پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) : در دوازدهمين روزپس از وقوع زلزله آذربايجان، خبرنگار« اعتماد» با امدادگران هلال احمر همراه شدتا شاهد روزهاي پس از امداد رساني اوليه باشد. به دليل برگزاري اجلاس پراهميت كشورهاي عضو جنبش عدمتعهد در تهران در هفته گذشته و براي اينكه اخبار اجلاس تحت تاثير ساير خبرها قرار نگيرد و همچنين به دليل تعطيلات چند روزه، انتشار اين گزارش به تعويق افتاد.
به آرامي به زمين نزديك ميشويم و بر فراز ارتفاعي كه بيشتر، شبيه يك قله است فرودميآييم . شيبي تند و نفسگير در دامن ارتفاع امتداد دارد و در اثناي فرود، مردان و زناني از همان شيب تند نفسگير خود را بالا ميكشند. اين كار 12 روزشان بوده. شبح هر غريبه براي اين مردم كه دوازدهمين روز از دست دادنها و فراقها را پشت سر گذاشتهاند، نويد همدردي است
پاهاي هليكوپتر كه از زمين كنده شد، خاك كوهپايه بود كه مثل گردبادي آن 12 مرد و زن روستايي را در خود پيچيد. دستهايشان را جلوي صورتشان گرفتند و تلاش ميكردند در مقابل هجمه توفاني كه در پي برخاستن هليكوپتر، سيال شده بود، نشكنند. حالا كه لرزش زمين، همهچيزشان را ازشان گرفته بود، ضعيفتر از آن بودند كه تاب عتابي ديگر را داشته باشند... 12 روز از زلزله گذشته است. تبريز زندگي را با آرامش ادامه ميدهد. در ميدانهاي اصلي، تابلوهايي با پيام همدردي با زلزلهزدگان نصب شده است. رانندهيي كه راهي پايگاه امداد هلال احمر است، از اقوام قربانيان زلزله است. خانه پدرياش در اثر زلزله نابود شده و 12 روز است كه مادر و پدر و خواهرش در چادر اهدايي هلال احمر زندگي ميكنند. مثل باقي زلزلهزدگان در دو سه روز اول، ميهمان غذاي گرمي بودهاند كه از شهر ميآمده. نه به تعداد كافي. هر غذا براي سه نفر يا دو نفر. كنسرو تن ماهي هم غذاي كمكي بوده تا بعد از سه روز و پايان هيجان اوليه مردمي كه هميشه زود فراموش ميكنند، تنها غذاي موجود براي زلزلهزدگان، همان كنسرو تن ماهي باشد. ميگويد ساعتي بعد از زلزله، راهي روستايشان شده تا از نزديك ببيند كه چطور خاك، بيرحمانه و يكباره تمام خاطرات كودكياش را بلعيده است... پايگاه هلال احمر، دو سوله بزرگ است. هر سوله به ارتفاع يك ساختمان چهارطبقه و به وسعت يك خانه دو هزار متري است. سولهها را ستونبندي كردهاند و كاميونتها در آمد و رفت و جابهجايي اقلام غذايي هستند. گوشهيي از پايگاه، برخي اقلام اهدايي را روي هم ريختهاند. قابلمههاي استفادهشده و دودزده، پتوهايي كه هيچ كدام پوشش بستهبندي ندارد، ظروف پذيرايي از ميهمان و به تعداد فراوان؛ آفتابه. امدادگران هلال احمر نيمنگاهي هم به اين اقلام مستعمل نمياندازند و سبدهاي بزرگي را جابهجا ميكنند كه بايد جيره خشك 10 روزه را در آن جا دهند. در هر سبد كه قرار است جيره سه نفر باشد، يك ظرف عسل، پنج كنسرو لوبيا، پنج تن ماهي، يك جعبه خرما، دو بسته روغن مايع، يك كيسه 10 كيلويي برنج، سه كيلو قند، دو بسته لوبيا چيتي، دو بسته 50 تايي چاي كيسهيي، چند قوطي كوچك شير عسلي و مربا، يك بسته زرشك، و سه كيلو شكر مياندازند و سبد پلاستيكي روي بقيه سبدهاي آماده سوار ميشود. زلزلهزدگان آذربايجان 12 روز است كه رنگ ميوه و سبزي تازه را نديدهاند. ظاهر