صفحه نخست

تاریخ

ورزش

خواندنی ها

سلامت

ویدیو

عکس

صفحات داخلی

چهارشنبه - ۲۶ فروردين ۱۴۰۵
کد خبر: ۹۱۷۷۶۰
تاریخ انتشار: ۲۸ : ۲۰ - ۲۶ فروردين ۱۴۰۵
پدر دانش‌آموز مفقودالاثر مینابی می‌گوید: من و همسرم ۴ فرزند داشتیم که ماکان آخرین آن‌ها است؛ آخرین روز مدرسه رفتن او را کاملا به یاد دارم که با برادرش که از او بزرگتر بود به مدرسه رفت؛ تا قبل از اینکه از خانه خارج شوند و با موتور بروند، ماکان هی از دم در برای مادرش بوس می‌فرستاد. نمی‌دانستیم که این آخرین دیدار است و دیگر بچه‌مان را نمی‌بینیم؛ الان ۴۵ روز است که هیچ اثری از ماکان ما نیست.
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :
خبرآنلاین: پدر دانش‌آموز مفقودالاثر مینابی می‌گوید: من و همسرم ۴ فرزند داشتیم که ماکان آخرین آن‌ها است؛ آخرین روز مدرسه رفتن او را کاملا به یاد دارم که با برادرش که از او بزرگتر بود به مدرسه رفت؛ تا قبل از اینکه از خانه خارج شوند و با موتور بروند، ماکان هی از دم در برای مادرش بوس می‌فرستاد. نمی‌دانستیم که این آخرین دیدار است و دیگر بچه‌مان را نمی‌بینیم؛ الان ۴۵ روز است که هیچ اثری از ماکان ما نیست.
 
نهم اسفندماه سال گذشته درست وقتی که یک زنگ تا پایان ساعت درسی بچه‌ها مانده بود که تعطیل شده و به خانه برگردند، دانش‌آموزان، معلمان و مدیر یک مدرسه ابتدایی در میناب مورد هدف موشک‌های آمریکایی واقع شد و تعداد زیادی از آن‌ها به شهادت رسیدند.
 
هنوز چیزی از ساعت ۱۱ نگذشته بود که به خانواده‌های مینابی اطلاع دادند که برای آوردن بچه‌ها به مدرسه بروند اما با گذشت دقایقی کوتاه، مدرسه در اثر اصابت موشک‌های آمریکایی تخریب شد و کمتر پدر و مادری توانستند پیش از وقوع انفجار بچه خود را نجات داده و از مدرسه خارج کنند؛ برخی والدین هم در حین نجات بچه‌ها بودند که با تداوم بمباران مدرسه به شهادت رسیده و یا مجروح شدند.
 
در جریان بمباران وحشتناک مدرسه میناب، پیکر بسیاری از شهدا به طرز تکان‌دهنده‌ای متلاشی شده بود و تنها با انجام تست DNA کار شناسایی‌شان انجام شد؛ در این میان اما هنوز پیکر کوچک یک دانش‌آموز کلاس اولی شناسایی نشده است. 
 
جواب تست DNA ماکان منفی بود و به ما گفتند پسرمان مفقود است
 
خانواده ماکان نصیری، دانش‌آموز کلاس اولی مدرسه میناب، تنها کسانی هستند که هنوز هیچ نشانه‌ای از پیکر پسرشان به دست نیاورده‌اند و روز گذشته به آن‌ها اعلام شده است که ماکان جزو شهدای مفقودالاثر محسوب می‌شود. سیروس نصیری پدر ماکان به خبرآنلاین می‌گوید: جواب تست دی‌ان‌ای (DNA) ماکان هم آمد و کلا منفی بود؛ به ما گفتند ماکان مفقودالاثر است.
 
