پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) : تهران امروز: رنسانس فكري-فرهنگي غرب چنان ساحتهاي مختلف علم و فلسفه را به لرزه
در ميآورد كه پسلرزههاي آن هم با اندكي تاخير به ايران وارد ميشود. در
حقيقت اين رنسانس گويي مواجهه غرب و شرق را در كليه شئون ناگزير ميكند.
سير اين رخداد از ديد شما به چه شكلي است و اساسا ما چه زماني به متوجه
منظومهاي به نام غرب ميشويم؟
مقطع تاريخي كه به بحث ما مرتبط ميشود در همان فاصله زماني است كه
شما هم به آن رنسانس فرهنگي غرب ميگوييد. يعني اواخر قرن پانزدهم و
سهربع اول قرن شانزدهم. به عبارت ديگر درست دورهاي كه به آن دوره تجديد
حيات فرهنگي غرب ميگوييم. من حالا وارد جزئيات نميشوم ولي در آن مقطع
افكار تغيير ميكند، صنايع، معماري و فلسفه هم شكل جديدي به خود ميگيرد.
در اين دوره از لحاظ سياسي و جنبههاي غيرفلسفي با هجوم غربيان براي كسب
مستعمرات در سراسر جهان همراه است.
بخصوص اينكه مناطق جديد و قارههاي
نويي كشف شده است. در همان دوره تبادل و توجه به غرب به صورت شديد در
ايران شروع ميشود. البته پيش از اين هم اين توجه بخصوص در دوره مغول هم
وجود داشت ولي در اين دوره ارتباطات و توجه به سبك عصر جديد شكل ميگيرد.
مسئله سياسي-اجتماعي در دوره صفويه، مسئله اختلاف شديد آنها با عثمانيها
است و از اين لحاظ است كه آنها در برخي مواقع به لحاظ سياسي با غرب
همدستي ميكنند. ما ميدانيم كه در آن دوره برخي كشورهاي غربي از
عثمانيها عليه اتريش و برخي ديگر از ايرانيها عليه عثمانيها حمايت
ميكردند.
پس در قرن هفدهم ميلادي جنجال اختلافات بر سر مسائل ايران وجود
داشته است. من اين را مايلم بگويم در اين مواجهه ايرانيان با غرب تا آن
دوره هنوز مفهوم فلسفه مطرح نبوده است. در آن زمان اين فكر قوت داشت كه
غربيها مسيحي هستند و ما مسلمان و شيعه هستيم. در آن دوره اساسا امكان
اختلافنظر بين ايرانيان و غربيان در مسائل فلسفي مطرح نبوده است. مسيحي،
مسيحي بوده و ايراني، مسلمان وشيعي است و ديگر نميگويد كه آن غربي علاوه
بر مذهبش تفكر ديگري هم دارد. منظور من حتي تفكر ضد ديني هم نيست، بلكه
تفكر آزاد از نوع ديگر است.
پس به اين ترتيب است كه اين مسئله نه از ناحيه
آنها و نه از ناحيه ما مطرح نيست. سفرنامههايي هم كه مربوط به آن دوره
است اين مسئله را تاييد ميكند. براي مثال در سفرنامه شاردن كه فرانسوي
بوده و من در كتابم به آن پرداختهام، اصلا اشاره به فيلسوفان ايراني نشده
است. شاردن 30 يا 40 سال بعد از ميرداماد و ملاصدرا به ايران آمده ولي در
تمام كتاب حتي يك بار هم نامي از آندو نيست ولي از ابنسينا و ابنبابويه
و بخصوص خواجه نصيرالدين طوسي نام برده شده است كه مربوط به آن دوره
نبودهاند و در حقيقت از قدما بودهاند.
علت اين امر چيست؟
علت اين است كه آنها آنچه به عنوان تفكر در دوره صفوي رواج داشته
است را به عنوان فلسفه در نظر نميگرفتند. البته شاردن از طلبههاي ايران
نام ميبرد و ميگويد طلبگي يعني تجسس و جستوجو و اين طلبهها رفتار و
نوع برخوردشان فلسفي است. يعني اين عده خودشان را وقف شناخت كردهاند.
البته اين به آن معنا نيست كه بگوييم محتواي فكريشان هم فلسفي بوده است.