رستمي، دبير كل جمعيت هلال احمر، در همان حال كه آخرين اطلاعات درباره موجودي پايگاه و سبدهاي غذايي را ميشنود، به اين سوال هم جواب ميدهد كه چرا تا امروز ميوه و سبزي و لبنيات بين مردمي كه هماكنون در شرايط جسماني مناسبي قرار ندارند، توزيع نشده و توزيع غذاي گرم هم پس از دو سه روز اول متوقف شده است: «در زمان بحران، ما بايد مردم را به حالت اوليه پيش از وقوع بحران بازگردانيم و نخستين وظايف ضروري پس از بحران، اسكان مردم و توزيع جيرههاي روزانه است كه پس از يك الي دو هفته، ميتوانيم مراقبتهاي روانشناختي و جيرههاي غذايي 10 روزه را آغاز كنيم. فكر ميكنيم زلزلهزدگان از هفته آينده به حالت عادي برميگردند و اقدامات، تاثيرگذاري بيشتري خواهد داشت. توزيع غذاي گرم و ميوه و لبنيات هم در چنين مواقعي، هيچگاه وظيفه هيچ دستگاهي نبوده.»...
بالهاي هليكوپتر، دل آسمان آبي و آفتابي را ميشكافد. هنوز هيچ تصويري از زلزله نيست و فقط سبلان و سهند از فرسنگها دورتر پرواز ما را شاهد هستند. درياچهيي در سكوت، تن به آفتاب سپرده و پستي و بلندي دشت از ارتفاع 150 متري، به يك تابلوي نقاشي ميماند. انگار زمان منجمد شده است... بعد از دشتي كه از پوشش انبوه درختان، رخت سبز بر تن كرده، «جهنم» هويدا ميشود؛ نمايي از ويرانه يك روستا از توابع هريس. امدادگري كه از قاب دريچه گشوده كف هليكوپتر در حال فيلمبرداري از منطقه است، براي چند ثانيه، سر و دوربيناش را بالا ميگيرد. زير پايمان، حجمي از ويرانه گسترده است. فقط ويراني. هيچ نشاني از زندگي باقي نمانده. هيچ...
به آرامي به زمين نزديك ميشويم و بر فراز ارتفاعي كه بيشتر، شبيه يك قله است فرودميآييم . شيبي تند و نفسگير در دامن ارتفاع امتداد دارد و در اثناي فرود، مردان و زناني از همان شيب تند نفسگير خود را بالا ميكشند. اين كار 12 روزشان بوده. شبح هر غريبه براي اين مردم كه دوازدهمين روز از دست دادنها و فراقها را پشت سر گذاشتهاند، نويد همدردي است. هر چند طي اين مدت، آنهايي كه آمدهاند، فقط در اين انديشه بودهاند كه اين مردم گرسنه نمانند، بيچادر نمانند و زير آوار نمانند و زخمي نمانند، وقتي مينا نفسزنان خود را بالاي آن ارتفاع ميرساند، دستم را روي قلبش ميگذارد. ضربان قلب چنان تند شده كه توالي ضربان قابل حس نيست. انگار يك موتور در سينه مينا روشن شده باشد...
از بالاي ارتفاع، يك تصوير را ميشود ديد؛ يك تصوير كه تار و پودش براي ما، ملموس نيست. انگار پارچهيي از جنس كاه بر سر روستا كشاندهاند. كوره راهي كه سمت چپ ما است، راه گذر و عبور اهالي است. مينا كه به زبان تركي حرف ميزند و من كلمهيي از حرفهايش نميفهمم، مچ دستم را ميگيرد و دنبال خود در آن كورهراه ميكشد؛ كوره راهي كه به قد يك جفت پا هم عرض ندارد. قدم به قدم به تصوير آن پارچه كاهي افشانده بر سر روستا نزديك ميشويم. زنان و كودكان چند قدمي قبل از واقعيت ويرانهها ايستادهاند و به جماعتي كه از هليكوپتر پياده شده و سمت هموارتري را در پيش گرفتهاند، خيره ماندهاند. كنار زنان و كودكان كه ميايستم، ميشود تنها ساختمان سالم مانده از زلزله را ديد؛ مسجد روستا كه با آجرهاي سرخرنگ قد كشيده است؛ تنها بنايي كه مقاومسازي شده يا مقاوم «ساخته» شده است...
