کد خبر: ۸۸۹۴۹
تاریخ انتشار: ۱۴ : ۰۲ - ۰۵ دی ۱۳۹۱
نگاهي به روند فكر دموكراسي در غرب و علل رشد تدريجي آن در ايران

ذات انسان اقتضاي آزادي دارد

منوچهر صانعي دره بيدي/ استاد فلسفه دانشگاه شهيد بهشتي
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :
واژه دموكراسي يوناني است و در نتيجه درمي‌يابيم كه اين در جوامع غربي پديد آمده است. پيشينه اين مفهوم به يونان باستان بازمي‌گردد، البته در يونان افلاطون و ارسطو به دلايلي كه ذكرش فراتر از اين مقال است، با دموكراسي مخالف بودند و آن را حكومت صالح نمي‌دانستند، البته افلاطون در اين مخالفت پيگيرتر و ارسطو معتدل‌تر است. وقتي كه مسيحيت در غرب پا گرفت، مفهوم تازه‌تري از حكومت وارد تاريخ شد به اسم حكومت الهي. كليسا مدعي بود كه حكومت وديعه الهي است. در نتيجه تا اواخر قرون وسطا در مغرب‌زمين نشاني از دموكراسي نه تنها در عمل بلكه در نوشته‌هاي فلسفي و سياسي نيز نمي‌بينيم. تا اينكه در قرن چهاردهم ميلادي براي نخستين بار شخصي به نام مارسليوس اهل پادوا از اسپانيا اعلام كرد كه حكومت عطيه الهي نيست و محصول قرارداد است. البته سوفسطايي‌ها در عصر افلاطون و ارسطو به قراردادي بودن حكومت اشاره كرده بودند اما مخالفت افلاطون اجازه نداده بود كه اين نظريه رشد كند. از قرن چهاردهم به بعد به تدريج اين نظريه رشد كرد، تا جايي كه حدود 300 سال بعد در قرن هفدهم براي نخستين بار توماس هابز در كتاب لوياتان و ساير آثارش اين نظريه را رسما اعلام كرد و گفت كه حكومت حاصل قرارداد است و نظريه عطيه الهي كليسا از قرن هفدهم به اين سو ديگر خريدار نداشت.

نويسندگان دوران جديد در حد فاصل اين قرون يعني دكارت و دكارتيان به ويژه اسپينوزا و در انگلستان جان لاك و هيوم و در فرانسه نويسندگان دايره‌المعارف مثل ديدرو و دالامبر و كندرسه و ولتر و بيش از همه ژان ژاك روسو و مونتسكيو نظريه قرارداد اجتماعي را پيگيري كردند و عناصري بر آن افزودند. تا اينكه نوبت به كانت رسيد، در فلسفه كانت اين انديشه تكميل شد، تا جايي كه مي‌توان او را پدر دموكراسي يا ليبراليسم جديد خواند، زيرا هر آن چه راجع به دموكراسي مي‌توان گفت را او به عنوان صالح‌ترين نوع حكومت بيان كرده است. از قرن هجدهم به بعد اين فكر به تدريج در جوامع غربي رشد پيدا كرد، اما عملا بعد از جنگ جهاني دوم يعني حدود 70 سال است كه در مغرب‌زمين، حكومت‌هاي دموكراتيك يكي پس از ديگري ابتدا در اروپا و امريكاي شمالي و سپس ساير نقاط پا گرفته‌اند. يعني رونق دموكراسي در عمل سابقه‌يي حدود 70 ساله دارد، در ممالك شرقي نيز آنهايي كه استعداد دموكراسي را داشتند، به تدريج به آن روي آوردند.