پس منظور من اين است كه تا قرن نوزدهم اين مسئله كه ما به فلسفه غربيها
توجه كنيم وجود نداشته است. ما تا آن دوره از لحاظ خريد تسليحات و امكانات
صنعتي و ديگر فنآوريهاي مشابه به غربيها توجه داريم ولي از لحاظ فلسفي
برخوردي با آنها نداريم و تازه در قرن نوزدهم يعني در دوره فتحعليشاه و
با وقوع جنگهاي ايران و روس است كه اين قضيه ترك ميخورد و چيزهايي رخ
ميدهد. در زمان قبل متخصصاني كه به ايران براي كمك در ساخت اسلحه و ديگر
مسائل ميآمدند، در يادداشتهاي خودشان نوشتهاند كه ايرانيان به صنايع و
اسلحههاي ما توجه دارند ولي حتي يك بار به اين نكته توجه نكردهاند كه
زيربناي فكري و فرهنگي اين پيشرفتهايي كه غرب به آن دست يافته چيست و
آنها ميگويند كه ايرانيها اين زيربنا را نميخواهند.
پس تكليف برخوردي كه ما پيش از آن با فلسفه يونان داشتيم چه ميشود؟
يا اينكه ما پندهاي بزرگمهر را داريم كه به نظر ميرسد كه ردپاي تقابل
فلسفي هم در آن وجود دارد.
آشنايي ايرانيان با فلسفههاي غربي كه اكنون مسئله ما است، فقط مسئله
آشنايي ايرانيان با فلسفه جديد غرب است وگرنه ما پيش از آن فلاسفه يوناني
را ميشناختيم و در مورد آنها كنكاش شده بود. آنچيزي كه شما به عنوان
پندنامه بوذرجمهر مطرح كرديد، تمام آن پندنامهها كه همهاش هم تحت نام
بوذرجمهر نيست، يكسري كلمات قصار است و تبلور يك نظام فكري نيست. همينها
را كه حتي نام پند و اندرز حكيمانه را بر خود دارند اگر به كنهشان برويم
ميبينيم كه ته مايههايي از تفكر حكماي قديم در آنها وجود دارد.
منظور من اين است كه همانطور كه تفكر غربي از تفكر مانوي و زرتشتي و
هندويي تاثير پذيرفته ما نيز يك رنسانس فكري داريم كه از دل آن فارابي و
ابنسينا بيرون ميآيد. و اتفاقا از برخورد با فلسفه يوناني هم هست كه
اينها سربرميآورند...
آن زماني كه شما ميگوييد در قرن 3 و 4 هجري است. در ضمن من اعتقاد
دارم كه ما پيش از آن هم سنت فلسفي داريم. عين همين شكوفايي را در زمان
ساساني داريم. در آن زمان گروهي از فلاسفه غربي كه در امپراتوري ژوستنيان
طرد شده بودند به دستگاه انوشيروان ميآيند و فعاليت ميكنند. پس ما قبل
از اسلام هم فلسفه خاص خودمان را داشتهايم كه جنبههاي اشراقي و يوناني
داشت و گاهي تلفيقي از سنتهاي يوناني و هندي و شرقي بود. آن غرب البته
غرب الان نيست. آن غرب همان منظومه يونان است و نتايجش را هم به بار
آورده. نتايج آن هم در كشورهاي عربي و هم در ايران وجود دارد. مثال آن
همانطور كه شما گفتيد، فارابي و ابن سيناست. اين نكته را هم بايد بگويم كه
به باور من اين دو حكيم، صرفا مترجم انديشه ارسطو نبودهاند و در آنها
نوعي تفكر اشراقي وجود داشته است و خودشان هم تاليفات بديعي داشتهاند.
درست است كه ريشه انديشه اين دو از يونان بوده ولي تاليفات اساسي،
دستاول و بنياديني هم توسط اينها انجام شده است. آنچه به عنوان غرب در
زمان حاضر از آن صحبت ميكنيم، بحث ديگري است و مرتبط با فلسفههاي غرب
جديد است كه دوره جديد حيات آن كشورها را ساخته است.
برخي معتقدند كه مواجهه ما با تجدد در آن زمان يك مواجهه فلسفي نبوده
است و ما در حقيقت با يك پرسش و پاسخ فلسفي، با غرب آشنا نشديم...