فاطمه 12 روز است كه ريحانهاش را به دل خاك سپرده؛ ريحانه پنج سالهاش كه قبل از زلزله يك پيراهن سپيد با گلهاي آفتابگردان به تن داشت. «دمپايي قرمزش را از زير آوار ديدم. از گل دمپايياش شناختمش كه ريحانهام است. بچهام خفه شده بود.» مردم، خودشان، جنازهها را از زير آوار بيرون كشيدهاند. بدون خبر هم دفن كردهاند. «18 جنازه از زير آوار درآورديم. جنازهها را آورديم توي ميدان و همه را چيديم كنار هم. شمرديم. 18 تا بود.»ميگويند همان اول كه آوار ريخت، همه رفتند. همه آنهايي كه زير آوار ماندند، رفتند... در آبي رنگي ، وسط ويرانه هاي خفته،تنها مانده است .مرد، در آبيرنگ را نشانم ميدهد: «آن در آبي را ميبيني؟ خانه عمهام بود. پسرعمهام آنقدر زير آوار داد كشيد تا مرد. اسمش هدايت اميرپور بود. هيچكس جرات نكرد جلو برود. صدايش را ميشنيديم كه داد ميزد و كمك ميخواست. وقتي امدادگرها آمدند و آوار را كنار زدند، ديديم ايستاده بود. مرده بود. خفه شده بود.» خروسي در دوردست ميخواند. دورتادور من و مردم، تكههاي كوچك و بزرگ كاه و خشت و تيرهاي كوچك و بزرگ چوبي است. در دل خرابهها ايستادهايم؛ خرابههايي كه تا 12 روز قبل، خانه پدر محمد حسيني بود و خانه محرم پرويني بود و خانه علي پرويني بود. «حالا ديگر نميشود فهميد كه كدام قسمت از اين خرابهها، حياط خانه بوده و كدام قسمت، خانه بوده.»محمد، وقتي زلزله آمد، خواب بود. مادر و پسر خواب بودند كه زمين غريد. «زلزله از ورزقان آمد و رفت سمت تبريز. ما از اتاق بيرون پريديم. كمتر از 5 دقيقه طول كشيد. زلزله دوم از بالاي كوه آمد و رفت به جنوب. همان بود كه همهچيز را زير و رو كرد.»... دستههاي گندم و جو كه درو و انباشت شده، آنقدر نيست كه بتواند ثروت اين مردم را به رخ بكشد. «پدر من 60 سالش است. ما هفت خواهر و دو برادريم. پارسال پدرم به چهار خواهرمان جهاز داد. حالا ديگر هيچ چيز برايش نمانده.»
