صفحه نخست

تاریخ

ورزش

خواندنی ها

سلامت

ویدیو

عکس

صفحات داخلی

۲۳ شهريور ۱۴۰۵
News ID: ۹۳۹۲۸۰
Publish Date: ۳۷ : ۰۹ - ۲۳ شهريور ۱۴۰۵
روی مارکوس کوهن پادشاه‌سازِ جهنمی بود. مردی نفرت‌انگیز که از مادری نفرت‌انگیز به دنیا آمده بود. یکی از اعضای خانواده درباره دورا کوهن گفته بود او «بدجنس، شرور، زشت و بددهن» بود. کوهن تنها فرزند خانواده بود و مادر ثروتمندش، که وارث یک ثروت بود، او را بی‌شرمانه لوس بار آورده بود. یکی از شرکای حقوقی کوهن بعدها درباره دورا گفت: «او آدمی ساخت که کاملاً خود را از قواعدی که من و شما یا بیشتر مردم به آن پایبندیم، آزاد می‌دانست.»
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :

فارین پالیسی نوشت: مربی قدیمی ترامپ، پدر واقعی سوءاستفاده‌های رئیس‌جمهور در دوره دوم ریاست‌جمهوری اوست؛ این ادعای کتابی جدید است.

به گزارش انتخاب، در ادامه این مطلب آمده: ریاست‌جمهوری نسبتاً مهار‌شده دونالد ترامپ و سوءاستفاده‌های تکان‌دهنده او در دوره دوم، باید به میراث طولانی‌مدت مربی فقید رئیس‌جمهور توجه کرد.

روی مارکوس کوهن پادشاه‌سازِ جهنمی بود. مردی نفرت‌انگیز که از مادری نفرت‌انگیز به دنیا آمده بود. یکی از اعضای خانواده درباره دورا کوهن گفته بود او «بدجنس، شرور، زشت و بددهن» بود. کوهن تنها فرزند خانواده بود و مادر ثروتمندش، که وارث یک ثروت بود، او را بی‌شرمانه لوس بار آورده بود. یکی از شرکای حقوقی کوهن بعدها درباره دورا گفت: «او آدمی ساخت که کاملاً خود را از قواعدی که من و شما یا بیشتر مردم به آن پایبندیم، آزاد می‌دانست.»

کوهن، وکیل نابغه‌ای که در ۲۰سالگی از دانشکده حقوق دانشگاه کلمبیا فارغ‌التحصیل شد، همین روحیه شرورانه را در یک کارنامه استثنایی از دسیسه‌های سیاسی وارد صحنه ملی آمریکا کرد. فعالیتی که از مک‌کارتیسم در دهه ۱۹۵۰ آغاز شد ــ کوهن مغز متفکر آن «تفتیش عقاید آمریکایی» بود ــ سپس به مربی‌گری راجر استون، استاد حقه‌های کثیف، در دوران رونالد ریگان رسید و در نهایت به شکل دادن به یک بسازوبفروش جوان و جاه‌طلب به نام دونالد ترامپ در نیویورک دهه ۱۹۷۰ انجامید.

کتاب «شیاد آمریکایی: سفر تاریک روی کوهن از جو مک‌کارتی تا دونالد ترامپ» نوشته کای برد با همکاری سوزان گلد‌مارک، انتشارات اسکریبر، ۵۲۸ صفحه، ۳۲ دلار، سپتامبر ۲۰۲۶.

مسیر خشن کوهن در راهروهای قدرت، تا حد زیادی الگویی برای مسیر بعدی ترامپ بود. کای برد، زندگی‌نامه‌نویس، و همسرش و پژوهشگر اصلی کتاب، سوزان گلد‌مارک، در کتاب جدید خود داستان طولانی و رسوای چگونگی تأثیرگذاری یک «کلاهبردار خودشیفته» ــ تعبیری که آنها برای کوهن به کار می‌برند ــ بر شکل‌گیری فرد دیگری با همین ویژگی‌ها را روایت می‌کنند؛ مردی که اکنون قدرتمندترین مقام سیاسی جهان را در اختیار دارد.