مشروح گفتگو را در ادامه بخوانید:
 
روایت آخرین دقایق ماکان قبل از مدرسه رفتن
 
من و همسرم ۴ فرزند داشتیم که ماکان آخرین آن‌ها است؛ آخرین روز مدرسه رفتن او را کاملا به یاد دارم. ساعت ۶ صبح روز نهم اسفندماه مادر ماکان از خواب بیدار شد و لباس‌های او را که شب گذشته شسته بود را اتو زد و به ماکان پوشاند.
 
روزهایی که ماکان به مدرسه می‌رفت، هیچوقت عادت نداشت در خانه صبحانه بخورد اما آن روز به مادرش گفت گرسنه هستم و چند لقمه نان خورد و تکه‌ای نان را هم از همسرم گرفت و با خودش به مدرسه برد. ماکان روز آخر را با برادرش که از او بزرگتر بود به مدرسه رفت؛ تا قبل از اینکه از خانه خارج شوند و با موتور بروند، هی از دم در برای مادرش بوس می‌فرستاد. نمی‌دانستیم که این آخرین دیدار است و دیگر بچه‌مان را نمی‌بینیم.
 
ماکان پسر مهربانی بود؛ ۲ سالی می‌شد که به کلاس ژیمناستیک می‌رفت و این ورزش را دنبال می‌کرد. وقت‌هایی که در حسینیه محل مراسمی بود با ما به آنجا می‌آمد و در هر کاری که به او می‌گفتند کمک می‌کرد؛ ماه رمضان امسال هم چند روزی که هنوز آن اتفاق نیفتاده بود را به حسینیه می‌رفت.
 
 
وقتی به مدرسه رسیدم، فقط خرابی دیدم
 
روز حادثه من در خانه بودم که یکی از دوستانم از اصفهان ساعت ۱۰:۳۰ صبح به من زنگ زد و گفتند که تهران را زدند؛ بعد هم گفت برو بچه‌هایت را از مدرسه بیاور؛ من آن روز یک دروغ مصلحتی هم گفتم که پسر بزرگترم را فرستاده‌ام که برود و بچه‌ها را بیاورد.
 
دقایقی بعد یعنی در ساعت ۱۱:۱۶ دقیقه از مدرسه ماکان با همسرم تماس گرفتند که بیایید و بچه را ببرید؛ همسرم با سرویس ماکان تماس گرفت و گفت که ماکان را هم از مدرسه به خانه بیاورد. کلاس‌های ماکان هر روز تا ساعت ۱۳:۳۰ ظهر دقیقه طول می‌کشید؛ آن روز که تماس گرفتند و ما هم به راننده سرویس اطلاع دادیم و معلم پسرم را هم در جریان قرار دادیم که راننده به دنبال ماکان می‌رود اما پیش از رسیدن راننده، مدرسه را زده بودند و به ما هم اطلاع دادند که خودمان به مدرسه برویم.
 
من و همسرم در آن لحظه دست و پایمان را گم کردیم و آشفته و نگران راهی مدرسه شدیم؛ نصف مسیر را رفتیم و چون ترافیک بود، از وسط راه پیاده شدیم و به طرف مدرسه رفتیم. وقتی رسیدیم کلا مدرسه نابود شده بود؛ در آن لحظه‌های نخست که به مدرسه رسیدیم فقط یک چیز دیدیم؛ خرابی، خرابی، خرابی.
 
از بچه‌هایی که فرار کرده بودند سراغ ماکان را گرفتم
 
خیلی هراسان بودم و هر طرفی از مدرسه را دنبال ماکان می‌گشتم؛ می‌گفتند یک سری از بچه‌ها از ترس فرار کردند و به دنبال این بودم تا از بچه‌هایی که فرار کرده بودند سوال کنم که چه کسانی توانستند فرار کنند و کجا بودند و چه کردند؛ اما کسی ماکان را ندیده بود.
 
جسد بچه‌هایی را که از زیر آوار بیرون می‌آوردند یکی یکی نگاه می‌کردیم؛ کاورهای پیکر شهیدان را نگاه می‌کردیم که ببینیم بچه ما هم بین آنها هست یا نه؛ الان ۴۵ روز است که هیچ اثری از ماکان ما نیست.
 