چشم مياندازم به دور و بر. به خرابهها و چادرهايي كه هر تكه زمين صافي در دل آن خرابهها پيدا شده، تيركش را به زمين فرو بردهاند. نزديك هر چادر، بقاياي زندگيهاي 10 ساله و 40 ساله و 60 ساله روي هم تل شده، بيآنكه رمقي براي چيدمانش باقي مانده باشد. يخچال خانه، شده يك كمد براي جا دادن معدود تكهخردههايي كه از وسايل زندگي باقي مانده. محمد، مادربزرگش را نشان ميدهد؛ پيرزن 85 سالهيي كه روبهروي چند تكه ظرف مسي و متكا روي زمين نشسته و شيون ميكند. «خانه داييام ديوار به ديوار خانه مادر بزرگ بود. حالا خانه هر دوشان ويران شده و داييام همهچيزش را از دست داده. ديگر چيزي ندارد كه بيايد و به مادربزرگ كمك كند.»به سمت مادربزرگ ميروم. از آنچه از زندگي 85 سالهاش باقي مانده، خجالت ميكشم. چند بچه گربه، لابهلاي همان تكهپارههاي زندگي مادربزرگ ميدوند. مادربزرگ اشك ميريزد. چشمان آبيرنگش پراشك است و گونههاي خاكگرفتهاش از رد شيارهاي اشك برق ميزند. مادربزرگ همان روز اول ديده بود كه دختر همسايه را از زير آوار درآوردند. ديده بود كه بدن دختر به هم پيچيده بود. خرد و خمير شده بود. پيرزن مرا در آغوش ميگيرد و زاري را ادامه ميدهد. اين مردم بيش از آنكه محتاج وسايل زندگي باشند، نيازمند دلدارياند. نيازمند گوش شنوا براي مويههايشان. در روزهاي گذشته، همهچيز، همه اقدامات، همه فعاليتها مثل تدارك تمهيدات برگزاري يك سمينار علمي بوده است. با همان جديت. خشك و بيانعطاف...
مريم هاشمي كه شبها خواب عروسكهاي زير آوار ماندهاش را ميبيند، پيراهني بر تن دارد كه بزرگتر از قامت نحيف 11 سالهاش است. دستش را رو به آفتاب ميگيرد تا به من نشان دهد كه زلزله از كدام طرف آمد و رفت. «وقتي زلزله شد، من توي باغ بودم. مادر و پدرم هم بودند. نشستيم روي زمين. وقتي تمام شد، برگشتيم سمت ده. ديديم كه خانهمان ديگر نيست.» حالا به مريم دو عروسك دادهاند؛ دو عروسك كه دوستشان ندارد. «بو ميدهند.» مردم براي نخستينبار از من ميشنوند كه تيمهاي روانشناسي عازم روستاها ميشوند تا قربانيان آسيبديده و سوگوار را تحت مراقبتهاي رواني قرار دهند. «دكتر ميآيد. با يك قرص استامينوفن. دست خالي.» مردم هنوز در شوك آنچه روز 21 مردادماه، ساعت 4:53 عصر حس كردهاند، اسيرند. آن حجم خشم زمين را نميتوانند فراموش كنند. «انگار چيزي از زير زمين كنده ميشد. ضربه را زد و همهچيز را به هم ريخت. همه را آواره كرد. همه را.» از بالاي سقف نيمريخته، ميشود لاشه گوسفندي را ديد كه دير به فكر فرار افتاده. نسيم خنكي كه از دست آفتاب ميگريزد، بوي تعفن لاشه 12 روزه را پخش ميكند. مردم از آهكپاشي و سمپاشي بيخبرند...
روستاي سرخه گاو، فاصله زيادي با همسايهاش ندارد. تفاوت زيادي هم. تل آوار و ويرانهها ، رشتههاي زندگي است كه در اثناي غرش زمين از هم گسست. تصويري آشنا كه ما قادر به دركش نيستيم. قدمهاي مردان روستا با ديدن جمعيتي كه مثل خودشان سوگوار و از دست داده نيستند، شتاب ميگيرد و امدادگران را به ميدان كوچك ده كه هنوز بقايايش باقي است، ميبرند كه دردشان را با صداي بلند فرياد بزنند... جميله، دورتر از آن گردهمايي، در سكوتي كه بوي مرگ و سوگ ميدهد، در ويرانه خانهاش ميچرخد و تكهپارههاي زندگياش را از زير آوار بيرون ميكشد. جميله در جواب نگاه من ميگويد: «شوهرم مرد. مادرم مرد. برادرم مرد.»همدردي من با جميله در دست گذاشتن بر شانهاش خلاصه ميشود. وقتي قدرت درك يك فاجعه را نداشته باشي، انگار فلج ميشوي. بيدست و بيپا. گنگ و نابينا و ناتوان از هر حركتي براي بازيافتن خودت. همين است كه وقتي ننه قز خانم ميآيد و ميگويد عروس 15 ساله پا به ماهش را از زير آوار با دستهاي خودش بيرون كشيد فقط توانستم به دوردست، به تلاقي آسمان و كوهپايه خيره شوم. «وقت زلزله صحرا بودم. معصومه خانه مانده بود كه استراحت كند. قرار بود روز يكشنبه برود شهر براي زايمان.»كنار چادرها آنچه بيش از همه به چشم ميآيد بستههاي شش تايي آبمعدني است. آنقدر آبمعدني دارند كه نگران وبا و بيماريهاي منتقله از آب نباشند. آب براي حمام هم دارند. حمام هم دارند. يك استخر گرد فلزي كه ماهها قبل، بسيج سازندگي براي آب شرب دامها در اختيارشان گذاشته بود. حالا دورش را پتو و پارچه كشيدهاند و شلنگ آبي هم در دلش گذاشتهاند و آب چشمه را با همان شلنگ ميكشند و با يك المنت، آب را گرم ميكنند...
