پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) : پلان اول - نه خواهانم،
نه خوانده، باور کن تفاوتی ندارد که کدامیک باشی. آخر این جا فضای غریبی
است. حس می کنم روز سختی است، چرا که جدایی، نبودن و ندیدن سخت است. حالا
می خواهد خوانده باشی یا خواهان!
در ابتدای ورود باید تلفن
همراهت را تحویل بدهی. نمی دانم دادگاه فقط جایی است که انسان های زیادی می
آیند که به هر بهایی تنهایی را بخرند! یا نه، جایی است که می توان برای
لحظه ای درنگ کرد.
پلان دوم
وارد دادگاه می شوم،
اینجا دادگاه خانواده است. آدم های زیادی می آیند و می روند تا از یکدیگر
جدا شوند، جدایی واژه غریبی است، همانقدر می دانم سخت است و تبعات فراوانی
دارد، حالا از هر نوعش که می خواهد باشد، توافقی، یک طرفه و... .
پلان سوم
هر
چه از راهروهای تودرتو می گذرم و از پله ها بالا می روم، احساس می کنم هوا
سنگین تر می شود؛ انگار اینجا هیچ اکسیژنی نیست! راهروها پر از هیاهوست و
مملو از آدمهایی نگران و چشمانی منتظر و...
مدت هاست که بحث طلاق و جدایی سوژه ای است که تکرار می شود، طلاق، پایان راه انسان هایی است که به هر دلیلی به بن بست رسیده اند.
در
این دادگاه، هیچ کس لبخندی بر لب ندارد چه خواهان، چه خوانده! در هر صورت
مهر باخت روی صفحه زندگی هر دو طرف برای همیشه ثبت می شود.
پلان چهارم
به
یکی از شعبه های دادگاه می روم. اینجا صدای شکستن را می شود شنید، خرد
شدن، له شدن و باید بدانیم گاه حتی خود مراجعه کنندگان نمی دانند که چرا به
این بن بست رسیده اند!
بغض امانش را می برد، صدای گریه های زن فضا را
پر کرده است، آسمان می بارد، گریه های زن میان بغض باران گم می شود. مرد
آرام به دیوار تکیه دارد گویا می داند که دیگر تکیه گاهی ندارد. دلم می
لرزد، برای سرنوشت همه آن هایی که هر روز در دادگاه می شکنند، بغض می کنند و
می گریند!
باورت می شود، این جا هر روز در هر شعبه ای حداقل 2 طلاق توافقی و 2 طلاق یک طرفه انجام می شود!
باورت می شود، آمارها غوغا کرده است.
باورت می شود، حرمت ها رنگ باخته اند و جای خودشان را به غرور و تکبر سپرده اند!
باورت می شود، در همه پرونده های طلاق زنان و مردانی را می بینی که همه آن ها بر سر منیت هایشان می خواهند از هم جدا شوند.
پلان پنجم
یک دادرس دادگاه می گوید: اکثر زنان در طلاق های یک طرفه چون نمی توانند خیانت همسرشان را اثبات کنند به بحث نفقه متوسل می شوند.
او
می افزاید: تلفنهای همراه علت بیشترین بحث و جدل بین همسران شده است.
پیامک های رمانتیک، قرارهای پنهانی و ایجاد شبهه، سبب دور شدن زن و مرد می
شود و در نهایت خیانت بیشترین علت طلاق را تشکیل می دهد!
وی یادآور می
شود: اگر افراد برای حفظ رابطه سرد زندگی، ناخودآگاه و گاه آگاهانه جذب فرد
دیگری می شوند؛ حضور نفر دوم نه تنها نمی تواند کمکی به حل مشکلات آن فرد
بکند بلکه، باعث می شود هر روز فاصله بین زن و مرد بیشتر و بیشتر شود.
دلبستگی عاطفی بیرون از خانواده سبب ایجاد روابط سرد بین زن و شوهر می شود.
