صفحه نخست

تاریخ

ورزش

خواندنی ها

سلامت

ویدیو

عکس

صفحات داخلی

جمعه - ۱۶ آبان ۱۴۰۴
کد خبر: ۱۱۹۳۲۴
تاریخ انتشار: ۵۵ : ۱۰ - ۱۲ تير ۱۳۹۲
داستان کوتاه:
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :
امیررضا قراگزلو: خانم و آقای براینگتون در منزلی یک طبقه واقع در خیابان کارینا در شهر فیلادلفیا حدود پنج سال بود که با خوشبختی با هم زندگی میکردند وخوشبختی این زوج و علاقه وافر آنها بهم  زبانزد همه آشنایان و نزدیکانشان بود. آنها در یک شرکت تجاری مشغول فعالیت بودند که باهم آشنا  و پس از چند ملاقات خصوصی و صرف ناهار یا عصرانه بهم علاقمند شده و سرانجام با هم ازدواج کردند. خانم سالی منشی قسمت حسابداری و همسرش آقای جک ریاست قسمت بازرگانی را به عهده داشت. پس از مدتی که از ازدواجشان میگذشت ،بعلت وضعیت مالی مناسب جک و البته با توافق هم سالی سر کار نرفت . ضمنا برای بچه دار شدن هم عجله ای نداشتند و فعلا بر این باور بودند که با هم به زندگی عشق بورزند. از جمله سرگرمیهایشان تشکیل  و یا شرکت در میهمانیهای مجلل بود که در همه آنها این زوج مانند روزهای اول زندگیشان همیشه کنارهم بوده و لحظه ای از هم غافل نمیشدند. سفرهای متعدد که دیگر جای خودداشت.تقریبا زندگی و علاقه آنها بهم عامل حسادت دیگر زوج های جوان بود . از دیگر علایق مشترک آنها که بیشتر سالی به آن علاقه مند بود و جک هم بخاطر علاقه سالی آن را دوشت میداشت رفتن به سینما و سپس پیاده روی تا منزل  وبحث در مورد زاویه های مختلف فیلم بود  و آنقدر سالی در اینکار مهارت داشت که گاهی جک به شوخی به او میگفت که اگر در سینما کار کند قطعا کارگردان و هنر پیشه بزرگی خواهد شد . زندگیی آنها عاشقانه بود ريال طوریکه هرگاه جک به ماموریت میرفت و سالی همراه او نبود روزانه چند بار با هم تلفنی صحبت میکردند و محال بود که جک کارت پستالی از آنجا با جمله ای عاشقانه برای سالی نفرستد .