چشمهاي قمر از بيخوابي قرمز شده است. «شبها از ترس مار و عقرب خوابمان نميبرد. شوهرم يك هفته است كه نخوابيده و شبها بيدار است كه گرگها را فراري دهد. ترس هم نداشته باشيم، از سرما خوابمان نميبرد. بهشان بگوييد ما پتو و غذا نميخواهيم. ما خانه ميخواهيم.» آنچه از زير آوار درآوردهاند، كنار چادرها نمايشي از فقر را برپا كرده است. بشقابها و ظروف ملامين و تل متكا و پتوهايي كه هيچ نشاني از ثروت را تداعي نميكند. خديجه يك جفت دمپايي به پا دارد، هر لنگه با داستاني متفاوت. «چهار تا گاو داشتم. ميخواستم روز يكشنبه ببرم يكشنبهبازار بفروشمشان. همهشان ماندند زير آوار.» آنها كه از دست دادهيي دارند، عزيزتر شدهاند. زنها صدايشان ميكنند و ميخواهند درد آنها نوشته شود. آنها هم كه بازيافتهيي دارند، شادي در نگاهشان موج انداخته است. انگار كه آن بازيافته ميارزد به تمام سامان زندگي كه زير خاك جا مانده است. «وقتي زلزله آمد داشتم نان ميپختم. زينبم خانه پدرم بود. انگار كه زمين از جاي خود بلند شد و دوباره به جاي خودش برگشت. اتاق ريخت روي سرم. سرم مانده بود بيرون. زينبم را صدا ميزدم. خودم را از زير خاك بيرون كشيدم. دختر كوچولويم را صدا ميزدم كه صدايش را شنيدم. با شوهر و زن عمو و برادرم رفتيم و گوشه اتاق تنور بيرونش آورديم. پنج دقيقه هم طول نكشيد. زلزله دوم آمد و اتاق تنور ريخت زمين. اگر زينبم را بيرون نياورده بوديم، حالا ديگر نداشتمش. خدا زينبم را به ما عيدي داد.» ...
صداي هليكوپتر ميآيد كه مهياي رفتن شده است. جويدهجويده آخرينها را ازشان ميپرسم. كه فايدهيي هم ندارد. هم آنها ميدانند و هم من كه اين گفتنها و نوشتنها كاري از پيش نخواهد برد. وقتي باور كردهاند كه ساختن اين زندگي، حداقل 20 سال عمر ميخواهد، چه مرهمي ميتواند تسكينشان دهد؟ فاطمه، پيرزني كه اشكريزان و به زبان تركي دوردستي را نشان ميداد كه تا 12 روز قبل، خانهاش و پناهش بود، همراه من ميآيد براي «بدرقه». قدمهايش ناتوان است و اشكهايش را با پشت دستهاي چروكيدهاش پاك ميكند. آوار به جا مانده از زندگياش در دورترين گوشه روستا فراموش شده. مثل خودش. مثل همهشان...
بنفشه سام پیس / اعتماد