...بسیاری از گردانها برای مقابله با پاتک دشمن آمادگي ندارند و من اعلام کردهام که گردان ما آمادگیهای کافی را دارد . هر کسي آماده است سه بار «یا زهرا» بگوید...
به گزارش سرويس فرهنگ حماسه خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، مرتضي فخرزاده فرزند شاه علی در سال 1334 در مشگین شهر استان اردبيل به دنیا آمد و تا کلاس پنجم ابتدایی در اردبیل به تحصیل پرداخت . در خرداد ماه 1359 به عضویت رسمی سپاه در آمد.
از شهادت، قصه خواند روز و شب، چون شهرزاد مرد میدان حماسه، مرتضای فخرزاد گه به جولانگاه حیرت، گه به قربانگاه عشق در فضیلت کی چنو فرزند،ما دهر،زاد
در سایه خاربوتهها «عملیات کربلای5 » شروع میشد. مرتضی، فرمانده گردان المهدی (عج) از تیپ قائم بود. گردان او به همراه دو گردان دیگر برای کمک به لشکر عاشورا از منطقه «چنگوله» به منطقه شلمچه آمده بود تا پس از سازماندهی کامل وارد عمل شوند. این بار ، تراکم نیرو بیش از هر زمان دیگر احساس میشد. برای استقرار گردانها لازم بود منطقه از نظر موانع طبیعی پاکسازی شود و خار بوتهها و علفهای هرز آن از بین برود.
فخرزاده، این مأموریت را پذیرفت و به همراه گردانش کار را شروع کرد . همه بچههای گردان از عهده این امر مهم بر نمیآمدند چون مهارت خاصی لازم داشت. بچهها تعریف میکردند که او به تنهایی به اندازه چند نیروی گردان، کار کرد و محل را برای استقرار نیروها آماده كرد. آماده شدن به موقع محل و تل خار بوتهها حکایت از قدرت عمل او داشت. من با مسئول تدارکات به محل رفتم. فخرزاده از شدت خستگی درسایه پشتهها خوابیده بود.
ابتدا قرار بود گردان او به خط مقدم برود اما موقعیت ایجاب میکرد که این گردان برای استراحت مدتی عقب بکشد. من این موضوع را به مسئول تدارکات پیشنهاد کردم و او نیز قبول کرد و قرار شد گردان دیگری را اعزام کنند.
گویا فخرزاده متوجه حرفهایمان شده بود. از جایش بلند شد و با وجود خستگی، مصرانه خواست که گردان او عزیمت کند. همرزمان او آمادگی کافی داشتند. حرفی نداشتیم. او نیروهایش را جلو کشید و وارد عمل شد. با وجود موانع بسیار سعی میکرد از همه جلوتر بزند.
همیشه همراه نیرو هایش بود تا شاهد لحظه پیروزی باشد. آن شب ستارگان از پهن دشت آسمان تیره ناظر وضوی خون و نماز عشقش بودند و فردا مهر تابان، اشعه های زرین خود را بر پیکر خونینش گسترد .
چند روز قبل سری به سنگرش زدم. همسنگرانش از مرتضی خواستند که شعرش را برای من نیز بخواند. مضمون شعر او حکایت از باور قطعی وی به شهادت قریب الوقوعش داشت. یارانش نیز به این باور رسیده بودند. لحظاتی بعد از شروع عملیات با پیکر به خون نشستهاش روبرو شدم. نشستم وگریستم و بخشی از شعرش را که به خاطر داشتم، خواندم.
فخرزاده از سال 1359 به عضویت سپاه درآمد و از همان آغاز ، پیوسته در جای جای جبهه حضور فعال داشت. جبهه خانه دوم او شده بود . دمی بیحضور آن نمیزیست. شهر ، غربت او بود و جبهه دیار آشنا. دل از همسر و یگانه فرزند خود بر کشید و آشیان در مرزها برگزید تاهمچون شیران از کنام خویش دفاع كند.
**در سوگ مولا
محرم سال 1356 بود . مردم برای سوگواری به مساجد و حسینهها میرفتند . در محله مرتضی نیز حسینیهاي تازه ساخته شده بود . آنجا حتی زیر انداز هم نداشت. اهالی را جهت برپایی مراسم عزاداری حسینی ترغیب کرد. در اندک زمانی همه چیز مهیا شد . حتی بلندگو هم برای اجرای مراسم آماده شد. در یکی از شبها، فردی پس از ذکر مصیبت و نوحه سرایی با برنامه از پیش طرح شده، به دعای شاه و انصارش پرداخت. برخی از عمال رژیم در همین مجلس حضور داشتند. فخرزاده مخفیانه سیم بلند گو را قطع كرد واین امر موجب اعتراض بعضی از طرفداران رژیم شد و او با شهامت تمام از میان مردم برخاست وگفت: « برای عزاداری حسین (ع) و سوگواری در این محل جمع شدهایم و مسجد وحسینیه، محل دعا برای ستمپیشگان نیست.»