ترامپ و کوهن برادران خونیِ جهان زیرزمینی سیاست بودند. هر دو در خانواده‌های ثروتمند نیویورکی متولد شدند، والدینشان بی‌حد و اندازه آنها را نازپرورده کردند و هر دو احساس استحقاق شدید و فقدان اخلاق داشتند. هیچ‌یک واقعاً به چیزی جز بزرگ‌کردن جایگاه و منافع شخصی خود باور نداشتند. برد و گلد‌مارک می‌نویسند پوپولیسم ضدساختار آنها «صرفاً فرصت‌طلبانه» بود.

نویسندگان معتقدند بیشتر تاکتیک‌های آشنایی که ترامپ در مسیر رسیدن به قدرت سیاسی به کار گرفته، از کتابچه راهنمای کوهن بیرون آمده است؛ از جمله: بی‌وقفه و بدون ترس از تکذیب، به مردم دروغ بگو؛ واقعیت‌های ناخوشایند را انکار کن و با ادعاهای متقابل و تند و پرسر‌وصدا آنها را تحت‌الشعاع قرار بده؛ هرگز اشتباه یا شکست را نپذیر؛ دائماً دشمنان سیاسی‌ات را تحریک و تهدید کن؛ رسانه‌هایی را که مطلبی توهین‌آمیز یا ناخوشایند منتشر می‌کنند به شکایت تهدید کن؛ هرگز ردپای مکتوب بر جا نگذار؛ و همیشه با متهم‌کردنِ متهم‌کننده، ضدحمله کن. مهم‌تر از همه، هرگز عذرخواهی نکن.

ترامپ حتی روش تحقیر مخالفان سیاسی با لقب‌های بی‌رحمانه را نیز از کوهن و رئیس سابق او، سناتور جوزف مک‌کارتی، اقتباس کرد. همان‌طور که کوهن و مک‌کارتی تلاش کردند به تعبیر سی.دی. جکسون، دستیار رئیس‌جمهور وقت، دوایت آیزنهاور، «مک‌کارتیسم را به‌عنوان جمهوری‌خواهی تثبیت کنند»، ترامپ نیز تقریباً همین کار را با چیزی که امروز «ترامپیسم» نامیده می‌شود انجام داده و ایدئولوژی حزب خود را از بالا تا پایین به تصویر خودش بازسازی کرده است. همچنین مانند کوهن که در طول زندگی‌اش چندین بار متهم و تحت پیگرد قرار گرفت، اتهام‌های فساد مالی نیز ترامپ را احاطه کرده‌اند.

استیون بریل، روزنامه‌نگار باسابقه‌ای که هر دو مرد را در نیویورک دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ پوشش خبری داده بود، گفت: «روی کوهن نه‌تنها به دونالد ترامپ مربی‌گری می‌کرد، بلکه از بسیاری جهات خودِ روی کوهن، دونالد ترامپ بود. جملات و عبارت‌های ترامپ، همه عبارت‌های کوهن هستند.»

این زاویه نگاه در شرایط کنونی مفید است؛ زیرا آنچه امروز در دوره دوم ریاست‌جمهوری ترامپ شاهد آن هستیم، عملاً دولتی پر از روی کوهن‌ها است.

در مقابل دوره نخست، ترامپ در دوره دوم کابینه خود را از وفادارانی پر کرده که کورکورانه در برابر او سر فرود می‌آورند؛ همان‌طور که مگی هابرمن و جاناتان سوان در کتاب جدید دیگری به نام «تغییر رژیم: درون ریاست‌جمهوری امپراتورمآبانه دونالد ترامپ» مستند کرده‌اند. به نظر می‌رسد بیشتر آنها مانند کوهن حاضرند هر دروغی را ترویج کنند، هر دشمنی را از سر راه بردارند و هر قانونی را که ترامپ بخواهد زیر پا بگذارند.

ترامپ در ماه اوت توانست تاد بلانش، وکیل شخصی وفادار خود، را از سد تأیید سنا عبور دهد و به دادستان کل ایالات متحده تبدیل کند. در نتیجه، ترامپ احتمالاً در خدمت خود یکی از «کوهن‌مآب‌ترین» کارگزاران سیاسی ممکن را خواهد داشت؛ فردی که حاضر است تا آخرین مرحله، دشمنان سیاسی رئیس‌جمهور را تحت فشار قرار دهد و تحت پیگرد قانونی قرار دهد.