تا اینکه عصر یکروز تابستانی که جک به منزل باز گشت متوجه حضور مهمانی در خانه گردید . سالی از آشپزخانه بیرون آمد و جک را در آغوش گرفت و به او گفت تا حدس بزند چه کسی مهمان آنهاست و جک از این موضوع اظهار بی اطلاعی کرد .در این هنگام بود که دختری هم سن وسال سالی از آشپزخانه بیرون آمد و با لبخندی بر لب به جک سلام داد . زیبائی صورت دختر کاملا جک را تحت تاثیر قرارداده بود . جک جواب سلام اورا داد و چند ثانیه نگاهشان با هم تلاقی کرد .سالی آنها را به میز آماده شام که به سلیقه مگی چیده شده بود دعوت کرد و ضمن شام به جک گفت که امروز اتفاقی مگی را که بهترین دوست دوران دانشگاهیش بوده و پس از اتمام تحصیل به اروپا رفته و دیگر خبری از او نداشته را هنگام خرید ملاقات کرده و از او در خواست کرده تا شام را نزد آنها باشد و اضافه کرد حالا مگی برگشته و در اداره پست مشغول فعالیت است. جک هم خوشحالی خود را از این موضوع ابراز داشت و گفت : دوستان سالی ، دوستان من هم هستند و به مگی خوش آمد گفت . مگی هم از اینکه شنیده بود آنها خوشبخت هستند و همدیگر را فراوان دوست دارند به جک تبریک گفت .چون مگی تنها بود و خانواده اش هم در اروپا مانده بودند رفت و آمدش با سالی بیشتر شد و همین امر باعث صمیمیتر شدن رابطه مگی و جک میشد . یکروز مگی با دفتر کار جک تماس گرفت وبه جک گفت اگر مایل باشد ناهار را با هم در رستورانی نزدیک اداره پست با هم باشند و جک هم گفت اگر سالی بیاید او هم خواهد آمد ولی مگی ناراحت شده وپیشنهادش را پس گرفت .دعوت ها تکرار میشد و هر بار مگی با عشوه های بیشتر و جملات عاشقانه سعی در به دام انداختن جک داشت و جک هرچند اوایل امتناع میکرد اما بالاخره تسلیم مگی گردید . در اولین ملاقات خصوصی شان جک معذب بود و احساس گناه میکرد . اما مگی قشنگترین لباسهایش را پوشیده بود و با طرز گفتاری عجیب که درون جک را میلرزاند سعی در تسخیر او بود . جک این کار را خیانت به سالی و زندگی پر عشقشان میدانست . مگی در پاسخ میگفت : تو اورا دوست داری و بودنت با من از این دوست داشتن نمیکاهد .ولی بدان مرد جذابی چون تو نباید منحصر به یکی باشد مگر دیگر دختر ها دل ندارند جکی . دیدارها بیشتر میشد و هر بار مگی باجملات عاشقانه و عشوه های زنانه جک را تسلیم خویش میکرد . جملات دقیقا در قلب جک وارد میشد و چاره ای جز تسلیم در مقابل آنها و حتی زیبائی مگی نداشت. جک دیگر چیزی بنام عذاب وجدان را فراموش کرده بود . گاهی تمام بعداز ظهر را با مگی در خانه اش سپری و شبها هم به او فکر میکرد .یکروز که جک از خانه مگی به خانه اش برگشت ، سالی به بوی عطر زنانه لباس های جک اشاره و به او اعتراض میکند و جک هم البته کمی دستپاچه شده و زود خودش را جمع کرده و گفت امروز از طرف شرکت برای سرو سامان دادن به اوضاع بازرگانی کارگاه تولید عطر زنانه رفته و این بو مربوط به آن است. سالی خندید و جک را در آغوش گرفت اما جک متوجه اندوهی در عمق چشمان سالی میگردد . قرارهای جک و مگی هر روز بیشتر میشد و گاهی شبها هم جکی دیر به خانه می آمد . سالی هم تقریبا هر شب جک را مواخذه میکرد و به او میگفت دیگر ظاهرا آن عشق گذشته را به زندگیشان ندارد . با کمرنگ شدن حضور جک در زندگی با سالی ، مواخذه ها به بحث و اعتراض مبدل میشد و سالی هرروز ضعیفتر میشد . دیگر کار آنها به درگیری شدید لفظی کشیده میشد . سالی خوب میدانست که جک با زنی دیگر در ارتباط است و بهتر میدانست آن زن مگی بود .

یکروز که مگی و جک در رستوران نزدیک اداره پست مشغول صرف ناهار بودند ،سالی از راه میرسد و یکراست بطرف میز آنها میرود . مگی با دیدن سالی صورتش سرخ میشود وبلافاصله از جایش بلند شده سرش را پایین میاندازد . جک نشسته بود و زبانش بند آمده بود و حتی توان بلند شدن را نداشت .نگاه جک و سالی به هم گره خورده بود . مگی از فرصت استفاده کرد ،کیفش را برداشت و با گفتن کلمه متاسفم آنجا را ترک کرد . البته جک بدنبال پیدا کردن بهانه ای برای ناهار با مگی بود که گفتن این کلمه توسط مگی نقشه او را بهم زده بود . سالی به آرامی به جک گفت که شب در منزل باید باهم صحبت کنند و با گریه از آنجا رفت. جک تمام بعد از ظهر را در فکر این بود که چگونه کارش را جبران کند و خود را متقاعد میکرد که اگر به سالی زندگی عاشقانه شان را یاد آوری کند اورا خواهد بخشید . به او قول میدهد دیگر مگی را نخواهد دید و البته قرارهایش با مگی را مخفیانه ادامه خواهد بود .عصر یکدسته گل مریم خرید و به خانه رفت . شب در خانه آنها غوغائی بود . سالی دائما اشک میریخت و فریاد میکرد که جک اورا دیگر دوست ندارد .جک هرچه تلاش میکرد بیفایده بود . سالی هم تمام نمیکرد دائما فریاد میزد و در خواست جدائی مینمود . جک که دیگر سرش درد گرفته بود ، اختیار خود را از دست داد و دستش را روی سالی بلند کرد . یک طرف صورت سالی سرخ شد . سالی با تعجب در چشمان جک خیره ماند وباز اندوه درون چشمانش تمام وجود جک را لرزاند . جک در پی عذر خواهی در آمد اما سالی با گریه به اتاقش رفت .