وابستگان رژیم صورتجلسهای ترتیب داده و سریعاً به اطلاع «ساواک» رساندند. ساعت 12 همان شب ، مأموران به خانهاش ریخته و او را با خود بردند و بعد از شکنجه و بازجویی ، به حبس دراز مدت و ... تهدیدش کردند اما چند نفر از افراد خير با ضمانت و وثیقه او را از دست جلادان رهاندند.
مرتضي فخرزاه امام (ره) را خوب میشناخت و اعلامیهها و پیامهای ایشان را به مردم میرساند. در تمام راهپیماییها شرکت میكرد. و جوانان و دوستان نزدیک خویش را نیز به این کار تشویق میکرد. سر انجام به خاطر همین حرکتها، مورد تعقیب مأموران قرار گرفت و بارها او را به هنگام راهپیماییها وتظاهرات و خروج از مجلس سخنرانی، بازداشت کردند.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامي،در محله خود انجمن اسلامی شهید رجایی را به کمک دوستان تشکیل داد و کلاسهای آموزش قرآن، اصول عقاید و ... برپا كرد. در سال 59 به ایجاد پایگاه مقاومت بسیج در همان محل اقدام کرد و به آموزش نظامی جوانان پرداخت و اردوهای شبانه ترتیب داد و آنان را برای اعزام به جبهه آماده كرد.
**گامی فراتر
تجربههایی که او در گرماگرم دفاع مقدس به دست آورد چنان قابلیتهای فرماندهی و مدیریت برتر در او ایجاد کرد که خیلی زود مراحل مقدماتی سپاهگری را طی کرده و تا سمت جانشین گردان پيش رفت و از نوعی دید ویژه برخوردار شد که در گزینش نیروها یاریگر موفقیتهای او شد. در امر سازماندهی همیشه گامی فراتر از خواستههای فرماندهان حرکت میکرد.
یکی از همرزمانش در خاطرهاي نوشته است: «شهید مرتضی فخرزاده در جریان یکی از عملیاتها، نیرو ها را در محلی جمع و حدود نیم ساعتی صحبت کرد و محور سخنانش چنین بود که بسیاری از گردانها برای مقابله با پاتك دشمن آمادگی ندارند و من اعلام کردهام که گردان ما آمادگی دارند. هر کسي آماده است سه بار «یا زهرا» بگوید . همه بچهها یکصدا و پر صلابت، ندای «یا زهرا» سر دادند و سرافرازانه به سوی دشمن شتافته موفقیت های چشمگیری بدست آوردند. »
...بسیاری از گردانها برای مقابله با پاتک دشمن آمادگي ندارند و من اعلام کردهام که گردان ما آمادگیهای کافی را دارد . هر کسي آماده است سه بار «یا زهرا» بگوید...
به گزارش سرويس فرهنگ حماسه خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، مرتضي فخرزاده فرزند شاه علی در سال 1334 در مشگین شهر استان اردبيل به دنیا آمد و تا کلاس پنجم ابتدایی در اردبیل به تحصیل پرداخت . در خرداد ماه 1359 به عضویت رسمی سپاه در آمد.
** در سوگ مولا محرم سال 1356 بود . مردم برای سوگواری به مساجد و حسینهها میرفتند . در محله مرتضی نیز حسینیهاي تازه ساخته شده بود . آنجا حتی زیر انداز هم نداشت. اهالی را جهت برپایی مراسم عزاداری حسینی ترغیب کرد. در اندک زمانی همه چیز مهیا شد . حتی بلندگو هم برای اجرای مراسم آماده شد. در یکی از شبها، فردی پس از ذکر مصیبت و نوحه سرایی با برنامه از پیش طرح شده، به دعای شاه و انصارش پرداخت. برخی از عمال رژیم در همین مجلس حضور داشتند. فخرزاده مخفیانه سیم بلند گو را قطع كرد واین امر موجب اعتراض بعضی از طرفداران رژیم شد و او با شهامت تمام از میان مردم برخاست وگفت: « برای عزاداری حسین (ع) و سوگواری در این محل جمع شدهایم و مسجد وحسینیه، محل دعا برای ستمپیشگان نیست.»
وابستگان رژیم صورتجلسهای ترتیب داده و سریعاً به اطلاع «ساواک» رساندند. ساعت 12 همان شب ، مأموران به خانهاش ریخته و او را با خود بردند و بعد از شکنجه و بازجویی ، به حبس دراز مدت و ... تهدیدش کردند اما چند نفر از افراد خير با ضمانت و وثیقه او را از دست جلادان رهاندند.
مرتضي فخرزاه امام (ره) را خوب میشناخت و اعلامیهها و پیامهای ایشان را به مردم میرساند. در تمام راهپیماییها شرکت میكرد. و جوانان و دوستان نزدیک خویش را نیز به این کار تشویق میکرد. سر انجام به خاطر همین حرکتها، مورد تعقیب مأموران قرار گرفت و بارها او را به هنگام راهپیماییها وتظاهرات و خروج از مجلس سخنرانی، بازداشت کردند.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامي،در محله خود انجمن اسلامی شهید رجایی را به کمک دوستان تشکیل داد و کلاسهای آموزش قرآن، اصول عقاید و ... برپا كرد. در سال 59 به ایجاد پایگاه مقاومت بسیج در همان محل اقدام کرد و به آموزش نظامی جوانان پرداخت و اردوهای شبانه ترتیب داد و آنان را برای اعزام به جبهه آماده كرد.
