پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) : مرد ماسك اكسيژن را رو دهان جا داد. نفس گرفت و گفت: "نرو زن. كسي كه خودشو به خواب زد، نمي شه بيدارش كرد."
زن با غضب گفت: "سهم ما همينه؟!"
مرد افتاد به سرفه. رعشه افتاد تو تنش. از أن حالتهايي كه از ته دل طلب مرگ مي كردند. طبيعت سم سيانور همين است. جانت را به مرور زمان مي گيرد. زن يك عكس دو نفره از ألبوم جدا كرد و راه افتاد. از كنار كيسه هاي بازياف كه حاصل تلاش مردش تو كوچه پس كوچه ها بود، رد شد. دلش هزار راه رفت. انگار غيرت مردش را به حراج مي برد.
وارد عمارتي بزرگ شد و مثل دفعات قبل نشست به انتظار. چشمش به مجله روي ميز افتاد. جا خورد. با خودش گفت" تو جواني چه دلاوري بودي؟"
زل زد به عكس رزمنده اي كه روي خاكريز پشت تيربار مي خنديد. او به چه مي خنديد؟"شايد به روزگاري كه با او چنين خواهد كرد."
تا رييس رسيد، ابرو خم كرد و گفت "باز هم تو ؟"
زن عكس رزمنده را نشانش داد و مجله را پرت كرد تو صورتش. أن عكس دو نفره را هم نشانش داد؛ رييس با ديدن عكس ٣٥سال به عقب برگشت، چفيه ي روي شانه خود را جابجا كرد و در پناه باديگارد از زير نگاه تند زن گريخت.
زن هنگام عبور از ميدان اصلي شهر، رييس را پشت تريبون ديد كه با أب و تاب در روز تولد مولود كعبه در وصف سخاوت مرد سخنوري مي كرد.
زن عكس دو نفره را با غيظ جر داد و برگشت خانه.
مردش ميخنديد، درست مثل أن رزمنده تيربارچي.
مرد گفت: " نرخ مرد شدن تو عالم دود و باروت خيلي بالا نبود، اما تو اين زمانه خيلي بالاست، خيلي"
خيلي أخر را كش داد و بعد ادامه داد: "خيلي وقته كه تاريخ مصرف ماها تموم شده."
زن اشك روي گونه را پاك كرد و گفت: "كفتارها تو ميدون شهر پشت سنگر دلاوريهات جولان مي زدند."
مرد گفت: "خصلت كفتارها اينه كه بعد جنگ برن سر وقت شكار شير. گفتم كه نرو."
زن گفت: "عكس تو و رييس رو انداختم تو زباله.او فربه شد و تو استخواني."
مرد أه كشيد و گفت:" ناقوس جنگ كه به صدا در أمد، من رفتم خرمشهر و او لندن."
زن گفت: " أبرو تو گرفتم و در رفتم. ديگه طلب مرگ نمي كنم."
مرد گفت:"وقت دعاي هميشگي است."
و به نجوا خواند: "خدايا مرا پاكيزه بميران"
زن به عشق؛ جسم استخواني مردش را در اغوش گرفت و بوييدش و بوسيدش. ان چنان كه در جواني تجربه نكرد. اشك بهاريش را پاك كرد و به التماس گفت:" نمير، نميري ها!! تو چه زيبا شدي عزيزم. درسته؛ نرخ تو خيلي بالاست."
زن بغض كرد و گفت:" كاش بچه ها تركمون نمي كردن. كاش باورشون بشه جنگ فرصت بروز محبت رو از پدرشون سلب كرد. كاش....كاش. درك جماعت از شهدا جامونده چقدر سخته."
از سرفه افتاد. خوش سيما شده بود؛ عين جوانيش. صداش صاف شد و با وقار گفت:
"ما خيلي چيزا داريم كه اونا ندارن ."
و مرد بر روي دستان لرزان زن أرام گرفت و با سي سال تاخير پرواز كرد سمت أسمان.
والسلام
نصرت الله محمودزاده