کوهن برای کامل‌کردن هنرهای تاریک عوام‌فریبی زمان زیادی صرف کرد. در نخستین دوره شهرتش در دهه ۱۹۵۰، زمانی که هنوز در میانه دهه بیست زندگی‌اش بود، کوهن سخت تلاش کرد رئیس خود، مک‌کارتی، را به یک عوام‌فریب موفق تبدیل کند.

کوهن به‌عنوان مشاور ارشد سناتور مک‌کارتی در کمیته قدرتمند فرعی تحقیقات سنا، بارها مرتکب شهادت دروغ شد تا اتهام‌های عجیب و اثبات‌نشده‌ای علیه چهره‌های برجسته سیاسی آمریکا، از جمله آیزنهاور و جورج سی. مارشال، مطرح کند. همان‌طور که ترامپ بعدها از شبکه‌های اجتماعی برای شکل دادن به تصویر عمومی خود به شکلی درخشان بهره گرفت، کوهن نیز در دوران پیش از اینترنت، فنون القای شایعه و اشاره‌های غیرمستقیم را از ستون‌نویسان برجسته‌ای مانند والتر وینچل و جورج سوکولسکی آموخت؛ کسانی که به گفته برد و گلد‌مارک، «به او یاد دادند چگونه شایعه را منتشر کند.»

در همین حال، مک‌کارتی به‌شدت مشکل‌دار بود. مردی که کوهن زمانی او را «همزاد خود» می‌نامید، دائم‌الخمر و چندان باهوش نبود. مک‌کارتی پس از چند سال ایجاد ترس و انتشار دروغ در سراسر کشور ــ بدون آنکه حتی وجود یک کمونیست در دولت را ثابت کند ــ با خواری از صحنه ملی کنار رفت و سنا او را رسماً محکوم کرد.

تلاش او برای درهم‌شکستن ساختار حاکم واشنگتن شکست خورده بود.

اما حدود شش دهه بعد، تاکتیک‌های کوهن، البته پس از مرگ او، سرانجام به موفقیتی عوام‌فریبانه و طلایی دست یافتند و حتی ساختار سیاسی موجود را ویران کردند. این بار کوهن مواد اولیه بسیار مناسب‌تری در اختیار داشت. ترامپ، که بسیار ماهرتر از مک‌کارتی در فریب مردم بود، بسیاری و شاید بیشتر این هنرهای تاریک را در جوانی و در زمانی که در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ در نیویورک در حال رشد در عرصه املاک بود، نزد کوهن آموخت.

در آن زمان، کوهن فردی بود که در محافل عالی اجتماعی منهتن ارتباطات فوق‌العاده گسترده‌ای داشت و مشکلات را برای دیگران حل می‌کرد. در واقع، او در نخستین معامله‌ای که ترامپ را در نیویورک مشهور کرد، یعنی تبدیل هتل کومودور در دهه ۱۹۷۰، حضور داشت؛ معامله‌ای که در آن برای دستیابی به معافیت مالیاتی وعده‌داده‌شده، به‌طور غیرقانونی رأی می‌خرید.

به گفته بسیاری، کوهن علاقه ویژه‌ای به آماده‌کردن ترامپ برای حضور در صحنه ملی داشت. ترامپ در گفت‌وگویی با برد و گلد‌مارک گفت که کوهن پیش از آنکه در سال ۱۹۸۶ بر اثر ایدز بمیرد، بارها به او گفته بود: «یک روز رئیس‌جمهور می‌شوی. اگر بخواهی.»

وجه مشترک اصلی مک‌کارتی، کوهن و ترامپ، بی‌رحمی و بدبینی‌ای بود که به‌ندرت، اگر اصلاً، پیش از آن در سیاست آمریکا دیده شده بود. برد و گلد‌مارک می‌نویسند: «هر سه نفر از رنجش‌ها و کینه‌های شخصی خود استفاده کردند تا احساسات خام پوپولیستی را که مدت‌ها در جامعه آمریکا انباشته شده بود، تحریک کنند.»

آنها «داستان‌سازانی زنجیره‌ای بودند که بی‌شرمانه داستان‌هایی را برای داغ‌کردن تیتر روزنامه‌های عامه‌پسند از خود می‌ساختند. آنها نارضایتی‌های سیاسی علیه مهاجران، روشنفکران، تخصص علمی، فمینیست‌ها و به‌ویژه سیاه‌پوستان و هر اقلیت غیرسفیدپوست دیگری را برانگیختند.»

