
سرویس تاریخ «انتخاب»؛ این نامه را ۵۶ سال پیش فردی به نام علیاکبر مولوی قوچانی برای مجلهی سپید و سیاه (سال سیزدهم، شمارهی مسلسل ۶۳۰، جمعه ۱۶ مهر ۱۳۴۴) نوشت؛ علیاکبر ۴۴ سال قبل از نوشتن این نامه هنگامی که کودکی بیش نبود، با چشمهای خودش سر بریدهی کلنل محمد تقیخان پسیان را در خانهی ناصرلشکر در حالی که موهایش به شاخهی درختی تناور گره زده شده بود، تماشا کرده بود. نامه حکایت از همان واقعه دارد:
تازه مجلس عزاداری سالیانهی ما – به خاطر ماه محرم – تمام شده بود. در سحرگاه یکی از روزهای اواخر ماه محرم، با سر و صدای متوحشانهی اهل خانه از خواب بیدار شدم و از مادرم پرسیم که ماجرا چیست؟ ولی او که رنگ به چهره نداشت، سکوت کرد و چیزی نگفت. چند لحظه بعد مادربزرگم را که سیدهی جلیلالقدری بود دیدم که سعی میکند پدر و عمویم را هرچه زودتر مخفی نماید. بالاخره کاشف به عمل آمد که «تاج محمدخان» خان بزرگ قوچان نوکرانش را روانه کرده است تا هرچه زودتر پدر و عمویم را به نزد او ببرند تا به اتفاق او به جنگ بروند. به کدام جنگ؟ برای خاطر کی؟ به درستی معلوم نبود؛ اما میدیدیم که نوکران خان فریاد میکنند که «زود باشید حرکت کنید که خان میخواهد به شماها اسلحه و نفری ده تومان پول بدهد...»
اما مادربزرگم که پیرزن جهاندیدهای بود و همیشه مورد احترام مردم اصیل قوچان بود، به سرِ نوکران خان فریا میکشید که: «بروید به تاج محمدخان بگویید خجالت بکشد، کمتر جوانان قوچانی را به کشتن بدهد. تا من زنده هستم پسرانم را بیدلیل جلوی گلوله رها نخواهم ساخت.»
نوکران خان که دیده بودند نمیتوانند در مقابل مادربزرگم عکسالعمل شدیدی نشان بدهند، ناچار دو راس اسب ما را گرفتند و بردند... و چند روز بعد خان بزرگ مقداری از اراضی مزروعی ما را مصادره نمود. چرا؟ برای آنکه خانوادهی ما نیز مثل همهی خانوادههای قوچانی طالب آرامش بودند و نمیخواستند به خاطر خان و یا به دستور و تحریک قوامالسلطنه به پادگان ژاندارمری قوچان حمله کرده و آنجا را غارت نمایند.
به هر حال این گذشت و مدتها پدر و عمویم مخفی ماندند تا آنکه یک روز بار دیگر شهر شلوغ شد و مردم سراسیمهی قوچان دیدند که تاج محمدخان و یارانش شهر را زیر سم اسبان خویش گرفته و پیشاپیش او سری بر روی سرنیزه قرار گرفته است. مردم قوچان دکانها را بستند و مدارس هم تعطیل شده بود. من میدیدم که همهی مردم را غمی بزرگ فراگرفته است. من که هنوز بچهای بیش نبودم، خیال میکردم که این همه هیاهو برای مراسم عزاداری ماه محرم است، خصوصا که بارها دیده بودم چطور در مراسم عزاداری و تعزیه سر بریده را بر روی نیزه قرار میدهند... و حتی توانسته بودم بفهمم که آن سرها، سرهای مصنوعی است و هرگز کسی جرأت ندارد به خاطر تعزیهگردانی آدمی را بکشد و سر او را به سر نیزه بلند کند.
به هر حال شهر در ماتمی عظیم فرو رفته بود. این هم باز برای من تازگی نداشت، چون ماه، ماه محرم بود و پیشبینی این صحنهها برای من آسان بود، اما یک روز حادثهای وحشتانگیز پیش آمد؛ مادرم دست مرا گرفت و به طرف خانهی «ناصرلشکر» برد. در آنجا ناگهان بار دیگر چشممان به سر بریدهای افتاد که روی یک شاخهی خشک آویزان کرده بودند. موی سر را روی شاخه گره زده بودند. درخت آنقدر تناور و بلند بود که همهکس میتوانست در هر فاصلهای آن سر بریده را تماشا بکند. سر برگرداندم تا از مادرم بپرسم که: «من هرگز در تعزیهها ندیده بودم که سر علیاکبر (ع) و یا علیاصغر (ع) را بر روی شاخهی درخت آویزان بکنند! مگر اینها نیزه نداشتند که از شاخهی درخت استفاده کردند؟» ناگهان مادرم را دیدم که به شدت اشک میریزد و گریه میکند. او دستم را گرفت و مرا از معرکه بیرون کشید، سپس در حالی که مغض راه گلویش را گرفته بود گفت: «باباجون این سر مصنوعی نیست، این سر کلنل پسیان است. کلنل پسیان افسری بود ک خانها خراسان در مقابل او نمیتوانستند عرض وجود بکنند. نمیتوانستند اموال رعایا را بدزدند. نمیتوانستند به ناموس مردم تجاوز بکنند. او ناخن همه را چیده بود، اما اینها به تحریک قوامالسلطنه و قونسول انگلیس پولها خرج کردند و به یاغیان بیبضاعت نفری ده تومان پول دادند تا به قول خودشان به جنگ دشمن بروند... و میبینی که بالاخره سر او را بریدند و به نمایش گذاشتهاند.»
