صفحه نخست

تاریخ

ورزش

خواندنی ها

سلامت

ویدیو

عکس

صفحات داخلی

چهارشنبه - ۱۹ شهريور ۱۴۰۴
کد خبر: ۳۱۳۴۹
تعداد نظرات: ۱۳ نظر
تاریخ انتشار: ۴۲ : ۱۶ - ۲۱ تير ۱۳۹۰
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :
مشرق به نقل از حجت الاسلام شیخ حسین انصاریان نوشت:

" من که وارد شدم صاحب کافه گفت: آقا اشتباه آمده‌اید! گفتم: نه برادر، اشتباه نیامده‌ام، آدرس گرفتم و درست آمدم، مگر اینجا فلان کافه نیست؟ گفت : چرا ! گفتم: پس من درست آمدم. گفت: فرمایشی دارید؟ گفتم: یک کلام!

 آن زمان هم من سی سه سالم بود، جوان بودم! گفتم: من فقط یک کلمه می‌خواهم به تو بگویم، اما باید اول از تو بپرسم: یهودی هستی: گفت : نه! مسیحی هستی؟ گفت: نه! مسلمانم! گفتم: سنی هستی؟ گفت: نه شیعه هستم! گفتم : پس می‌توانم آن یک کلمه را به تو بگویم! گفت: بگو! گفتم: پروردگار فرموده: مؤمنان پیر، نورِ من هستند و من حیا می‌کنم که نورم را با آتشم بسوزانم، من خدا دیگر از او حیا می‌کنم.

گفتم: تو که از شصت سال گذشتی و سر و صورتت پر از سفیدی است، چه می کنی؟ گفت: چکار بکنم؟ تکان عجیبی خورد!. گفتم: دیروز چقدر آوردی؟ آن زمان، گفت: هفت هزار تومان! هفت هزار تومان شمردم و گفتم: این پول مشروب ها، به اینها هم بگو دیگر نخورند و بلند شوند بروند. همه را بیرون کرد. با هم رفتیم تمام مشروب ها را داخل چاه ریختیم. رفتم رفقایم را آوردم یک پولی روی هم گذاشتند، بیست و چهار ساعت نشد که به تعداد دویست نفر دیگ و بشقاب و قاشق و چاقو همه چیز آوردیم!؛ یعنی من صبح این کار را کردم، بعد از ظهر آنجا تابلوی چلوکبابی خورده بود، چلوکباب هم داشت! روز اول هم یک روحانی گفت: دویست پرس چلوکبابش را من می‌خرم! بعد هم دیگر چلوکبابی شد!"

