پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :
سرویس تاریخ «انتخاب»: اسدالله علم (۱ مرداد ۱۲۹۸ بیرجند – ۲۵ فروردین ۱۳۵۷ نیویورک)، یکی از مهمترین چهرههای سیاسی دوران محمدرضا شاه، وزیر دربار از ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۶ و نخستوزیر ایران از سال ۱۳۴۱ تا ۱۳۴۲ بود.
«انتخاب» هر شب یادداشت های روزنوشت علم را منتشر می کند.
چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۵۲: امروز صبح... به نوشهر رفتم. پیش از ظهر دو ساعت و بعد از ظهر ۱/۵ [ساعت] اشرفیاب بودم. به این صورت که وقتی صبح دو ساعت شرفیاب بودم، نزدیک ظهر عرض کردم: اقبال، مدیر عامل شرکت ملی نفت هم منتظر شرفیابی است. اگر اعلیحضرت او را نپذیرید، دق میکند. فرمودند: درست میگویی، برو بگو اقبال بیاید. خودت ناهار با ما بخور. بعد از ظهر باز کار میکنیم.
اول از سلامتی شاهنشاه جویا شدم. فرمودند: خوشبختانه به کلی معالجه شدم، معلوم شد کسالت ویروسی است. عرض کردم: من که برای امتحان خون خودم به انستیتو پاستور پاریس رفته بودم، معلوم شد اخیراً ویروسها به قدری زیاد شده اند که اصولاً باب جدیدی در طب میگشایند و شاید تقریباً تئوریهای سابق را به هم بریزند. به این جهت من دیروز در انستیتو پاستور تهران اصرار کردم که کار ویروس شناسی خود را آغاز کنند. مدتی در راز خلقت و قدرت خدا صحبت شد.
بعد در خصوص بلوچستان و افغانستان به تفصیل صحبت کردیم و تصمیمات مهم اتخاذ شد. به این معنی که عرض کردم: قضیه بلوچستان همان طور که شاهنشاه توجه دارید، مسأله روسها است. چهارتا گریلایی که در عراق تربیت شوند، نمیتوانند مؤثر باشند و کاری از پیش ببرند. باید منتظر پیش آمدهای بیشتری از جانب پاکستان (از جانب بلوچهای طاغی) و همچنین از سمت افغانستان بود که خواه ناخواه باید به بلوچهای طاغی کمک کنند. بنابراین ما دو کار در پیش داریم، یکی اینکه این چند نفر طاغی را در بلوچستان از بین ببریم، که به اقبال شاهنشاه کار مشکلی نیست، من ترتیب آن را دادم. دیگر اینکه افغانها را به زانو دربیاوریم. فرمودند: آخر دست روس پشت سر آنهاست. عرض کردم: باشد، روس که نمی تواند به آن جا سرباز بفرستد. بر فرض هم کار مشکلی بود، چاره نیست، باید اقدام کرد. ما که نمیتوانیم بنشینیم که بیایند سر ما را ببرند. اگر اندک موفقیتی پیدا کنیم، چنان که در کردستان به دست آمده (ملا مصطفی بارزانی)، خواه ناخواه انگلیس و آمریکا دنبال ما می آیند، چنان که در کردستان آمدهاند فرمودند: «درست میگویی. خوب، چه فکر کرده ای؟» عرض کردم: در وهله اوّل اجازه فرمایید من غرب افغانستان را بشورانم. این کار امکان دارد. در ثانی باید پادشاه را در دست گرفت. فرمودند: خیلی پفیوز است، هیچ علاقه به اقدامی ندارد. هر قدر سفیر ما در رم خواسته است با او تماس بگیرد، نشده [است]. عرض کردم: بدبخت زندانی نور محمد اعتمادی صدراعظم سابق و سفیر فعلی افغانستان است، که مرد دورویی است. مسلماً پادشاه به او اعتماد ندارد. بنابراین قطعی است که جرأت نمیکند با سفیر شاهنشاه تماس حاصل کند، باید از راه دیگر رفت. فرمودند: چه راهی؟ عرض کردم: مثلاً اجازه فرمایید دکتر خانلری (پرویز ناتل) را که مرد نویسنده ای است و طرف توجّه افغانها هم میباشد و سابقاً که به افغانستان میرفت خیلی طرف توجه پادشاه بود و حتی ناهار و شام با او خورده است، به عنوان اینکه در اروپا بوده و میخواهد ادای احترامی به شاه بکند، بفرستم. از طرف خودش این اقدام را بکند و برود شاه را ببیند و وقتی نفس او به نفس شاه رسید، یواشکی بگوید من آمده ام از طرف شاهنشاه به شما بگویم اگر در عسرت هستید هر قدر پول بخواهید تقدیم میکنم، که لااقل شاه در دست ما باشد و منتی از ما داشته باشد. موقعش که رسید و زمینه که آماده شد، هم خودش تشویق به آمدن میشود و هم ممکن است آمریکا و انگلیس به او فشار بیاورند، حتی چینیها. به خصوص که در ماههای آخر در قبال خواسته شورویها خیلی مقاومت به خرج میداد، چنان که هنگام آمدن پادگورنی به کابل در گرویدن به بلوک شرق خیلی مقاومت کرد. فرمودند: به هر حال نظر خوبی است، فوری اقدام کنید.