سالی هر روز بهانه گیر تر میشد و خانه را برای جک جهنم میکرد . اما جک در خانه مگی آرامش را تجربه میکرد. دختری که دائما به او اظهار عشق میکرد و وجودش را صرف او مینمود و هیچ حرفی هم از سالی و زندگیشان نمیزد .جک دیگر از سالی بدش می آمد و حتی دوست نداشت اورا ببیند و هر وقت به گذشته شان فکر میکرد این سالی را بیشترنمیشناخت . دیگر آنها به آخر خط رسیده بودند .آن دو از هم جدا شدندواین پایان ساده ای بود به زندگی پر عشق آنها که حسادت اغلب زن و شوهر هارا برمی انگیخت . سالی به منزلی در اطراف شهر که ارثیه خانوادگیش بود رفت .دو ماه از جدائی آنها نگذشته بود که مگی و جک با هم ازدواج کردند.در روز ازدواج سالی از مکانی که کمتر کسی به آن توجه داشت به منظره عروسی نگاه میکرد . در یک لحظه نگاه مگی و سالی باهم تلاقی کرد . مگی از شرم نگاهش را به زمین دوخت و سالی لبخند تلخی بر لب آورد .سالی باز هم ضعیفتر میشد و از او تنها استخوانهایش باقی مانده بود . تحمل از دست دادن جک برایش سخت بود .

سه ماه از ازدواج مگی و جک بیشتر نگذشته بود که روزی مگی با دفتر کارجک تماس گرفت و ازاو خواست تا سریعتر خود را به بیمارستان برساند و وقتی جک علت را پرسید در پاسخ گفت که برای یکی از نزدیکانشان اتفاق بدی افتاده است . جک فورا خود را به بیمارستان رساند و متوجه شد که صبح امروز سالی به کما رفته و ساعتی قبل زندگی را وداع کرده است .مگی دائما اشک میریخت . گواهی فوت توسط دکتر خانوادگیشان قبلا صادرشده بود و مقرر گردید فردا مراسم تدفین انجام گردد. جک نیز مقداری ناراحت بود . علت مرگ را از دکتر پرسید و دکتر در جوابش به او تسلیت گفت .جک مگی را در آغوش گرفت و از او خواست تا آرامشش را حفظ کند . آنروز برای هردو آنها روز ناراحت کننده ای بود و شاید هردو درمورد مگی احساس گناه میکردند. فردا صبح مراسم انجام شد و آشنایانی که در مراسم شرکت داشتند پس از تسلست به جک آنجا را ترک گفتند . مگی تا آن لحظه آرام بود اما پس از رفتن آنها کنار مزار سالی نشست و شروع به گریه کردن نمود . جک مدتی ایستاد .حس میکرد سالی از زیر خاکهابه او زل زده، دارد اورا نگاه میکند . ماندن برایش آنجا سخت بود . از مگی خواست تا آنها هم از آنجا بروند. اما مگی حاضر به اینکار نبود و گریه میکرد . حوصله جک رفت و با عصابنیت به مگی گفت : چرا اینقدر گریه میکنی؟ مگر چه شده . او دیگر مرده . راحت شد و ما را هم راحت کرد . یادت نیست این اواخر دیوانه شده بود و میخواست مرا هم دیوانه کند خدا را شکر، اگر تو نبودی شاید من الان در دیوانه خانه بودم . اصلا معلوم نبود اگر میماند بلائی سرما و زندگیمان نمی آورد. مگی در حالیکه اشک میریخت بلند شد و با عصبانیتی به جک گفت :جک !تو میفهمی چه میگوئی . تو چطور به خودت اجازه میدهی . و دوباره شروع به گریه کردن نمود . جک متعجب شد و خواست چیزی بگوید .اما مگی با لحنی آرام گفت: جک! معذرت میخوام . من حال مناسبی ندارم . سالی بهترین دوستم بود و او الان مرده . راست میگوئی بهتر است از اینجا برویم .