آن روز وقتی به خانه رسیدیم، همه را غرق در ماتم دیدیم. مادربزرگ من نمیدانم از قضایا چه استنباط میکرد که مدام میگفت: «اگر سردار سپه انتقام کلنل پسیان را از تاج محمدخان نگرفت تف به صورتم بریزید.»
این گذشت... تا آنکه پس از چندی حادثهی دیگری پیش آمد؛ یاغی معروفی بود به نام «لهاکخان» در اوایل سلطنت اعلیحضرت فقید به پادگان بجنورد حمله کرد و عدهای از افسران دلیر ایرانی را کشت و سپس به قوچان آمد. تاج محمدخان این بار به پیشباز او رفت و از او پذیرایی گرمی کرد و حتی وسایل آسایش او و سایر همدستانش را فراهم نمود. شاه فقید پس از شنیدن خبر این فاجعه شخصا به مشهد آمدند و جانمحمدخان فرماندهی لشکر خراسان را خلع درجه نمودند و تیمسار جهانبانی را به فرماندهی قوای خراسان منصوب کردند و متعاقب این احوال به لهاکخان حمله شد و آنان از ترس از راه باجگیران به خاک شوروی گریختند. و مدتی بعد اعلیحضرت فقید به قوچان تشریف آوردند و ما که شاگران مدارس بودیم به دستور رئیس فرهنگ در مسیر شاه به صف ایستادیم و در انتهای صف محصلین، خوانین قوچان ایستاده بودند.
اعلیحضرت فقید وقتی به صف محصلین رسیدند، مدتی توقف نموده و از وضع تحصیلی ما جویا شدند سپس خواستند حرکت بکنند که ناگهان چشمشان به خوانین افتاد. از فرماندار پرسیدند: «این آقایان را معرفی نکردید؟!» فرماندار به عرض رساندند: «قربان اینها خوانین قوچان هستند. و این شخص که در سر صف قرار گرفته است تاج محمدخان است.»
ناگهان دیدیم که اعلیحضرت فقید در حالی که رنگش به شدت پریده و علائم خشم و غضب از چهرهشان نمایان است، عقب عقب قدم برمیدارند و با نفرت به آنها نگاه میکنند. بعد همهی ما شنیدیم که اعلیحضرت فقید با صدای بلند خطاب به فرمانده لشکر گفتند: «اینها، این نامردها، دو بار به این مملکت خیانت کردهاند: یک بار کلنل محمدتقیخان را کشتند و... بار دیگر در کشتن افسران جوان ما با لهاکخان همدست شدند. حالا هم آمدهاند جلوی چشم من قرار گرفتهاند... اینها را هرچه زودتر از نظرم دور کنید... اینها بایستی مجازات بشوند...»
و از آن تاریخ تا شهریور ماه ۱۳۲۰ تاج محمدخان یا توقیف بود و یا در تبعید به سر میبرد... و یاد آوردم که مادربزرگم میگفت: «سردار سپه کودتا کرد و افسر لایقی مثل پسیان را به خراسان فرستاد، اما خوانین قوچان او را کشتند. اگر سردار سپه انتقام کلنل را از تاج محمدخان نگرفت تف به صورتم بیندازید...»
این را هم بگویم و سخن کوتاه بکنم؛ همین تاج محمدخان در دورهی پانزدهم مجلس شورای ملی به قوامالسلطنه گفته بود که: «قربان! لابد خدمات مرا فراموش نکردهاید، من برای بقای شما جانفشانیها کردهام، اکنون میخواهم که مزدم را به من بدهید و مرا از قوچان به عنوان نمایندهی مجلس پانزدهم انتخاب بکنید.» قوام در حضور عدهای جواب داده بود: «مگر حضرت خان بایستی چند بار مزد بگیرد؟ یک بار خدمت کردید و یک بار هم مزد گرفتید. باز هم خدمات آیندهی شما را بیمزد نخواهم گذاشت».