نظرات بینندگان
انتشار یافته: ۱۳
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۱
ناشناس
|
۱۶:۴۵ - ۱۳۹۰/۰۴/۲۲
ایول حاج آقا با اینکارت ریشه هرچی فساد تو این مملکت بود خشکوندی.
ناشناس
|
۱۰:۱۱ - ۱۳۹۰/۰۴/۲۲
لازم شد روایتی (واقعی ) را نیز بنده منعکس کنم ، امیدوارم که شما نیز (سایت محترم) انعکاس دهید:
37 سال پیش پدری داشتم که مشروب خور بود ولی از آن تیپ آدم ها که کت تنه خودش را به نیازمند میداد.
مادرمان چند سالی بود فوت کرده بود . شبی آخر شب بمنزل آمد آنهم با دختری بسیار جوان ، من در منزل تنها بودم ، صدام کردوگفت : دوتاخواهرداری از امشب ایشان ( روبه دختر کرده وگفت اسمت چیه ؟ گفت ، مریم) میشود خواهر سومت - سرتان را درد نیاورم دوسال ونیم ایشان را درمنزل نگه داشته وهر رسیده گی به خواهرانم داشت نسبت به ایشان روا میداشت ، تا شوهرش داد .
دوسال بعد به منزلمان سری زد با بچه ای که داشت. دولا شد دست پدرم را ببوسد ، پدرم نگذاشت . رو به شوهر خود گفت ایشان در حق من پدر ی کرد مرا نشان داد وگفت در حقم برادر ی کرد و یک خواهرم که حضورداشت نیز را گفت در حقم خواهری کرد.
( توضیحا اینکه : نامبرده دختر بی کس و فراری بود که پدرم از چنگ خدا بی خبران در آورده بود)
ناشناس
|
۲۲:۲۶ - ۱۳۹۰/۰۴/۲۱
حالا از کجا معلوم قرار بوده خدا این پیرمرد را در آتش بسوزاند که شیخ با عجله رفته که او را نجات بدهد.
عامک
|
۲۱:۱۱ - ۱۳۹۰/۰۴/۲۱
با توجه به روحانی بودن ایشان مبنا را بر صحت مطلب میگذارم و سوالی دارم که امیدوارم از جانب شیخ حسن انصاریان و یا از طرف روحانیون و یا مسئولین ذیربط پاسخ داده شود آیا منظور از بیان ابن ماجرا حرام بودن مشروب و امر به معروف بود و یا مثالی برای مبارزه با نفس اماره ایشان در سی و چند سالگی و احتمالا" ذکر کار های انجام شده ایشان قبل از انقلاب ؟ به هر صورت منظور من از طرح این سوال رسیدن به این مطلب است که در زمان شاه آقای انصاریان به عملی دست زده که طرف مقابل می توانسته با شرایط آنروز در مقابل ایشان بایستد و حتی فحاشی و شکایت کند از بابت ایجاد مزاحمت و تنها دلیل توفیق ایشان در ارشاد نامبرده برخورد همراه با مهربانی و دوستی و ایجاد شرایط کاری برای امرار معاش مناسب بوده است و آیا امروز روحانیت و مسئولین ما برای ارشاد کسانی که به نوعی دست به اعمال خلاف شرع میزنند با همین انعطاف و مهرباتی و ایجاد شرایط مناسب جایگزین اقدام میکنند و یا با توجه به در دست داشتن قدرت حکومتی فقط نسبت به پلمب مکانهای کاری و برخورد قضایی می نمایند و هر گونه کار خلافی را به دلیل غیر شرعی بودن با جریمه و زندان پاسخ میگویند که نشان داده تاثیری بر کاهش این گونه جرایم ندارد پس آیا وقت آن نرسیده که راه هایی مانند راهی که آقای انصاری در قبل از انقلاب و قدرتمند شدن روحانیت رفته اند آزموده شود که اگر بشود قطعا" موثرتر خواهد بود
ناشناس
|
۱۹:۴۶ - ۱۳۹۰/۰۴/۲۱
پس اينجوري هم ميشه امر به معروف كرد!
ناشناس
|
۱۹:۳۴ - ۱۳۹۰/۰۴/۲۱
به این نوع قصه ها قصه های علی بابا چهل دزد می گویند
ناشناس
|
۱۹:۱۴ - ۱۳۹۰/۰۴/۲۱
امروز : مامورین با مراجعه به یک . . . عده زیادی را دستگیر و به . . . . . .
ناشناس
|
۱۹:۱۲ - ۱۳۹۰/۰۴/۲۱
قصه قشنگی بود ! ولی حیف ، حیف !
دائم الخیر
|
۱۸:۵۹ - ۱۳۹۰/۰۴/۲۱
ریا نباشه حاج آقا علنیش کردید
ناشناس
|
۱۸:۵۵ - ۱۳۹۰/۰۴/۲۱
آقا این آدرس چلو کبابی این بنده خدارو لطف میکنید بدید....!
پاسخ ها
ناشناس
| |
۱۹:۱۵ - ۱۳۹۰/۰۴/۲۱
منکرات تعطیلش کرده !!
داری
|
۱۷:۰۱ - ۱۳۹۰/۰۴/۲۱
عجبااااا !!!!! حیرتااااا !!!!!!!
پاسخ ها
ناشناس
| |
۲۰:۰۰ - ۱۳۹۰/۰۴/۲۱
آقای انصاریان از محبوب ترین روحانیون بین مردم هستتد. یعنی مردمی هستند نه.......
این کارشون عجب و حیرت نداشت که