یکی از مشاوران دادگاه خانواده نیز اظهار می دارد: هر روز با مراجعات
زیادی مواجهیم. برخی معتقدند آنقدر مشکلاتشان حاد است که جایی برای برگشت و
گذشت ندارند. باور کنید یکی از مراجعه کنندگان زنی بود که مدام با آه و
ناله می گفت: شوهرم مدت ها بود که جواب پیام های مرا نمی داد و حتی به تماس
های من نیز اهمیت نمی داد، دیر می آمد، زود می رفت و تا نیمه های شب به
فرستادن پیامک با دیگران مشغول بود.
زندگیمان هیچ نظمی نداشت و هر زمان
اعتراض می کردم، با بی توجهی و کم کم دعوا مواجه می شدم. مرا حسود می
خواند و بسیاری از رفتارهای غیر متداول، ارتباطات غیرمتعارف را نشان از
شخصیت و روشنفکری می دانست و سعی می کرد مدام به من بفهماند که در این دوره
باید نگرش رفتاری افراد به روز باشد. من خیلی زجر کشیدم و هر چه تلاش کردم
به او بفهمانم که اصول اخلاقی چارچوب و قوانینی دارد، ولی او نفهمید که با
این کار چه ضربه ای به من و زندگی و بچه هایمان می زند.
شریفی می
گوید: بی بند و باری و افول از قوانین اخلاقی سبب بسیاری از اختلافات و از
هم گسستگی پیوندهاست، از این رو چه بهتر است که امروز قبل از هر چیز، زن و
مرد به اصول اخلاقی پایبند باشند تا بتوانند در سایه این اصول به حل سایر
اختلافات بپردازند.
پلان ششم
مراجعه بعدی طلاق
توافقی زوج جوانی است که فقط 7 ماه از زندگی مشترکشان می گذرد، مرد کارشناس
ارشد رشته عمران و زن کارشناس ارشد رشته کامپیوتر است. هر دو برای گرفتن
طلاق توافقی اعلام آمادگی کرده اند و امروز برای گرفتن مدرک برای رفتن به
محضر مراجعه کرده اند و رأس ساعت 11 وارد اتاق قاضی دادگاه می شوند.
علت
را که جویا می شوم، دادرس پرونده می گوید: هر دو این زن و مرد سال ها برای
آنکه خانواده ها رضایت بدهند که آنها ازدواج کنند با هم مبارزه کرده اند
اما حالا معتقدند که زیر یک سقف نمی توانند با هم کنار بیایند و هنوز که
فرزندی ندارند، بهتر است از هم جدا شوند.
آنها به داخل اتاق قاضی می
روند. همان قدر می دانم که قضاوت کار بسیار سختی است. آنکه بتوانی به گونه
ای قضاوت کنی که در واقع بهترین راه حل را ارایه کنی، کار بسیار سخت است.
جمله ای را بیاد می آورم: قبل از آنکه در مورد کسی قضاوت کنی، بهتر است کمی
با کفش های او راه بروی. هر چند سال ها به تحصیل این رشته پرداخته باشی و
هر چند این کار را بارها تجربه کرده باشی، اما همیشه صدور رأی جدایی کار
سختی است و اینکه حقی ضایع نشود، کار سخت تری است.
قرار می شود با این زن و شوهر جوان به ظاهر مدرن پس از رأی دادگاه گفتگویی داشته باشم.
منتظر
می شوم اما چشمان دخترک 7 ساله ای که محکم خود را در آغوش مادرش فشرده
توجهم را جلب می کند. زن با گریه به دادرس می گوید: شرط بخشیدن مهریه و
نفقه ام، حضانت هدیه بود. حالا چطور پس از 6 سال که با سختی دخترم را بزرگ
کردم، همسرم می خواهد دخترم را از من جدا کند؟
او ازدواج کرده است اما
من برای داشتن هدیه مدام کار کرده ام. دادرس می گوید: همسر سابق تان اعلام
کرده است که شما ازدواج کرده اید و طبق قانون ایشان اعلام کرده اند که حاضر
نیستند دخترشان با ناپدری زندگی کند.