بله ما زمينه شناختمان از غرب، صنايع و تكنولوژيشان بوده است. اين
همان حرفي است كه تام كواين گفته است. در حقيقت در آن زمان ما ايرانيها
تشخيص نداديم كه غربيها غير از اوصاف مذهبي و دينيشان و همينطور
فنآوريشان، ممكن است كه واجد تفكري جالب توجه هم باشند. از سوي ديگر، سير
و سفر ايرانيها به غرب هم كه ميتوانست زمينه آشنايي فكري با آنها شود،
بسيار اندك بود چون به هر حال ما از لحاظ مذهبي و حتي مسائل كوچكي چون
خورد و خوراك حلال با آنها مشكل داشتيم. آن آشنايي مختصري هم كه از غرب
وجود داشته است با واسطه يهوديها صورت گرفته كه البته مركز اين يهوديها
هم ايران نبوده و در بغداد بوده است. پس به نظر من از دوره فتحعلي شاه است
كه در حقيقت مواجه ما با غرب جديد يا تفكر تجدد شروع ميشود.
در وجه فلسفي اين آشنايي از كجا آغاز ميشود؟
در زمان فتحعليشاه اولين فيلسوف غربي به ايران معرفي شد يا بهتر است
بگوييم از وي نام برده شد و اين فيلسوف، ولتر بود. احتمالا ايرانيها در
آن زمان اسم ولتر را هم از طريق ارتباطات با جنوب روسيه و قفقاز شنيده
باشند. ايرانيان در آن زمان يك تصور بسيار نادرستي از ولتر داشتند. ماجراي
آشنايي با ولتر هم به اين صورت بود كه در زمان عباس ميرزا كتابي از ولتر
به فارسي برگردانده شد كه موضوع كتاب زندگي شارل دوازدهم بود. يعني در آن
زمان هم ما با ولتر تاريخنگار آشنا شديم و نه ولتر فيلسوف. دليل اين
ترجمه هم آن بود كه اين كتاب، به شرح جنگ شارل دوازدهم با روسها پرداخته
بود و انگليسيها تمايل داشتند كه اين كتاب ترجمه شود، چون در حقيقت آن
زمان تازه اختلافات ايران و روسيه اوج گرفته بود و آنها ميخواستند
ايرانيها را تشويق كنند و به آنها بگويند كه روسها شكستناپذير نيستند.
پس اين آشنايي هم اهداف سياسي داشت و نه فلسفي.
به عبارتي ميتوان گفت صورت اندكي اصيلتر مواجهه ما با فيلسوفان غرب
به دوره ناصرالدينشاه برميگردد كه در آن زمان اعتضادالسلطنه از اقوام
شاه كه وزير علوم وي نيز هست، به كمك كنت دوگوبينو كه كنسول فرانسه در
ايران است و همچنين مترجم سفارت فرانسه و يك فرد يهودي، تصميم ميگيرند كه
«گفتار در روش» دكارت را به فارسي ترجمه كنند. آنها نام فارسي كتاب را
«حكمت ناصريه» ميگذارند و مقدمهاي نيز بر ابتداي آن كتاب مينويسند به
اين مضمون كه اگر ملتي قصد دارد پيشرفت كند بايد اسباب پيشرفت خود را
فراهم آورد و اسباب پيشرفت، تفكر است. ولي متاسفانه آنقدر ترجمه اين كتاب
بد و نامفهوم بود كه نتوانست اثر كوچكي نيز بر جاي بگذارد. بعد از آن
افضلالملك كرماني كه فرد متجددي بوده است و در عثماني هم زندگي كرده بود
اين كتاب را بازترجمه ميكند كه از ترجمه اول بهتر است. اين كتاب البته
هيچگاه چاپ نشد و به صورت نسخه خطي بود و زمان ترجمه هم در دوره مشروطه
بود. با اين وجود باز هم من معتقدم كه اين كتاب اگر چاپ هم ميشد تاثير
چنداني نداشت، هرچند اين كتاب از مقدمه بسيار جالبتوجهي برخوردار است.
بعد از اين اتفاقات، در زمان مشروطه استانبول و تفليس و دهلي سنگر
آزاديخواهان ايران ميشود. از هندوستان روزنامه حبلالمتين به طبع ميرسيد
و به ايران فرستاده ميشد. در استانبول روزنامه اختر چاپ و به ايران
ميآمد. در تفليس هم روزنامه بسيار مشهور ملاصدرالدين به زبان تركي ولي
براي ايرانيها منتشر ميشد.