جک برای اینکه حال و هوای مگی عوض شد دو هفته مرخصی گرفت و با هم به اروپا پیش خانواده مگی رفتند . جک تا آنجا که توانست سعی کرد تا به مگی خوش بگذرد و مگی هم جک را ناراحت نمیکرد.اما وقتی تنها بود برای سالی اشک میریخت . سالی روزی بهترین دوستش بود و حالا او جای زندگی سالی را گرفته بود .

پس از بازگشت از سفر ، روز یکشنبه مگی از جک خواست تا به گورستان بروند و سری به مزار سالی بزنند . جک موافقت نکرد ولی وقتی اصرار مگی را دید و مطمئن شد اگر جک هم نرود مگی تنها خواهد رفت ، او نیز راهی شد . در مسیر مگی از گل فروشی دسته گل مجللی خرید .جک خندید وبا لحنی مسخره گفت: میخواهی پس از مرگش دلش را به دست آوری . ما که گناهی نکردیم . مرده چه نیازی به گل دارد . او الان در حال پس دادن جواب است . وقت بوئیدن گل را  ندارد .مگی با عصبانیت به جک نگاه کرد و جک زود حرفهایش را پایان داد. مگی از شیشه ماشین به بیرون نگاهی انداخت ،آهی کشید و گفت: راست میگوئی ما گناهی نکردیم هیچ گناهی جک . اما سالی دوست قدیم من و زن سابق توست و این حداقل کاری است که پس از مرگش میتوانیم انجام دهیم .

بر سر مزار سالی ، دوباره مگی شروع به گریه کردن نمود . جک صبر کرد اما دید گریه مگی ظاهرا تمامی ندارد . مگی جوری گریه میکرد که انگار سالی خواهرش بود و نه یک دوست قدیمی. حوصله جک تمام شرد و فریاد زد : مگی!خواهش میکنم ،دیگر کافی است ،این زن ارزش اینهمه گریه را ندارد ،مگر یادت نیست که این اواخر با من چگونه رفتار میکرد. او دیوانه شده بود .خودش را نابود کرد ومیخواست مرانیز نابود کند . او زن احمق ، دیوانه و خودخواهی بود . مگی با شنیدن این حرف ایستاد و با خشم ،نگاه تندی به جک انداخت. جک دستپاچه شد و البته کمی هم ترسید تاکنون مگی را اینگونه ندیده بود . مگی اورا هل داد و گفت:خفه شو جک ،خفه شو بیشتر از این چیزی نگو ،تو نمیفهمی ،تو عشق را هم نمیفهمی .کاش...و بلافاصله حرفش رابرید . جک گیج شده بود نمیدانست چه باید بگوید کاملا مبهوت بود و فقط به مگی نگاه میکرد . پس از چند ثانیه مگی ادامه داد: جک هیچگاه به سالی توهین نکن ،نکند اگر من هم بمیرم در مورد من هم اینگونه صحبت کنی؟ جک که حالا خود را جمع کرده بود به مگی گفت : این کارها برای چیست ؟ اصلا تو چرا اینگونه از او دفاع میکنی؟ هرگز خودت را با مقایسه نکن ، تو هیچگاه مثل او نیستی و نخواهی بود تو انسانی اما سالی ... مگی بلافاصله حرف او را قطع کرد و گفت : آری من مثل او نیستم و نخواهم شد ، او فرشته بود در لباس انسان ، او مهربان بود و دوست داشتن را خوب میفهمید ، اما من و تو جک ... و در اینجا سکوت کرد . جک خواست چیزی بگوید اما مگی مانع او شد و گفت : جک!نمیتوانم ببینم تو هر بار اینگونه راحت به جک توهین میکنی. و اورا تحقیر مینمائی. تو اورا هیچگاه نشناختی و همین موضوع باعث عذاب من است . جک از حرفهای مگی جا خورد و گفت : مگی تو از چه چیزی صحبت میکنی ؟من کاملا گیج شده ام . من با سالی زندگی کرده ام ولی اعتراف میکنم سالی این آخریها را نمیشناختم . او حتی ارزنی برای من ارزش قائل نمیشد.او دیگر سالی من نبود .مگی به نیمکت نزدیک قبر رفت و در آنجا نشست . صورتش را در دستانش قرارداد و شروع به گریه کردن نمود . جک کنار او نشست و او را در آغوش گرفت . مگی بعد از مدتی که آرام شد به جک گفت که میخواهد داستانی را برای او تعریف کند و از او خواست تا با دقت همه داستان را بشنود :

