فرصتی برای فرو رفتن در
قالبهایی تازه و کشف «من»هایی نو، خلق ویژگیهای شخصیتی ناخودآورانه و
فرورفتن در حیطه خود دیگرنمایی. شاید به همین خاطر است که هنر بازیگری را
هنر روزگار پست مدرن میدانیم. بماند که هنر بازیگری نزد بازیگران وطنی،
بیشتر همان شکل خودنمایی اغراق شده را دارد و خبری از رنج زایش شخصیتی تازه
در خویشتن نیست!
بازیگران ایرانی از دیرباز بیشتر به حاشیهها شناخته
شدهاند تا توانمندی. از دهه چهل و پنجاه که بازیگران سینمای ایران زمین،
بیشتر با حاشیههای خود و خبر ازدواج و طلاقشان معروف و معتبر بودند، تا
امروز که حامد بهداد نه به سبب هنر بازیگری، که به دلیل تأکید عمیقاً اغراق
شده خود بر حاشیههایی کاملاً خودساخته، بدل به شمایل بازیگری ایرانی شده
است، تمام سالهای سینمای ایران، پر بوده از هنرهای نادیده گرفته شده
بازیگران بیادعا و بیحاشیهای که زیر گامهای پر از غرور شبه هنرمندهای
پرادعا له شدهاند. نمونههای شمردنی بسیار فراتر از حوصله این نوشتار است.
یکی از عجایب جامعه فرهنگی ما
اما
در دهه هشتاد، محمل تازهای پیدا شد برای بازیگران وطنی که علاوه بر
سینمای نیمه جان، صحنه مقدس تئاتر را هم مورد عنایت(!)جدی قرار بدهند. در
واقع، برخی کارگردانهای تئاتری بودند که با هدف جذب مخاطب بیشتر یا
...سراغ ستارههای سینمایی رفتند و نازشان را هم خریدند. ستارههایی که
معمولاً آموزشهای لازم را درباره فنون بازیگری ندیدهاند و در بیان و
میمیک و فیزیک، در مقابل بازیگران ورزیده تئاتر کم میآورند.
صد البته
نمونههای موفقی از حضور بازیگران سینمایی در تئاترها هم دیده شده است.
بازی درخشان حمید فرخنژاد در تئاتری دشوار و چندلایه از استاد مسلم تئاتر
ایران، بهرام بیضایی و یا بازی جذاب همین اواخر پیمان معادی در نمایش
«خشکسالی و دروغ» (محمد یعقوبی) نمونههایی هستند که میتوانند کارنامه نه
چندان پربار بازیگران سینمایی در تئاتر را کمی (فقط کمی) موجه کنند. در عوض
نمونههایی بیشمار از حضور ناموفق بازیگران سینما در تئاتر دیده میشود
که کم کم قداست تئاتر را لکهدار میکند. البته اینکه با دلیل و برهان به
این دسته از مثلا هنرمندان ثابت کنی که جای شما اینجا نیست، کمی حوصله و
انرژی می خواهد که فعلا در وجود کسی نیست!
تئاتریها کنار، فعلا نوبت سینمایی هاست!
بازیگری
در تئاتر، فرهنگی مختص به خود را دارد. هنوز یادمان نرفته بازیگران نامدار
سینما را (مثلاً خسرو شکیبایی جاودانه) که در جشنواره فجر که برنده سیمرغ
میشدند، قبل از رفتن به روی سن، خاک صحنه را میبوسیدند و نشان میدادند
که یادشان هست کجا زمین خوردهاند که حالا درختی تنومند و سایهدار
شدهاند. درعوض، در سالهای اخیر، با حذف روند کلاسیک بازیگری در تئاتر و
به جای ادامه سیستم موفق و همیشگی (تمرین، تمرین، اجرا) نوعی شیوه
سهلگیرانه عجیب بر تئاتر حرفهای حکمفرما شده که بیش از مفید بودن،
آزارنده است. اگر بیننده تئاترهای امروز ایرانی باشید، حتماً از استعدادهای
ریز و درشت شگفتانگیزی که در تئاتر ایران ظهور میکنند و میدرخشند،
باخبرید، اما امروز فضایی بر تئاتر حاکم شده که انگار عمداً این استعدادها
نادیده گرفته میشوند. آنها کنار میمانند تا بازیگران سینمایی به لطف اسم
خود روی صحنه بروند و ...
تغییر مسیر می دهیم!
بهانه
اولیه حضور ستارهها در تئاتر، ادعای برخی کارگردانهای تئاتر بود که
میگفتند تئاتر در حال انقراض است و باید مخاطب عام را به تئاتر جذب کرد.
یکی از اولین نمونهها، حضور محمدرضا فروتن در نمایش «رومئو و ژولیت» دکتر
علی رفیعی بود که حضور چندان موفقی هم نبود و خیلی از کارشناسان تئاتر، بر
دکتر رفیعی باسابقه و نامدار تاختند که:«چرا؟». اما این روند متوقف نشد و
با راه افتادن خانه هنرمندان و پدید آمدن سالن نمایش ایرانشهر به عنوان
مرکز و قطب نمایشی بخش خصوصی، عملاً مسیر عوض و راه به بیراهه بدل شد. حالا
انبوهی از تئاترها راه افتادهاند که هریک به تنهایی میتوانند نشان بدهند
که چرا حضور بازیگر سینما بر روی صحنه، موفقیتآمیز نیست!
از بازیهای به یاد ماندنی خبری نیست
سالهای
اخیر، سالهای ضربه خوردن تئاتر ما از حضور بازیگرانی بوده که فقط نام
«ستاره» را مثل لقبی بیمسما یدک میکشند. بازیگرانی پرادعا و کمتوان که
به جای دل دادن به تئاتر، حاشیههای تئاتر را دوست دارند. صد البته
نمونههایی هم هستند از بازیگران اهل دلی که با تمام توان و وجود خود به
پابوس صحنه میآیند، مثل هومن سیدی و یا صابر ابر، اما این نمونهها آنقدر
کم شمارند، و آنقدر در دل اکثریت گم اند که میتوان دیگر درباره موفق نبودن
بازیگران سینما در تئاتر حکم قطعی داد.