در اين دوره تجددخواهي وارد اذهان برخي از ايرانيان ميشود. اين
تجددخواهي به سه صورت بوده است يكي مبارزه با استبداد، ديگري مبارزه با
خرافات و البته عدالتخواهي عمومي شيعه هم كه در طول تاريخ وجود داشته و
در اينجا هم دخالت دارد. اما باز هم ما اين اتفاقات را نميتوانيم آشنايي
ايرانيان با فلسفه غرب بدانيم و هنوز بايد گفت كه ما كورمال كورمال با غرب
آشناييم. شايد بتوانيم بگوييم آشنايي واقعي ما با فلسفه غرب با محمدعلي
فروغي و كتاب سير حكمت در اروپاست. جلد اول اين كتاب سال 1309 چاپ شده و
اين يعني 4سال قبل از تاسيس دانشگاه تهران. جلد آخر اين كتاب در زمان جنگ
جهاني دوم به طبع رسيد.
اساسا در كشوري مانند كشور ما كه سنت فلسفي آن از سنت فلسفي غرب جداست
ما چه نيازي به فراگيري فلسفه غربي داريم يا به بيان ديگر فلسفه غربي قرار
است چه دردي را از ما دوا كند؟
ما يك سنت فوقالعاده غني فلسفي و اشراقي و عرفاني داريم كه واقعا
ارزشمند است. اما اين سنت حي و زنده نيست و در زندگي امروز ما مطرح نشده
است. آن چيزي كه الان در زندگي ما جريان دارد يك تجدد كور است. يعني صرفا
رنگ و لعاب متجددانه داريم. ما يك گسست بزرگ داريم. به اين معني كه از يك
طرف يك ارثيه غني داريم كه از آن پدران فاضلمان است و از طرف ديگر وضع
بسيار فقير فرهنگي كه از آن ماست. حالا اين گسست را به چه صورت ميخواهيم
از بين ببريم. با تحميل فرهنگي كه نميتوانيم بر اين مشكل فايق شويم. ما
بايد به سراغ «شناخت» برويم. شناخت، فضيلت است. ما در برههاي از زمان
قرار داريم كه براي فهميدن اين گسست مجبوريم كه يك سفر فكري بكنيم و
اطلاعاتي را به دست بياوريم و شناختي را اكتساب بكنيم بلكه بتوانيم از
طريق آن به نوعي خودباوري برسيم و بگوييم، بله، ما هم ميتوانيم مسائل را
درك كنيم و اين حالت ركود و تاريكي را به كناري بگذاريم. با مصادره به
مطلوب كردن، فرهنگ مملكت به جلو نميرود. من هر چقدر بنشينم و بگويم فرهنگ
من در گذشته غني بوده است به جايي نميرسم، وظيفه من اين است كه اين غني
بودن سنت فرهنگيام را نشان دهم و به آن را به ظهور برسانم. اين با
نخواندن فلسفههاي غرب و فلسفههاي ايران اسلامي انجام نميشود.
فلسفهاي ميتواند زايا باشد كه شكل اجتماعي به خود بگيرد و همهگير
شود، حال اين سنت فلسفي ما اگر نتواند فرم اجتماعي جامعه امروز ما را به
خود بگيرد ميتواند به ظهور برسد؟
من اين را قبول ندارم كه فيلسوف اعتبارش به پذيرش اجتماعي است. فلسفه
بايد معتبر باشد حال ميخواهد الان شناخته شود يا چند صد سال بعد.
منظور من رسوخ فلسفه به لايههاي اجتماعي است...
فلسفه نميتواند آناً رسوخ كند. الان شما به افلاطون كه رجوع ميكنيد
ميبينيد كه هنوز يك نكاتي وجود دارد كه شناخته نشده است. اين مهم است.
فيلسوف الزاماً روزنامهنگار نيست.
وضعيت آينده فلسفي ايران را چگونه ميبينيد؟
من وظيفه خودم ميدانم كه نسبت به آينده خوشبين باشم و اساسا ضابطه
درست بودن يك فكر ايجاد كردن همت و خوشبيني است. اگر من بخواهم نااميدي را
ترويج كنم كار من ارزشي ندارد. البته اين خوشبيني با خوشخيالي متفاوت
است و ناظر بر داشتن همتي بزرگ است.