از شهادت، قصه خواند روز و شب، چون شهرزاد مرد میدان حماسه، مرتضای فخرزاد گه به جولانگاه حیرت، گه به قربانگاه عشق در فضیلت کی چنو فرزند،ما دهر،زاد
**در سایه خاربوتهها
«عملیات کربلای5 » شروع میشد. مرتضی، فرمانده گردان المهدی (عج) از تیپ قائم بود. گردان او به همراه دو گردان دیگر برای کمک به لشکر عاشورا از منطقه «چنگوله» به منطقه شلمچه آمده بود تا پس از سازماندهی کامل وارد عمل شوند. این بار ، تراکم نیرو بیش از هر زمان دیگر احساس میشد. برای استقرار گردانها لازم بود منطقه از نظر موانع طبیعی پاکسازی شود و خار بوتهها و علفهای هرز آن از بین برود.
فخرزاده، این مأموریت را پذیرفت و به همراه گردانش کار را شروع کرد . همه بچههای گردان از عهده این امر مهم بر نمیآمدند چون مهارت خاصی لازم داشت. بچهها تعریف میکردند که او به تنهایی به اندازه چند نیروی گردان، کار کرد و محل را برای استقرار نیروها آماده كرد. آماده شدن به موقع محل و تل خار بوتهها حکایت از قدرت عمل او داشت. من با مسئول تدارکات به محل رفتم. فخرزاده از شدت خستگی درسایه پشتهها خوابیده بود.
ابتدا قرار بود گردان او به خط مقدم برود اما موقعیت ایجاب میکرد که این گردان برای استراحت مدتی عقب بکشد. من این موضوع را به مسئول تدارکات پیشنهاد کردم و او نیز قبول کرد و قرار شد گردان دیگری را اعزام کنند.
گویا فخرزاده متوجه حرفهایمان شده بود. از جایش بلند شد و با وجود خستگی، مصرانه خواست که گردان او عزیمت کند. همرزمان او آمادگی کافی داشتند. حرفی نداشتیم. او نیروهایش را جلو کشید و وارد عمل شد. با وجود موانع بسیار سعی میکرد از همه جلوتر بزند.
همیشه همراه نیرو هایش بود تا شاهد لحظه پیروزی باشد. آن شب ستارگان از پهن دشت آسمان تیره ناظر وضوی خون و نماز عشقش بودند و فردا مهر تابان، اشعه های زرین خود را بر پیکر خونینش گسترد .
چند روز قبل سری به سنگرش زدم. همسنگرانش از مرتضی خواستند که شعرش را برای من نیز بخواند. مضمون شعر او حکایت از باور قطعی وی به شهادت قریب الوقوعش داشت. یارانش نیز به این باور رسیده بودند. لحظاتی بعد از شروع عملیات با پیکر به خون نشستهاش روبرو شدم. نشستم وگریستم و بخشی از شعرش را که به خاطر داشتم، خواندم.
فخرزاده از سال 1359 به عضویت سپاه درآمد و از همان آغاز ، پیوسته در جای جای جبهه حضور فعال داشت. جبهه خانه دوم او شده بود . دمی بیحضور آن نمیزیست.
تجربههایی که او در گرماگرم دفاع مقدس به دست آورد چنان قابلیتهای فرماندهی و مدیریت برتر در او ایجاد کرد که خیلی زود مراحل مقدماتی سپاهگری را طی کرده و تا سمت جانشین گردان پيش رفت و از نوعی دید ویژه برخوردار شد که در گزینش نیروها یاریگر موفقیتهای او شد. در امر سازماندهی همیشه گامی فراتر از خواستههای فرماندهان حرکت میکرد.
یکی از همرزمانش در خاطرهاي نوشته است: «شهید مرتضی فخرزاده در جریان یکی از عملیاتها، نیرو ها را در محلی جمع و حدود نیم ساعتی صحبت کرد و محور سخنانش چنین بود که بسیاری از گردانها برای مقابله با پاتك دشمن آمادگی ندارند و من اعلام کردهام که گردان ما آمادگی دارند. هر کسي آماده است سه بار «یا زهرا» بگوید . همه بچهها یکصدا و پر صلابت، ندای «یا زهرا» سر دادند و سرافرازانه به سوی دشمن شتافته موفقیت های چشمگیری بدست آوردند. »
مرتضي فخرزاهد در مقام فرماندهی گردان المهدی (عج) در روز 26 دی ماه سال 1365 در منطقه شلمچه به دليل اصابت ترکش به شهادت رسید. از ويف پسری به نام داود به یادگار مانده است.

