خاطرات اردشیر زاهدی، شماره ۱۰: پدرم را از ارتش بیرون کردند؛ او هم یک شرکت نمایندگی خودروی فورد را در چهارراه مخبرالدوله راه انداخت
خاطرات اردشیر زاهدی: وقتی که این شخص [دزد]فرار میکند، اعلی حضرت خیلی متغیر میشوند؛ به رئیس شهربانی که پدرم بوده میگویند چرا این طور شده؟ خودت برو دنبال این آدم. پدرم هم که آدم عصبیای بوده، خیلی اوقاتش تلخ میشود. رییس شهربانی که نباید برود دنبال سید فرهاد و گرفتنش.