برد در ایمیلی به فارن پالیسی گفت که از نظر او، «مورخان اشتباه کرده‌اند وقتی نتیجه می‌گیرند مک‌کارتیسم شکست خورد»؛ در حالی که در واقع خود مک‌کارتی شکست خورد. او گفت: «مک‌کارتیسم شکست نخورد. باقی ماند، حتی با وجود اینکه روی اخراج شد و جو خودش را تا حد مرگ با الکل نابود کرد.»

به گفته برد، دلیلش این بود که آیزنهاور و ساختار حاکم هرگز واقعاً در برابر آن نایستادند؛ درست همان‌طور که حزب جمهوری‌خواه امروز در برابر ترامپ نمی‌ایستد.

برد گفت: «داستان روی، وجه تاریک آمریکاست؛ داستانی که مدام تکرار می‌شود.»

داستان کوهن و نفوذ او بر ترامپ به توضیح آنچه اکنون در حال رخ‌دادن است کمک می‌کند؛ در شرایطی که ترامپ آشکارا بیش از پیش قوانین و قواعد یک جمهوری مبتنی بر قانون اساسی را تحقیر می‌کند.

در اوایل دوره نخست ریاست‌جمهوری، ترامپ که از امتناع جف سشنز، دادستان کل وقت، از تبدیل‌شدن به حل‌کننده مشکلات شخصی او خشمگین بود، به دستیارانش شکایت کرد: «روی کوهن من کجاست؟»

سشنز رئیس‌جمهور جدید را با خودداری از کناره‌گیری از تحقیقات درباره دخالت روسیه در انتخابات ــ اقدامی که باعث خشم ترامپ شده بود ــ عصبانی کرده بود. سشنز تنها یکی از چهره‌های ساختار حاکم بود که ترامپ را با نپذیرفتن خم‌کردن یا شکستن قواعد، ناکام می‌کرد. هر یک از افرادی که حتی اندکی جرئت کردند در تصمیم‌های ترامپ تردید کنند، از جمله جان کلی، رئیس دفتر کاخ سفید؛ اچ. آر. مک‌مستر، مشاور امنیت ملی؛ رکس تیلرسون، وزیر خارجه؛ و مارک اسپر، وزیر دفاع، به‌سرعت اخراج شدند و در فهرست دشمنان ترامپ قرار گرفتند.

ترامپ در دوره دوم ریاست‌جمهوری خود این مشکل را با کنار گذاشتن هر کسی که در دوره نخست درباره رفتار او تردید کرده بود، حتی حامیان قدیمی‌اش، حل کرد؛ چه رسد به کسانی که ذره‌ای صداقت و درستکاری داشتند.

«تغییر رژیم: درون ریاست‌جمهوری امپراتورمآبانه دونالد ترامپ» نوشته مگی هابرمن و جاناتان سوان، انتشارات سایمون اند شوستر، ۴۹۶ صفحه، ۳۴ دلار، ژوئن ۲۰۲۶.

هابرمن و سوان در کتاب «تغییر رژیم» که مانند «شیاد آمریکایی» حاصل گزارش‌گری گسترده و دقیق است، می‌نویسند: «ترامپ که از تجربه خود با کارکنانی که آنها را "خائن" می‌دید، زخم خورده بود، نسبت به اتهام‌هایی که می‌توانست با ساده‌ترین نشانه‌ها برانگیخته شود، دچار سوءظن و پارانویا شده بود.»

آنها می‌نویسند: «برخی نامزدها حتی پیشاپیش برای رفتن به واشنگتن وسایل خود را بسته بودند، اما پس از آنکه انتقادی گذرا یا ارتباطی غیرمستقیم با فردی خاص مطرح می‌شد، پیشنهادهای آنها پس گرفته می‌شد.»

حتی کوچک‌ترین انحراف از آموزه‌های دوره نخست ترامپ ــ به‌ویژه دروغ آشکار مبنی بر اینکه او در انتخابات ۲۰۲۰ پیروز شده بود ــ در دوره دوم موجب تبعید سیاسی می‌شد.

برای مثال، رابرت اوبرایِن دوره نخست ترامپ را به‌عنوان مشاور امنیت ملی به پایان رساند و بارها در رسانه‌ها از رئیس‌جمهور سابق دفاع کرد. اما هابرمن و سوان می‌نویسند: «ترامپ حافظه‌ای طولانی داشت»، به‌خصوص درباره اظهارات کارکنانش پس از حمله بدنام حامیان او به ساختمان کنگره آمریکا در ۶ ژانویه ۲۰۲۱.