راجع به سرکوبی چند نفر گریلایی که فعلاً به بلوچستان آمده اند. هم نقشه هایم را تمام تصویب فرمودند. فرمودند: هر چه زودتر، من نمیتوانم این مسائل را تحمل کنم، قابل قبول برایم نیست. عرض کردم: با عجله نمی شود، ولی انشاء الله قطعاً انجام میشود، نگران نباشید.
در خصوص داود خان، صدراعظم و رئیس جمهور افغانستان، مدتی بحث کردیم که آیا چه وضعی به خود خواهد گرفت. آیا آلتی در دست نظامیهای متمایل به شوروی میشود یا تکانی میخورد و لااقل عشایر و علما را در قبال آنها حفظ میکند که تعادلی نگاهدارد؟ فرمودند: هیچ معلوم نیست. عرض کردم: مرد پخته ایست، فکر نمیکنم به این آسانیها آلت بشود. فرمودند: تا چه امکاناتی داشته باشد، ولی سابقاً که علما از او نفرت داشتند.
شاه را خیلی خسته کردم. چون این صحبتها زیاد طولانی شد، قدری راجع به صحبت عروسی شاهنشاه و شایعات بین مردم گفتم، خیلی خندیدند...
راجع به والاحضرت شهناز عرض کردم شاه را ملایم کردم. عرض کردم: چرا تلگراف تبریک به رئیس جمهور یونان را اجازه نفرمودید مخابره کنم؟ فرمودند: آخر بیچاره پادشاه مهمان ماست. چه طور من تلگراف تبریک مخابره کنم؟ واقعاً شاه یک انسان تمام عیار است. عرض کردم: به همین ملاحظات بود که عرض کردم باید امسال نیاید، ولی خودش بچه احمقی است و مفت خور. شاه خندیدند. فرمودند: تو اصلاً از او بدت میآید. عرض کردم: چنین نیست.
راجع به یک معامله عرض کردم که فلان کس یک ملیون دلار حق معامله میخواهد از طرف ما بگیرد. با کمال تعجب دیدم اجازه دادند که باز هم معامله بکنیم. بعد پیش خودم این مطلب را تجزیه و تحلیل کردم که چه طور شاهنشاه که در این مسائل این همه سختگیر هستند، به این آسانی تسلیم این نظر شدند. باز هم دیدم شاه انسان کاملی است. میخواهد به این شخص کمک شده باشد.
یک مطلب آخری هم... [که] چون پمپیدو نخست وزیر خود را به استقبال شاهنشاه فرستاد، لابد شاهنشاه هم امر می فرمایند نخست وزیر با غلام از پمپیدو استقبال کند. فرمودند: در آن وقت پمپیدو در پاریس نبود، حالا که او می آید، خود من در تهران هستم! بنابراین لازم نیست نخست وزیر برود. من حالت تعجب به خود گرفتم. عرض کردم: مگر شاهنشاه به فرودگاه تشریف میآورید؟ فرمودند: خیر. عرض کردم: پس چه فرقی میکند؟ فرمودند: آخر نخست وزیر فرانسه به عنوان پذیرایی من آمده بود. به هر صورت دیگر من بحثی نکردم، ولی میدانم که شاهنشاه تا حد اعلا میخواهند تلافی نیامدن پمپیدو را به جشنهای شاهنشاهی درآورند. دیگر راجع به گارد احترام عرضی نکردم ولی مسلماً باید گذاشته شود.
راجع به آمدن ملکه انگلیس صحبت کردم که حیف شد قبول فرمودید ناهار در فرودگاه میل فرمایید. او را به خدمت می آوردیم. دیدم فوری احساس ناراحتی کردند و به هر صورت فرمودن: بلی، درست فکر نکرده بودم. به هر صورت قبول کرده ایم، تمام شده است، ولی گارد احترام برایش لازم نیست.