پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) : تيتر را نوشتهام. نوبت زيرتيتر است. شايد فقط چند هزارم ثانيه طول ميکشد تا از بين «درگذشت»، «تلف شدن» و اين، يکي را انتخاب کنم. ادامهي نوشتن غريب است. انگار اين کلمات تا به حال در هيچ جملهاي اين گونه رديف نشدهاند پشت هم. خيلي معذباند از حضور يکديگر! ميخواهم يخشان را آب کنم و کمي راحتشان کنم. يک علامت تعجب براي اينجور موقعها جواب ميدهد آخر جمله. بار ديگر مرورشان ميکنم. «کشتهشدن»، «کودک»، «برنامه» و «خاله شادونه»! آخر کجاي دنيا اين کلمهها ميتوانند کنار هم بيايند و بعد هم يک علامت تعجب آخرش؟! کسي ديده جايي؟ يا شنيده؟ از کي تا حالا کلمات اينچنين دل و جراتي پيدا کردهاند که خبر ندارم؟! کاري نميتوانم بکنم و صبر هم جواب نميدهد و ناچارم همينجوري که هستند ترکشان کنم روي سفيدي صفحه. خودم را قانع ميکنم با اين؛ که سعي کردم ميزبان خوبي باشم و آداب را بجا بياورم و سعي کنم که راحت باشد مهمان؛ اما خب همين قدر بلد بودم براي اين مهمانان ناغافل و بيربط به هم. فکر ميکنم که اگر کوکب خانم هم بود نميتوانست کاري براي اين مهمانهاي سرزده بکند الان و حتا فکر ميکنم که اصلا راهشان نميداد تو و در را برايشان باز نميکرد هيچ. باز به من که نشاندهامشان اين جا؛ آن هم بالاي مجلس! اين فکرها دردي را دوا نميکنند. وقت تنگ است. کلمهها همينجور پشت هم رديف ميشوند و ستونها پر ميشوند و صفحهها بسته و به قولي سياه. و چارهاي نميماند جز نوشتن چند کلمه براي اين تيتر. تا اين ستون هم پر بشود و اين صفحه هم بسته شود و به قولي سياه! راستش بايد اعتراف کنم که انگار فرق نقطه و علامت تعجب را تشخيص نميدهم حالا. يعني نميدانم که جملهي قبل نقطه ميخواست يا علامت تعجب! وضعيتي شده. سيصدوپنج! با اين کلمههايي که الان داريد ميخوانيد... «ميخوانيد» قبلي سيصدوسيزدهمين کلمهي اين يادداشت بود! خوبيش اين است که کنتور مياندازد و من ميتوانم به مهمانان ناخواندهي اين صفحه بگويم که 338، 339 و اين هم سيصدوچهلوسومين کلمهاي که براي شما نوشتم و اين هم علامت تعجباش! بگذاريد ببينم... شما هنوز داريد اينجا را ميخوانيد؟! منتظريد چيز جديدي بشنويد؟ ببخشيدم؛ چشم. ميگويم برايتان.
نگار و مهدي و بهاره که هفت ساله بودند و شش ساله، سه تا از چهارهزار نفري بودند که در سالن سههزار نفري خرمدره جمع شده بودند براي تماشاي مجري برنامهي محبوبشان؛ «خاله شادونه». ِي؟ عصر همين پنجشنبه. خالهشادونه لباسهاي رنگي پوشيده بود و شعر ميخواند و بچهها دست ميزدند و نورهاي خوشگل بود و باباها يا مامانهاي اينها هم بودند و شکلاتي چيزي هم گرفته بودند براي بچهها و بهترين پنجشنبهي خدا بود يک جورهايي. نگار و مهدي و بهاره را نميدانم اما بودند بچههايي که خوابشان گرفته بود يا حوصلهشان سررفته بود و خالهشادونه بس بود ديگر برايشان. پدر و مادرها اما بسشان نبود خيلي و دوست داشتند خالهشاونهيشان را. خلاصه... هوا گرم بود و جمعيت چهقدر زياد بود و آخرهاي برنامه هم بود. خالهشادونه هم وقتش تمام بود و وقت چي بود؟ وقت خداحافظي. بقيهي بچهها را نميدانم اما نگار و مهدي و بهاره با خاله بايباي کردند و دست ماماناينهاشان را گرفتند و رفتند که زودتر خارج شوند از اينجا. باقي بچهها هم همينطور. دست ماماناينهاشان را گرفته بودند تا زودتر خارج شوند از اينجا. خلاصه... سالن دو تا در داشت. يعني دو تا در بيشتر نداشت. هوا گرم بود. برنامه تموم شده بود. شد چند کلمه؟! پونصدوهفتادکلمه! خلاصه... باقي بچهها را نميدانم اما نگار و مهدي و بهاره، من هم نفهميدم که ِي دست مامانايناشان را ول کردند و خوردند زمين. پدر و مادرشان را نميدانم اما باقي آدمها همينطور هول ميدادند که زودتر بروند بيرون. شد چند کلمه؟! خلاصه... سالن دو تا در بيشتر نداشت و باقي بچهها را هنوز نميدانم اما نگار و مهدي و بهاره، که هفت ساله بودند و شش ساله، مُردند. شد چند کلمه؟!
خلاصه...
قصه به سر رسيد. خالهشادونه به خانهاش رسيد. نگار و مهدي و بهاره هم به آن خانهيشان رسيدند. اين ستون پر شد. اين صفحه سياه شد. شما هم اين را خوانديد. و ايستادهايد. همانجا. يا اينجا. کنار ما.