اما در اينكه چرا روند دموكراسي در كشور ما كند است، چندين نكته حائز اهميت است. نخست آنكه دموكراسي اولا و بالذات يك امر فرهنگي است و ثانيا و بالعرض حكومتي و سياسي است، يعني حكومت مثل گل و گياهي است كه در زمينه فرهنگي و تمدني خودش رشد مي‌يابد. حكومت تبلور روح ملي است و اگر بخواهيم دريابيم چرا دموكراسي در كشور ما به تدريج رشد كرده است، بايد زمينه‌هاي فرهنگي را واكاويد. نكته دوم آنكه رشد دموكراسي در كشورهاي توسعه‌يافته، نسبت مستقيم با رشد معرفت علمي داشته است. دموكراسي محصول آگاهي است، يعني انسان در طبيعت و جهان صرف نظر از عوامل تاريخي و جغرافيايي چه جايگاهي دارد. درك اينكه ذات انسان اقتضاي آزادي دارد، نسبت مستقيم با دموكراسي دارد. انسان تنها مخلوق آزاد جهان است و به عبارت دقيق‌تر ذات انسان مترادف با آزادي است. اما درك اين مطلب نيازمند شرايط فرهنگي است، يعني ذهن انسان بايد تربيت علمي بيابد. تربيت علمي در كشور ما نوپا و جديد است، اگرچه ما از هزار سال پيش بزرگاني چون ابن‌سينا و ابوريحان و رازي داشته‌ايم، اما وقتي تاريخ خود را مرور مي‌كنيم، درمي‌يابيم كه سير تاريخي ما روند نزولي داشته است. اين حركت نزولي را ايران‌شناسان و متخصصان فرهنگ ايران و بزرگاني چون مرحوم ذبيح‌الله صفا، مرحوم زرين كوب، مرحوم ملك‌الشعراي بهار، مرحوم محمد ملايري و استاد شفيعي‌كدكني بيان كرده‌اند. اين بزرگان هريك به طريقي بيان داشته‌اند كه ما در حد فاصل ابن‌سينا تا ملاصدرا سير تاريخي تنازلي داشته‌ايم. در حالي كه دموكراسي رشد علمي مي‌خواهد، بايد معناي طبيعت، حقوق و جايگاه انسان را شناخت و بايد علوم جامعه‌شناسي و انسان‌شناسي پديد ‌آيد. در خود غرب نيز اين مفهوم به تدريج و همراه رشد علمي غنا يافته است. ما نمي‌توانيم راهي را كه ايشان در چندين قرن طي كرده‌اند، در يك شب بپيماييم. وقتي تاريخ رشد دموكراسي در تناظر با مفاهيم علمي را در مغرب‌زمين با كشور خودمان مقايسه مي‌كنيم، درمي‌يابيم كه مشكل بسيار اساسي است، زيرا ما در درك علمي پديده‌ها نيز مشكل داريم.

نكته ديگر آنكه تمدن يك واحد متجانس‌الاجزاست، يعني همه ابعاد سياسي، اجتماعي، فرهنگي، صنعتي، اقتصادي و اخلاقي‌اش با يكديگر هماهنگ است. ما اگر بخواهيم دموكراسي رشد بيابد، نيازمند درك علمي هستيم. عمر مفاهيم علمي جديد در ايران بسيار كوتاه است و ما تازه از زمان اميركبير با مفاهيم دانشگاهي آشنا شديم. كمتر از 100 سال است كه دانشگاه به معناي جديد داريم، در نتيجه دموكراسي هم در همين حد مي‌توانسته رشد پيدا كند. دموكراسي در معناي جديد و فارغ از معناي يوناني‌اش، سنت‌شكني و ترك عادت است. ما نيز البته در اين راه گام‌هاي كوتاهي برداشته‌ايم. بعد از جمهوري اسلامي گام‌هاي مثبتي در اين زمينه برداشته شده است. وقتي نوشته‌هاي روشنفكران و اهل قلم در دوران قاجاريه و پهلوي را مي‌خوانيم، درمي‌يابيم كه وضع امروز به مراتب بهتر است.

در پايان بهتر است به كم كاري طبقه روشنفكر در صد سال گذشته اشاره كنم. طبقه روشنفكران ما انصافا زياد زحمت نكشيده است. ما از حوزه كه نبايد انتظار داشته باشيم فكر دموكراسي را در مدرسه علميه پرورش دهد. حوزه براي ما خواجه نصيرالدين طوسي تربيت كرده است، اما اين وظيفه طبقه روشنفكر است كه مباني فرهنگ جديد را معرفي كند. وقتي اصول فلسفه دكارت را ترجمه كردم، در مقدمه اشاره كردم كه اين كتاب بايد دست‌كم 200 سال پيش ترجمه مي‌شد.

به طور كلي بايد عرض كنم كه روند دموكراسي در ايران با توجه به زمينه‌ها و امكانات فرهنگي نوپاست و اگر نكوهشي هم باشد، متوجه طبقه روشنفكر است كه كم‌كاري كرده‌اند و بايد بيشتر مفاهيم را معرفي ‌كنند.
نظرات بینندگان