پسرها طبقه اول بودند و دخترها طبقه دوم؛ کلاس ماکان ۲۳ دانش‌آموز داشت که آن روز ۴ نفرشان به مدرسه نرفته بودند و بقیه هم کلا شهید شدند و پیکر همه آن‌ها پیدا شده و فقط ماکان پیدا نشده است. دقیق‌تر بگویم از ۱۶۸ نفری که در مدرسه میناب شهید شدند فقط یک نفر یعنی پسر ما جاویدالاثر است. روز حادثه با روز تولد ماکان مصادف بود و خب نشد که امسال هم برایش جشن بگیریم.
 
ماجرای پیدا شدن لنگه کفش ماکان
 
روز ۳۸ بعد از وقوع حادثه مدرسه، خودم رفتم که دوباره به مدرسه بروم اما راهم ندادند و بعد به چند جا زنگ زدم تا اجازه دادند که وارد مدرسه شوم و در نهایت توانستم با برادرم و برادر همسرم به آنجا داخل شوم.
 
کلی در مدرسه چرخیدیم و بعد از مدتی در محوطه فضای سبز مدرسه یک لنگه کفش از پسرم ماکان را پیدا کردیم؛ نزدیک آبخوری و سرویس بهداشتی بچه‌ها چند درخت و فضای سبزی وجود داشت؛ وقتی وارد آن محدوده شدیم برادر همسرم یک لنگه کفش ماکان را پیدا کرد اما اثری از پیکر او نبود.
 
تقاضا کردیم و آمدند درختها را بریدند و فضای سبز آنجا را تمیز کردند که ببینیم چیزی از پیکر ماکان پیدا می‌کنیم که چیزی پیدا نکردیم؛ فقط همان لنگه کفش پسرم بود به همراه یک لنگه کفش زنانه و یک لنگه کفش که تقریبا به بچه ۱۰_۱۲ ساله می‌خورد و شاید برای بچه‌ کلاس چهارم یا پنجم بود را پیدا کردیم.
 
تنها نشانه مادرزادی که ماکان در بدنش داشت
 
هنوز از وضعیت ماکان بی‌خبریم؛ من منتظرم خودش بیاید؛ می‌گویم شاید آن روز پسرم از ترس از مدرسه فرار کرده و بیرون رفته باشد. آخر ساعتی که نیم ساعت بعدش آن اتفاق افتاده بود، بچه‌های کلاس ماکان ورزش داشتند و توی حیاط بودند اما خب کسی هم از معلم‌ها زنده نمانده است که بپرسیم ببینیم چه اتفاقی افتاده است؛ معلم‌ها همگی شهید شده‌اند.
 
روز اول اتفاقی که در مدرسه افتاد، از ساعت ۱۱:۳۰ صبح تا ۲:۳۰ نیمه‌شب آنجا بودم و از صبح روز دوم هم تا همین لحظه، هر روز اگر یک انگشت یا ناخن هم پیدا می‌کردند من می‌رفتم و نگاه می‌کردم که ببینیم متعلق به پسرم ماکان هست یا نه؛ اما خب تا امروز چیزی ندیده‌ام که بگویم برای پیکر پسر من است.
 
من در ۴۵ روز گذشته یا در خانه منتظر پسرم بودم یا در سردخانه برای شناسایی پیکر کوچک او؛ پسرم یک نشانه مادرزادی داشت، پوست دستش مثل حالت پولک ماهی بود؛ همه پیکرهای سردخانه را به همراه برادر همسرم یکی یکی، چه آن‌ها که قابل شناسایی بودند و چه آن‌ها که تکه پاره بودند را دیدیم اما نشانی از پسرم پیدا نکردیم.
 
برای اینکه مطمئن شویم پیکر ماهان بین پیکرهای تکه پاره هست یا نه، از ما تست دی‌ان‌ای گرفتند اما نبود. اگر حتی یک ناخن او را هم پیدا می‌کردند من می‌رفتم.