صفحه نخست

تاریخ

ورزش

خواندنی ها

سلامت

ویدیو

عکس

صفحات داخلی

جمعه - ۲۱ شهريور ۱۴۰۴
کد خبر: ۳۱۷۵۹
تاریخ انتشار: ۴۰ : ۰۱ - ۲۶ تير ۱۳۹۰
صداي گام هاي تو، کوچه هاي مدينه را به ياد سبز پيامبر مي اندازد.قامت تو، نخل ها را مبهوت کرده.از کوچه باغ هاي آسمان، ملائکه به تماشاي چهره ملکوتيت نشسته اند.تو، نور چشم و مايه دلگرمي پدري. خورشيد از روي پر فروغ تو دلگرم مي شود و هر صبح مي تابد.تو سيماي پُر مهر پيامبر را در خاطر همه تداعي مي کني و همه را به ياد پيامبر مي اندازي.
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :
صداي گام هاي تو، کوچه هاي مدينه را به ياد سبز پيامبر مي اندازد.قامت تو، نخل ها را مبهوت کرده.از کوچه باغ هاي آسمان، ملائکه به تماشاي چهره ملکوتيت نشسته اند.تو، نور چشم و مايه دلگرمي پدري. خورشيد از روي پر فروغ تو دلگرم مي شود و هر صبح مي تابد.تو سيماي پُر مهر پيامبر را در خاطر همه تداعي مي کني و همه را به ياد پيامبر مي اندازي.

باغ، چشم انتظار بهار است،همه منتظرند تا تو بيايي و عطر و بوي پيامبر را بياوري.کربلا، با اندوه تلخ خويش تو را مي طلبد. تو، نگاه تشنه دشت را مي فهمي. تو همان محمدي، ولي اين بار با رسالتي و مأموريتي ديگر. گلوي خشک شمشيرهاي ستم، تشنه خون توست. تو آمدي تا با خون سرخ معطرت، همه جا را آبياري کني.

بي جهت نيست که باغ، چشم انتظار بهار است. از ابرها باران نور مي چکد،آسمان، در پوست خود نمي گنجد، زمين، مانند هيولاي مستي، اين پا و آن پا مي کند. چهره مهتاب از شرم گل روي تو، گل انداخته. ستاره ها، گِردِ خانه اي مي چرخند و دَف مي زنند و از ابرها، باران نور مي چکد.

ستاره هاي گلابتوني، هلهله مي کنند براي آمدنت. همه چشم در راهند تا تو بيايي.نگاه منتظر هميشه حجم وقت را مي فهمد. تو مي آيي و ظلمت ادراک را چراغان مي کني و به همه چيز، هويت و اعتبار مي بخشي؛ به جواني، به پاکي، به حيا و شرم، به عبادت و عبوديت، به بندگي و زندگي و...تو مي آيي و همه خواب هاي مسموم، تبخير مي شود.

تو مي آيي و نور، در رگ هاي زمين جريان مي يابد. «رواق منظر چشم من آشيانه توست قدم نما و فرود آ که خانه خانه توست»تو، نيمه ديگر پيامبري؛ چون چشم هايت تا ابديت ادامه دارد؛ چون درد سيال صدايت را کسي نمي فهمد؛ چون صدايت، بوي غم مي دهد؛ بوي سيب. و درنگاهت غمي تازه نفس، لانه کرده.

راه برو تا خدا قضاوت کند؛ تا همه اعتراف کنند! راه برو تا نگاه تب آلود خورشيد، التيام يابد و دردش نيز! راه برو، شبيه ترين مردم به پيامبر(ص)! خورشيد، در تب مادرزادي اش مي سوزد، وقتي به تو مي انديشد؛ تو در تصور هيچ کس نمي گنجي. دريا در کوزه نمي گنجد؛ ما نمي توانيم تو را بفهميم.

*حميدرضا پديدار