تقریبا یکسال پیش بود که حدود ساعت چهار بعداز ظهر که پس از تعطیلی اداره و خرید به خانه بازگشته بودم و استراخت میکردم ،زنگ خانه به صدا درآمد.درب را بازکردم و کسی را که پشت در بود شناختم . هم دیگر رادر آغوش گرفتیم و اورا به داخل منزل دعوت کردم . دو ساعت تمام راجع به گذشته هان با هم حرف زدیم و اوگفت که اتفاقی مرا در اداره پست دیده بوده ونمیخواست جلوی همکارانم با من صحبت کند . بنابر این به منزل من آمده بود . آنقدر خوشحال بودم که اصلا متوجه ناراحتیش نبودم . او گفت : که ازدواج کرده است و همسری بسیار نمونه و عاشق دارد و همسرش را میستود و میگفت : او زلالترین عشق ها را به من هدیه کرده است و من خود را مدیون او میدانم . آنقدر از همسر و زندگیش گفت که راستش به زندگیش حسودیم شد و دلم میخواست خیلی زود همسرش را ببینم . در حال تعریف بودیم که من ناگهان متوجه رنگ پریدگیش شدم و او هم ناگهان سرش را در دستهایش قرارداد . برایش فورا آب آوردم . او از کیفش چند قرص بیرون آورد و همه را یکجا خورد . نگرانش شدم احساس کردم حالش باید خیلی بد باشد . وهرچه علت ناراحتیش را پرسیدمن دائما طفره میرفت . تا اینکه بغضش ترکید و در آغوش من افتاد . پس از چند لحظه که آرام شد برایم تعریف کرد که چند وقتی است متوجه شده سرطان دارد و چون دیر متوجه بیماری شده بودند سرطان پیشرفت کرده و بهبودی برایش امکانپذیر نیست و تا کمتراز یکسال دیگر خواهد مرد. او سعی کرده بود تا بر خودش مسلط باشد و همسرش از این موضوع چیزی نفهمد . مدتی گریه کرد و سپس ادامه داد: حالا بدنبال همسری برای او میگردم .مرگ من نباید زندگی او را خراب کند و اصلا دوست ندارم تا مرگ من حتی اورا ناراحت سازد . مدتیست این طرف وآنطرف میروم و وقتی امروز در اداره پست ترا دیدم و مطمئن شدم تا کنون ازدواج نکرده ای و زیبائت دل هر مردی را خواهد ربود ،ترا برای او انتخاب کردم . مگی ادامه داد : ابتدا گیج شدم ،فکر کردم شوخی میکند اما دستهایم را گرفت و چشم در چشم من دوخت .

