
سرویس تاریخ «انتخاب»؛ صبح سر دسته [شش] سوار اسب کهر احمدخانی شده، محمدعلی آدمِ میرشکار که بلد بود با ابراهیمخان نایب جلو افتادند. راندیم رو به طرف جنوب، به قدر یک فرسنگ. همهجا درخت بود و جنگل. بعضی چوبها احتیاط داشت به چشم بخورد. مگس و پشهی زیادی از درختها برخاسته اسبها را احاطه کردند، به طوری که اسبها بنا به رقاصی گذاشتند. اسب من زیاد تکان میخورد، پیاده شده عوض کردم. اسب کبود عربی پیشکش تازهی عمادالدوله را سوار شده راندم. بعد از طی یک فرسنگ درختها تمام شد. همه جا دره است، این طرف آن طرف کوههای زیاد و بلند و نرم. بعد از طی یک فرسنگ دیگر، از طرف دست راست راهی بود، صعود کردیم به بالا. این درهها همه جا کبک و فره زیاد بود، فرههای درشت.
خلاصه رفتم بالا، کوههای نرم پُرعلف، پُربوته از گونه و غیره. گلهای زرد زیاد و از جور دیگر. همهجا اسبرو است. اغلب گلها و علفهای البرز اینجا بود؛ ککلیکاوتی [گیاه کاکوتی] و غیره، به علاوه این کوهها اغلب زیره دارد، زیرهی بسیار خوب. میرشکار جلو آمده بود شکار پیدا کند، از دور پیدا بود، بالای قلهی کوه. حاجی آمد خبر آورد، ما هم سوارهها را بین راه گذاشته، راندیم [با] سیاچی، آیی، قهرمانخان، ابراهیمخان و غیره. رسیدیم به میرشکار. محمدخان کنهبلیسه هم کلاه نمد گذاشته آنجا بود. گفتند قوچ و میش این زیر هست، مارُق [شکار] هم دارد. پیاده شده رفتم. ولی و رحمتالله بودند. قدری پیاده رفته، آنجایی که قوچها بودند رفتم. میرشکارِ خر قدری آنجا ایستاد، تردید حاصل فرمود. ولی هم مقوی تردید او شده. میرشکار گفت: «بلی پایین است، برویم پایین.» رفتیم الی هزار قدم پایین – آنجایی که گمان بیخود کرده بودند – باد هم بد شد. یکبار دیدم قوچها همان بالا جای اولی بودند، ما دو هزار قدم زیر مانده بودیم. خسته [و] ناهار نخورده، افسوس زیاد خوردیم. میرشکار خبط زیاد کرد. رفتند اسب را آوردند سوار شده رفتم بالا. همه گفتند شکارها همه آمده از پیش ما گذشتند. تُف به ریش میرشکار. رفته بودیم برای بالاییها سر بزنیم.
خلاصه رفتیم از قله سرازیر شدیم برای چشمهسبز. بعضی جا راه بد بود. خیلی پیاده رفتیم تا رسیدیم به دره. رفتم سر چشمه، آفتابگردان زدند ناهار خوردیم.
وضع چشمهسبز این قرار است: در میاندره آبی جمع شده است، یعنی چشمهای است میجوشد. جوشش معلوم نیست. به قدر هزار قدم بیشتر دور دریاچه میشود. ماهیهای بزرگ میگفتند دارد، من ندیدم. آبش سیاهرنگ و بدرنگ است. وسط دریاچه بسیار گود است. آبش شبیه به آب مهرگرد است. آبش خوراکی نیست. دور دریاچه چمن و گلهای مختلف و گلپر است. توی دریاچه بعضی جا نی روییده است و از این چشمه به قدر چهار سنگ آب خارج میشود. همه جا سرازیر از میان دره میرود رو به شمال، به گلمکان میرود و گلمکان از این آب مشروب میشود. همه جا کنار آب درخت بید و غیره است و یک جا بوتهی گل مشکیجَه [نسرین] است الی چهار فرسنگ. حالا هم گل داشتند، دره را معطر کرده بود و همهی دره پر از کبک و فره و مرغان دیگر است. ز این راه کم عبور میشود، راهی است که به نیشابور میرود. از چشمهسبز الی نیشابور هفت فرسنگ راه است.
خلاصه، غلامبچهها چرتی، سیاچی، ملیجک، میرزا عبدالله [و] جعفرقلیخان بودند. در میان چمن، تیمورمیرزا را با آقا علی کُشتی انداختم؛ تیمور، آقا علی را زمین زد. بعد موچولخان با اللهقلیخان [کُشتی] گرفت، اللهقلیخان را زمین زد. بعد باز تیمورمیرزا با موچولخان [کُشتی] گرفت، موچولخان را زمین زد – تیمور نرهخر غریبی است – حاجی میرزا علی هم بود. چهار ساعت به غروب مانده سوار شده همه جا را آب گرفته، سرازیر از دره رفتیم. دو فره [و] یک قُمری زدم. ملیجک پیاده شد قمری را گرفت، اسبش در رفت. رفتند خیلی راه گرفته ٱوردند.
تیمورمیرزا و غیره خیلی فره گرفتند، هاشم هم قوش میانداخت. سیاچی کبک خوبی زد. نزدیک به گلمکان، طرف دست راست جعده [جاده] بود، بالا رفتم. راست روی چادرها سرازیر شدیم. غروبی به منزل [رسیدیم]. از جهت نزدن شکار و غیره اوقاتم تلخ شد. چاپار طهران هم رسیده بود. کار زیاد، کارهای بد سخت، کمپولی، راه دور خراسان، آمدن حاکم و غیره از هرات، زحمت زیاد، بسیار کسل شدم. به کسالت شب را خوابیدم. زن میرزاغلامشاه در مشهد خانهی نواب بود، باد داشت مدتی. فوت شده است در آنجا.
منبع: روزنامه خاطرات ناصرالدینشاه، از ربیعالاول ۱۲۸۳ تا جمادیالثانی ۱۲۸۴ به انضمام سفرنامه اول خراسان، تهران: انتشارات دکتر محمود افشار، چاپ دوم، ۱۳۹۷، صص ۲۶۶-۲۶۸.