زن می گرید و می گوید: من با
مردی ازدواج کرده ام که سالها از داشتن فرزند محروم بوده است و همسرش بدلیل
همین موضوع از او جدا شده است و دوباره ازدواج کرده است، هدیه را مانند
دخترش دوست دارد. از زمان ازدواج با من، دیگر نیازی به کار کردن دو شیفت من
برای تأمین مخارج اجاره خانه و هزینه های زندگی وجود ندارد. او مرد
مهربانی است و طی این مدت او ثابت کرده است که پدری به مراتب مهربان تر از
پدر واقعی هدیه می باشد. مردی وارد اتاق می شود هدیه بطرفش می دود و مدام
می گوید: باباجون، باباجون اومدی، مرد هدیه را در آغوش می کشد و می بوسد.
مردی
دیگر وارد می شود، زن چادرش را جمع و جور می کند. دادرس به مرد تازه وارد
می گوید: آقا با همه احترامی که به شما به عنوان پدر برایتان قایل هستم و
طبق قانون نیز حضانت فرزند پس از ازدواج مجدد مادر لغو می شود، اما طی
بررسی های مختلف با توجه به آنکه شما از همسر جدیدتان دارای دو فرزند هستید
و هدیه نیز در زندگی جدیدش هیچ مشکلی ندارد، بهتر است صلح کنید و از شکایت
تان صرف نظر کنید، زیرا هدیه با پدر جدیدش مشکلی ندارد.
مرد به هدیه و
همسر سابق و آن مرد می نگرد و می گوید: بچه خودم است و دلم می خواهد پیش
خودم بزرگ شود. زن اعتراض می کند که طی این 6 سال حتی یک بار برای دیدن
هدیه نیامده است و حتی هزینه های او را که تقبل کرده بود، نپذیرفته است.
او ادامه می دهد: علت جدایی من خشونت و رفتارهای خشن او با من و دخترم بود، حالا چگونه دخترم را به او بسپارم.
مرد
در حالی که هدیه را می نگرد به پدر هدیه می گوید: من فرزندی ندارم تمام
دارایی ام را به هدیه و همسر سابق تان می دهم. هدیه همه آرزوی زندگی من است
و مدام سعی دارد پدر هدیه را متقاعد کند که به خاطر خودخواهی و گرفتن
انتقام «هدیه» را آزار ندهد.
هدیه، گریه می کند و مدام می گوید: بریم خونه، بریم خونه.
در
میان بحث و جدل و تهدیدهای همسر سابق زن، سرانجام مرد می گوید: باشد اگر
شرط ازدواج مریم باعث شده است که حضانت از او سلب شود من مریم را طلاق می
دهم تا او با هدیه بتواند در آرامش زندگی کند اما با او به صورت موقت
ازدواج می کنم تا تو نتوانی دخترش را از او جدا کنی و باز هم از آنها حمایت
می کنم. پدر هدیه در بهت و ناباوری می ماند.
پرونده در نوبت بررسی قرار می گیرد و...
پلان هفتم
با
خودم می اندیشم حکایت قصه غصه این آدمها هم کار دشواری است، اما اگر روایت
هستند، هر چند تلخ این جدایی ها، ندیدن ها، انتظارها و... سبب تلنگری یا
حداقل جلوگیری از فروپاشی یک زندگی، یک خانواده، بودن فرزندی در آغوش گرم
پدر و مادری باشم، همین ما را بس که رسالت خویش را برای طی همه سالها قلم
زدن انجام داده ایم.
پلان بعدی
زن و مرد دیگری وارد اتاق می شوند، مرد خسته از تکرار و زن خسته از این همه...