صفحه نخست

تاریخ

ورزش

خواندنی ها

سلامت

ویدیو

عکس

صفحات داخلی

شنبه - ۲۲ شهريور ۱۴۰۴
کد خبر: ۶۶۹۸۸۳
تاریخ انتشار: ۰۰ : ۰۰ - ۱۶ فروردين ۱۴۰۱
مامور اطلاعاتی سیا: از صدام پرسیدم: «آیا تصمیم به استفاده از سلاح‌های شیمیای در حلبچه از شورای فرماندهی انقلاب بیرون آمد یا از جایی دیگر؟» صدام آشکارا خشمگین شد... به سختی نفس می‌کشید. بعد منفجر شد: «وقتی خبر حلبچه را شنیدیم، فکر کردیم این گزارش‌ها مربوط به تبلیغات ایرانی‌هاست...» و دست ‌به ‌سینه نشست،‌ یعنی این‌که این بحث خاتمه یافته است ولی بعد رو کرد به من و پوزخندی زد: «ولی من این تصمیم را نگرفتم.»
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :

سرویس تاریخ «انتخاب»؛ در تلاش برای پایین آوردن حرارت صدام، هم‌زمان که به دنبال راهی برای صحبت درباره‌ی حلبچه بودم، موضوع را به شورای فرماندهی انقلاب تغییر دادم که عالی‌ترین ساختار سیاسی حاکم در عراق بود. صدام از سال ۱۹۷۹ ریاست این شورا را بر عهده داشت و گرچه رئیس‌جمهوری عراق بود، ریاست شورای فرماندهی انقلاب واقعا نماد اصلی قدرت در حکومت بعثی محسوب می‌شد. او پاسخ داد که «شورای فرماندهی انقلاب بر اساس قانون اساسی بالاترین نهاد بود» ولی بعد از این شاخه به مشاهدات معمول خود پرید که «مجمع ملی قوانینی تصویب می‌کند که گاهی اوقات بالاتر از شورای فرماندهی انقلاب است.» او گفت که به دنبال ایجاد نظام چندحزبی در عراق بوده است. این موضوعی بود که صدام اصرار داشت درباره‌اش حرف بزند. او می‌خواست ما را متقاعد کند که یک عراقی دموکرات راستین بوده است و تلاش‌هایش برای ایجاد کثرت‌گرایی سیاسی در عراق با تهاجم آمریکا ناکام ماند. بعد از یک ساعت دیگر مکالمه، سرانجام صدام را به این‌جا کشاندم که به من بگوید رئیس شورای فرماندهی انقلاب بوده و این‌که دستوراتش برای تبدیل شدن به تصمیمات شورای فرماندهی انقلاب نیازمند تصویب بوده است.

این گشایشی برای من فراهم کرد که به دنبالش بودم. از صدام پرسیدم: «آیا تصمیم به استفاده از سلاح‌های شیمیای در حلبچه از شورای فرماندهی انقلاب بیرون آمد یا از جایی دیگر؟» صدام آشکارا خشمگین شد. او را به گوشه‌ی رینگ کشانده بودم، و او یا باید اذعان می‌کرد که این حمله را تایید کرده یا این‌که کنترلی بر شورا – آن‌گونه که ادعا می‌کرد – نداشته است. تقاضایش این بود: «سوال تو چیست؟» پاسخ دادم: «به من درباره‌ی تصمیم به استفاده از سلاح‌های شیمایی در حلبچه بگویید. آیا در این مورد در شورای فرماندهی انقلاب بحثی شد؟» در این موقع صدام به سختی نفس می‌کشید. بعد منفجر شد: «وقتی خبر حلبچه را شنیدیم، فکر کردیم این گزارش‌ها مربوط به تبلیغات ایرانی‌هاست. بنابراین در شورای فرماندهی انقلاب در این زمینه بحثی نشد. ما همیشه از بابت آزادسازی خاک‌مان نگرانی داشتیم. شما می‌گویید بغداد چنین تصمیمی را گرفت؟ اگر قرار باشد چنین تصمیمی بگیرم، پس این تصمیم را می‌گیرم و از شما و رئیس‌جمهورتان هم هیچ ابایی ندارم. من هر کاری را که لازم باشد برای دفاع از کشورم انجام می‌دهم.»

و دست ‌به ‌سینه نشست،‌ یعنی این‌که این بحث خاتمه یافته است ولی بعد رو کرد به من و پوزخندی زد: «ولی من این تصمیم را نگرفتم.» در این وضعیت، ما تصمیم گرفتیم کار تخلیه‌ي اطلاعاتی آن روز را به پایان ببریم و مثل همیشه سعی کردیم آن را با حالتی نرم خاتمه بدهیم. از صدام درباره‌ي برخی موضوعات بی‌تنش پرسیدم، ولی آن‌قدر عصبانی بود که حتی به خودش زحمت نداد جواب بدهد. محافظ را صدا زدیم و صدام همان‌طور که اتاق را ترک می‌کرد، نگاهی خصمانه به من انداخت، با خشم پارچه را روی سرش کشید و سپس بازویش را تندی دراز کرد تا سرباز او را بگیرد و به طرف سلولش هدایت کند. رئیسم هیجان‌زده بود. ما سرانجام زیر پوست صدام رفتیم.

من در زندگی‌ام افراد معدودی را کاملا رنجانده‌ام، ولی هیچ‌کس با انزجاری چنان شدید، آن‌گونه که صدام آن روز رفتار کرد، به من نگاه نکرده بود. او در غل و زنجیر بود اما ترسناک هم بود. در همان زمان، چیزی درباره‌ي این رد و بدل کردن مرا آزار می‌داد. تا چند ماه بعد هم ذهن من مشغول این قضیه بود. هر چقدر بیش‌تر به آن فکر می‌کردم، دلم بیش‌تر گواهی می‌داد که در آن‌چه صدام گفت حقایقی هست.

ادامه دارد...

منبع: جان نیکسون، «بازجویی از صدام؛ تخلیه اطلاعاتی رئیس‌جمهور»، تهران: ترجمه‌ی هوشنگ جیرانی، کتاب پارسه، چاپ شانزدهم، ۱۴۰۰، صص ۱۵۷-۱۵۹.