به نوشته آنها، «اوبرایِن در قضاوت ترامپ مرتکب گناهی نابخشودنی شده بود؛ او پس از ریاست مایک پنس، معاون رئیس‌جمهور، بر تأیید پیروزی جو بایدن، از پنس تمجید کرده بود.»

ترامپ در جریان انتقال قدرت در سال ۲۰۲۴، وقتی اوبرایِن را دید که در تلویزیون از او حمایت می‌کند، به مشاورانش گفت: «از اینجا بیرونش کنید. او هم یکی مثل پمپئو است.»

مایک پمپئو، وزیر خارجه سابق ترامپ و یکی از وفاداران قدیمی او، نیز مرتکب این «گناه» شده بود که احتمال رقابت برای نامزدی جمهوری‌خواهان در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۲۴ را بررسی کرده و سیاست‌های مالی ترامپ را زیر سؤال برده بود.

هابرمن و سوان می‌نویسند: «از نظر ترامپ، این نابخشودنی بود.»

نویسندگان می‌افزایند هیچ چیز برای رئیس‌جمهور جدید مهم‌تر از تعیین کارکنان وزارت دادگستری نبود. ویلیام بار، آخرین دادستان کل ترامپ، نیز با وجود وفاداری به او، حاضر نشده بود «با توطئه ترامپ درباره دزدیده‌شدن انتخابات همراهی کند.»

هابرمن و سوان می‌نویسند: «ترامپ خیلی زود رده‌های ارشد وزارت دادگستری را با وفادارترین حامیان خود پر کرد؛ اقدامی که سنت استقلال این وزارتخانه پس از واترگیت را درهم شکست و عملاً رهبری وزارت دادگستری را به دفتر حقوقی شخصی او تبدیل کرد.»

و این همان جایی بود که کوهن واقعاً معیارها را تعیین کرده بود. زیرا آنچه ظاهراً بیش از هر چیز دیگری برای ترامپ در دوره دوم اهمیت داشت، آزار و تعقیب دشمنان سیاسی دوره نخستش بود؛ بدون توجه به اینکه دلایل مطرح‌شده تا چه حد سست یا مضحک باشند.

ترامپ در سپتامبر گذشته این موضوع را نشان داد؛ زمانی که ظاهراً به‌اشتباه در شبکه اجتماعی تروث سوشال مطلبی را منتشر کرد که قرار بود توبیخ خصوصی پام باندی، دادستان کل، باشد؛ زیرا او در صدور کیفرخواست علیه جیمز کومی، رئیس سابق اف‌بی‌آی؛ آدام شیف، سناتوری که ریاست نخستین محاکمه استیضاح ترامپ را بر عهده داشت؛ و لتیشیا جیمز، دادستان کل نیویورک که علیه ترامپ به اتهام کلاهبرداری شکایت کرده بود، تأخیر کرده بود.

اتهام مطرح‌شده علیه کومی مربوط به انتشار تصویری از صدف‌های دریایی بود که اعداد «۸۶ ۴۷» را تشکیل می‌دادند؛ افراد نزدیک به ترامپ اصرار داشتند این تصویر به معنای آن است که کومی خواهان کشتن رئیس‌جمهور بوده است.

ترامپ، بار دیگر با بازتاب تاکتیک‌های مربی‌اش کوهن، گفت اهمیتی ندارد که اتهام‌های مطرح‌شده علیه جیمز درست باشند یا نه.

هابرمن و سوان می‌نویسند: «هدف واقعی رئیس‌جمهور این بود که دادستان کل نیویورک را که علیه او حکمی نزدیک به نیم میلیارد دلار در یک پرونده کلاهبرداری مدنی گرفته بود، به دادگاه بکشاند.»

ترامپ گفته بود: «می‌خواهم زندگی او را جهنم کنم.»

کوهن بدون شک از این اقدام کاملاً خشنود می‌شد.

چرا تاکتیک‌های کوهن با ترامپ موفق شدند اما با مک‌کارتی شکست خوردند؟

ارزش دارد بپرسیم چرا تاکتیک‌های کوهن در دوران ترامپ توانستند ساختار حاکم واشنگتن را نابود کنند، اما در دوران مک‌کارتی شکست خوردند.

