است که مهندس موسوی با 270
رای نخست وزیر شود که وظیفه ماست که رای بدهیم، اگر نه که ما مجلس کف
دستمان است و میدانیم که چه اتفاقی میافتد. درنهایت هم گفتیم چشم؛ ما
تعهد میدهیم که مهندس موسوی نخست وزیر شود.
• خیلیها آن موقع دنبال این مسائل بودند که در ایران دیکتاتوری است،
جمهوریت و رایگیری در آن معنی ندارد و ... بنابراین نتیجه این بود که نظر
امام (ره) تامین میشود و مهندس موسوی نخست وزیر میشود اما نه با 270
رای.البته تحلیلهای دیگری هم هست. داستان خود آقا(مقام معظم رهبری) هم مهم
است دیگر. بعد از آن جریان 99 نفر، درآوردند اینها ضدولایت فقیه هستند
و...، آقا فرمودند که نه، اینها ضدیتی با ولایت فقیه ندارند، و من خودم
صدمین نفرشان هستم. این را هم در سخنان رسمیشان گفتند؛ نه اینکه در جلسات
خصوصیشان گفته باشند. خود آقا هم مدتها در برابر نظر امام مقاومت کردند و
استدلال میکردند که درست نیست مهندس موسوی، نخست وزیر باشد. بعد دیگر
احساس کردند که تکلیف است. آن لحظه که به تکلیف رسیدند ماجرا تمام شد.
• اختلاف در حزب جمهوری اسلامی کم کم شکل گرفت و بعد دعوا بالا گرفت و
خشن شد. مخصوصا در دور دوم دولت حضرت آیت الله خامنه ای که عملا مهندس
موسوی خودش را نخست وزیر آقا نمیدانست و خودش را نخست وزیر حضرت امام(ره)
میدانست. حالا نمیخواهم وارد موضوع شوم اما مهندس موسوی همان موقع خیلی
جفا کرد، یک زمانی قهر کرد و استعفا داد. یک دفعه دو روز گم شد. نخست وزیر
در اوج جنگ، در آن شرایط سخت یکباره غیبش بزند و تلفنهایش را هم جواب ندهد
و قهر کرده باشد. به این بهانه که عدهای در کارش دخالت میکنند.
• از نظر تاریخی ما حافظه خوبی نسبت به حزب نداریم. قبل از انقلاب
اگر حزبی میخواست کار کند یا باید وابسته به شاه بود مثل رستاخیز یا باید
وابسته به خارج از کشور بود مثل توده؛ بنابراین مردم دل خوشی از حزب
نداشتند. بعد از انقلاب هم این داستان حزب جمهوری اسلامی پیش آمد. اوایل
انقلاب، حزب جمهوری برای مردم مترادف بود با جمهوری اسلامی. علت هم این بود
که مردم فکر میکردند، برای نظام جمهوری اسلامی ثبت نام میکنند. اگر حزب
جمهوری اسلامی میماند شاید کشور به سمت تکصدایی میرفت که حالا به دلایلی
تعطیل شد. بعد از آن هم کسانی که به قدرت میرسیدند کم لطفی کردند. همین
آقایان هاشمی، خاتمی و احمدینژاد از یکی از این تشکلها رشد کردند و بعد
از به قدرت رسیدن، این رابطه را نفی میکردند. گویا کسی که به قدرت میرسد
سیستم پوپولیستی را ترجیح میدهد و هر نوع تحزب را تکذیب و اعلام برائت
میکند.
• تصور برخی این است که تحزب با ولایت فقیه سازگاری ندارد که من این
را قبول ندارم، آقا هم قبول ندارند. آقا با سیستم و تعریف حزب در غرب موافق
نیستند، تعبیر زیبایی هم دارند. آقا میفرمایند: «حزبی که مثل دو تیم
فوتبال باشد و 11 نفر بازی کنند و 100 هزار نفر هورا بکشند را قبول ندارم.
میگویند که همه 100 هزار نفر باید بازی کنند. حزب باید تولید فکر و اندیشه
کند. این تولید اندیشه را کاملا پخش کند و بازخوردها را بگیرد تا بتواند
ایدهپردازی نموده و نیروسازی نماید.»