دستهایش سرد بود و نگاهش غم عظیمی را درعمق خود جای داده بود و از نگاهش التماس می بارید .آن نگاه را هیچگاه از خاطر نخواهم برد . دستهایم را بیرون کشیدم ،نگاهم را از او دزدیدم و گفتم :هرگز ، با من از این شوخی ها نکن . من اصلا قصد ازدواج ندارم وآنهم با شوهر تو ،مزخرف نگو، تو زنده خواهی ماند سالهای سال و با شوهرت عاشقانه زندگی خواهی کرد . به او فکر کن که بی تو چه بلائی بر سرش خواهد آمد . اما گوش او به این حرفها بدهکار نبود . میخواست به پاهایم بیفتد . دائما اشک میریخت و التماس میکرد . نمیدانم ... نمیدانم چرا نمیتوانستم امتناع کنم و گفتم باید به آن فکر کنم راستش دلم برایش میسوخت . وقتی جواب مرا شنید برقی در چشمانش آمد.و گفت : باهم ملاقات کنید من میفهم که او از تو خوشش میآید یا نه و اگر تو هم خوشت آمد به من بگو و بقیه کارها را به من بسپار . که اگر چنین کنی مرا مدیون خود کرده ای .بعد از دو روز برای شام به منزل آنها رفتم . اومرا و دکتر خانوادگیشان را قسم داده بود که حتی پس از مرگش از این راز به همسرش چیزی نگوئیم . جک!آه جک عزیز!من نتوانستم به قسمم پایدار باشم و آنرا امروز شکستم.قطعا سالی مرا خواهد بخشید چرا که میداند بزرگی روح اورا من ندارم و او برنامه هایش را برایم گفت که چگونه من باید قلب ترا تسخیر کنم و او چگونه رفتار کند تا تو از او نفرت پیدا کنی و او زجر میکشید از اینکه هر شب ترا ناراحت میکند و بیماریش هم از طرفی او را هر روز ضعیفتر میکرد .

جک چشمانش گرد و رنگش مانند مرده سفید شده بود . کل بدنش میلرزید . آب دهانش خشک شده بود  ومانند مرده ها به مگی نگاه میکرد .

مگی ادامه داد :آه جک! تو چطور هیچگاه پیش خودت فکر نکردی که چرا سالی غیر طبیعی هرروز ضعیفتر و لاغر تر میشد؟ چطور فکر نکردی که من برای بدست آوردن قلبت تنها از جملاتی استفاده میکردم که تو دوست داشتی و من آنها را از سالی یاد میگرفتم . از خود نپرسیدی که سالی چقد راحت به رابطه ما پی برد و آنروز درست فقط ناهارمچمان را گرفت ولی در رستوران سر و صدا راه نیانداخت . فردای آنروز که تو در اداره بودی به سراغش رفتم . لعنت به تو جک ،چطور دلت آمد .

صورتش سرخ بود و جای خط انگشتانت را روی آن میدیدم . ولی سالی میخندید و میگفت : آنقدر عصبانیت کرده تا تو مجبور شوی آن کار را بکنی . و من تا ظهر کنار سالی گریه کردم و برایش غصه خوردم .تو چرا هیچگاه فکر نکردی که چرا سالی ناگهانی تغییر کرد و به زندگی چندین سال عاشقانه تان پشت پا زد ؟ تو که به قول خودت او را خوب میشناختی؟جک !تو هیچگاه او را نشناختی حتی آن سالهائی که با او عاشقانه سر میکردی . جک!سالی خودخواه نبود ،او فرشته بود و بیش از آنچه فکر کنی تو را دوست داشت . مگی این را گفت و دیگر اشک امانش را برید .

جک زبانش بند آمده بود . احساس کرد دنیا دور سرش میگردد . سرش گیج رفت و از روی نیمکت به زمین افتاد . هرچه تلاش کرد نتوانست چیزی بگوید.ناگهان بلند شد کمر راست کرد و دهانش را گشود وفریادی از اعماق درونش بیرون آمد.نمیدانست چه باید بکند مانند دیوانه ها اینطرف و آنطرف میرفت .پایش به سنگی خورد و محکم روی زمین افتاد. نگاه کرد درست روی قبر سالی افتاده بود .بلند بلند اشک میریخت، با مشت روی مزار سالی میکوبید و میگفت: سالی !عزیزم!فقط بلند شو ومرا ببخش!