درست است که ترامپ آشکارا عوام‌فریب ماهرتری بود. ترامپ زودتر از دیگران دریافت ــ و مدت‌ها پس از مرگ کوهن ــ که چگونه می‌توان از عطش تلویزیون کابلی برای جنجال بهره گرفت و چگونه می‌توان دنیای بی‌اعتنا به واقعیت در اینترنت را دستکاری کرد؛ به‌گونه‌ای که اشاره‌ها و اتهام‌های افراطی به قطعیت‌های ویروسی تبدیل شوند.

با این حال، برد و گلد‌مارک یادآوری می‌کنند که مک‌کارتی در اوج قدرت خود نیز اغلب به همین شکل دیده می‌شد. آنها به نوشته ریچارد روور، روزنامه‌نگار مشهور سیاسی، در مارس ۱۹۵۴ استناد می‌کنند که مک‌کارتی را «نه یک عوام‌فریب معمولی، بلکه یک چهره سیاسی در بالاترین سطح» توصیف کرده بود که پیروانی «بزرگ و متعصب» داشت.

این توصیف آشنا به نظر می‌رسد.

یکی از دلایل متفاوت بودن نتیجه، به نوشته نویسندگان، این بود که «ساختارهای حاکم جمهوری‌خواه و دموکرات، مک‌کارتی را با استفاده از کنایه‌های جنسی نابود کردند.» کوهن همجنس‌گرا بود و جلسات جنجالی ارتش ــ مک‌کارتی که نقش مهمی در سقوط رئیس او داشت، بر وسواس کوهن نسبت به یک دستیار جوان مرد تمرکز کرد.

اما احتمال دیگری نیز وجود دارد: نظم قدیم در دهه ۱۹۵۰ هنوز به اندازه دهه‌های ۲۰۰۰ و ۲۰۱۰ آماده سرنگونی نبود.

در تاریخ دوره‌هایی وجود دارد که جامعه و سیاست چنان آشفته می‌شوند و ترس چنان گسترده می‌شود که بدترین ویژگی‌های انسان‌ها را بیرون می‌کشند و البته بدترین نوع رهبران را نیز به قدرت می‌رسانند.

می‌توان به دوران وحشت در جریان انقلاب فرانسه اشاره کرد؛ زمانی که ترس از رژیم سابق و حمله خارجی به پارانویا و سوءظن خارج از کنترل منجر شد. همچنین می‌توان به ظهور آلمان نازی اشاره کرد؛ زمانی که ترسی که از زنجیره‌ای از بحران‌ها ــ پیمان ناعادلانه ورسای، آشوب جمهوری وایمار و سپس رکود بزرگ ــ ایجاد شده بود، آدولف هیتلر را از سیاستمداری کوچک و مورد تمسخر به دیکتاتوری مطلق تبدیل کرد.

نمونه دیگر، روسیه پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی است؛ جایی که ترس از توطئه‌های خارجی به روی کار آمدن ولادیمیر پوتین کمک کرد.

وجه مشترک همه این دوره‌ها، ترس اجتماعی است؛ ترسی که به گفته جیمز والر، نویسنده کتاب «شر شدن: چگونه مردم عادی مرتکب نسل‌کشی و کشتار جمعی می‌شوند»، «رهبران می‌توانند آن را به احساس وجود یک تهدید هستی‌گرایانه تبدیل و دستکاری کنند.»

والر گفت پس از شکست‌های جهانی‌شدن و رهبری آمریکا که از حملات ۱۱ سپتامبر و جنگ عراق آغاز شد، و در شرایط افزایش نابرابری درآمدی، بسیاری از این ترس‌ها به‌شدت رواج یافته‌اند و راه را برای عوام‌فریبی باز کرده‌اند.

او گفت: «امروز گریزی از این نتیجه‌گیری دشوار است که ویژگی‌های تاریک‌تر رهبری ــ به جای ویژگی‌های والاتر آن ــ در بیش از حد بسیاری از نقاط جهان در حال غلبه هستند.»

