صفحه نخست

تاریخ

ورزش

خواندنی ها

سلامت

ویدیو

عکس

صفحات داخلی

شنبه - ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
کد خبر: ۹۰۹۸۲۰
تاریخ انتشار: ۴۴ : ۲۳ - ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
یادداشت‌های اسدالله علم: راننده من پسر باهوشی است. فهمید من عصبانی شدم. گفت «فلانی البته کار مهمی انجام شده [است]. ولی ملت درست سر در نمی آورد. به اضافه که قند و شکر و روغن نباتی و گوشت که مابه الاحتیاج مردم است، پیدا نمی‌شود. سیمان هم که برای ساختمان یافت نمی‌شود. من بعد از مدتها دوندگی موفق شدم از شهرداری جواز ساختمان بگیرم، آن هم به زور تو و می‌خواستم در تابستان چند اتاقی برای خودم بسازم تازه سیمان نیست.» خیلی حرف عجیب عبرت انگیزی گفت. پشت من لرزید. خدا لعنت کند این هویدا را. مثل اینکه واقعاً مأموریت خرابکاری دارد و کک هم او را نمی گزد.
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :
سرویس تاریخ «انتخاب»: اسدالله علم (۱ مرداد ۱۲۹۸ بیرجند – ۲۵ فروردین ۱۳۵۷ نیویورک)، یکی از مهم‌ترین چهره‌های سیاسی دوران محمدرضا شاه، وزیر دربار از ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۶ و نخست‌وزیر ایران از سال ۱۳۴۱ تا ۱۳۴۲ بود. 
 
«انتخاب» هر شب یادداشت های روزنوشت علم را منتشر می کند.
 
جمعه ۵ مرداد ۱۳۵۲: امروز مصادف با سالروز درگذشت اعلیحضرت شاهنشاه فقید بود. ساعت ۷/۵ صبح برای ادای احترام به آرامگاه رفتم. بعد به دفترم برگشتم. تا ظهر کار کردم و ظهر به طرف پاریس پرواز کردیم. قبل از حرکت معلوم شد رئیس تشریفات ساعت مراجعت موکب شاهانه را از واشنگتن اشتباه کرده است! اوقاتم خیلی تلخ شد. برنامه پروازها به هم می‌خورد، چون باید والاحضرت همایونی در پاریس با شاهنشاه ملاقات کنند و [بعد] به واشنگتن پرواز نمایند. شاهنشاه هم به موقع از واشنگتن به پاریس برسند.....
 
پرون رئیس جمهور اسبق آرژانتین که با آن تمهیدات برگشت که رئیس جمهور آرژانتین شود، دچار مرض قلبی شده [است]. مردکه احمق فکر نکرد که در هشتاد سالگی این کارها از آدم ساخته نیست.
 
امروز در راه فرودگاه باز اخبار لوس و تلگرافات پشتیبانی مردم را از امر نفت گوش می‌کردم. وای که چه کار بزرگی را با این حرکات احمقانه چه قدر خراب می‌کنند.‌ اوقاتم تلخ شد. رادیو را بستم. راننده من پسر باهوشی است. فهمید من عصبانی شدم. گفت «فلانی البته کار مهمی انجام شده [است]. ولی ملت درست سر در نمی آورد. به اضافه که قند و شکر و روغن نباتی و گوشت که مابه الاحتیاج مردم است، پیدا نمی‌شود. سیمان هم که برای ساختمان یافت نمی‌شود. من بعد از مدتها دوندگی موفق شدم از شهرداری جواز ساختمان بگیرم، آن هم به زور تو و می‌خواستم در تابستان چند اتاقی برای خودم بسازم تازه سیمان نیست.» خیلی حرف عجیب عبرت انگیزی گفت. پشت من لرزید. خدا لعنت کند این هویدا را. مثل اینکه واقعاً مأموریت خرابکاری دارد و کک هم او را نمی گزد.
 
حالا در هواپیما به طرف پاریس می‌رویم.