این وضعیت در آمریکا در دهه ۱۹۵۰ وجود نداشت؛ دست‌کم نه به این شدت، با وجود تهدید واقعی جنگ سرد. عدالت اجتماعی نیز به اندازه امروز در معرض خطر نبود ــ البته به استثنای جنوب عمیق آمریکا ــ و سیاست بسیار باثبات‌تر بود.

والر گفت: «در دوران مک‌کارتی ترس وجود داشت، اما آن احساس عمیق و هستی‌گرایانه ترس و "اشتیاق به گذشته" که پس از ریاست‌جمهوری اوباما شکل گرفت و زمینه را برای یک واکنش شدید فراهم کرد، وجود نداشت.»

با این حال، شباهت‌ها هشداردهنده‌اند.

کوهن و مک‌کارتی همان شیاطین ملی‌گرایانه‌ای را فرا می‌خواندند که ترامپ امروز نیز به شیوه‌ای بسیار مشابه آنها را تحریک می‌کند؛ هرچند عوام‌فریبی اولیه کوهن ظاهراً درباره ریشه‌کن‌کردن کمونیسم در اوج جنگ سرد بود.

برد و گلد‌مارک می‌نویسند: «مشابه هواداران سرسخت جنبش "آمریکا را دوباره بزرگ کنیم" (MAGA) دونالد ترامپ در چند دهه بعد، حامیان مک‌کارتی شامل پوپولیست‌های کشاورز و ساکن مناطق غرب میانه آمریکا بودند که اغلب نسبت به شهرنشینان مرفه و پیچیده، استادان دانشگاه، دیپلمات‌های کت‌وشلواری، یهودیان، مهاجران و سیاه‌پوستان ــ یعنی هر کسی که می‌توانست "دیگری" نامیده شود ــ سوءظن داشتند. گرایش‌های آنها انزواطلبانه و بومی‌گرایانه بود.»

یکی از عواملی که ممکن است باعث موفقیت بیشتر ترامپ در دوران کنونی شده باشد این است که او طبقه مالک سرمایه ــ یعنی ساختار اقتصادی حاکم ــ را نیز به خود جذب کرده است؛ کاری که مک‌کارتی هرگز نتوانست انجام دهد.

در اینجا نیز کوهن ممکن است برای ترامپ آموزگاری ارزشمند بوده باشد. این وکیل پس از پایان دوران مک‌کارتی، ثروتمندان نیویورک را به‌عنوان بخشی از «بانک لطف و امتیاز» خود، با مهارت جذب کرد؛ از جمله جورج استاین‌برنر، روپرت مرداک، سی. آی. نیوهاوس و رونالد پرلمن. ترامپ نیز بعدها همین روش را دنبال کرد.

برد در ایمیل خود به فارن پالیسی گفت: «داستان روی واقعاً نشان می‌دهد که ترامپ یک استثنا نیست. جو مک‌کارتی هم استثنا نبود... با توجه به سرعت جهانی‌شدن در سال‌های اخیر و اکنون هوش مصنوعی، بسیاری از آمریکایی‌ها به‌درستی می‌ترسند که توسط نخبگان و ساختار حاکم کنار گذاشته شوند؛ و مردانی مانند کوهن و ترامپ به‌راحتی از این ترس‌ها بهره می‌گیرند. آنها در سیاست مبتنی بر خشم و کینه بسیار ماهرند.»

برد و گلد‌مارک حتی درباره دهه ۱۹۵۰ نیز با نقل قولی از ریچارد هافستادر، مورخ، می‌نویسند که کارکرد واقعی مک‌کارتیسم «چیزی به سادگی و عقلانیتِ پیدا کردن جاسوس‌ها یا جلوگیری از جاسوسی نبود... بلکه تخلیه کینه‌ها و سرخوردگی‌ها بود... کمونیسم هدف نبود؛ سلاح بود.»

در یک حلقه نگران‌کننده، ترامپ و تیمش اکنون بار دیگر «کمونیسم» را هدف قرار داده‌اند و ترس سرخ را احیا کرده و همه دموکرات‌ها ــ چه میانه‌رو و چه سوسیالیست ــ را با همان برچسب سمی‌ای که کوهن زمانی به کار می‌برد، متهم می‌کنند.

این روند ظاهراً دیدگاه برد را تأیید می‌کند: مک‌کارتیسم هرگز واقعاً از بین نرفت.

و به همین دلیل است که کوهن چنین میراث و زندگی پس از مرگ طولانی‌ای داشته است.