کد خبر: ۹۰۳۱۶۷
تاریخ انتشار: ۳۹ : ۲۲ - ۱۱ دی ۱۴۰۴

یادداشت‌های علم، پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۵۲: شاه گفت «نخست‌وزیر گه خورده که می‌گوید منصور قدر درباره بیمارستان شیعیان لبنان نظر دهد»

یادداشت‌های اسدالله علم: عرض کردم: نخست وزیر عرض می‌کند مسأله ساختمان بیمارستان شیعیان لبنان را اجازه فرمایید منصور قدر سفیر جدید ما که می‌رود، مطالعه کرده و نظر بدهد. فرمودند: نخست وزیر گه خورده که می‌گوید. روی امر من باید قدر برود و مطالعه کند.
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :

سرویس تاریخ «انتخاب»: اسدالله علم (۱ مرداد ۱۲۹۸ بیرجند – ۲۵ فروردین ۱۳۵۷ نیویورک)، یکی از مهم‌ترین چهره‌های سیاسی دوران محمدرضا شاه، وزیر دربار از ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۶ و نخست‌وزیر ایران از سال ۱۳۴۱ تا ۱۳۴۲ بود.  

 

«انتخاب» هر شب یادداشت‌های روزنوشت علم را منتشر می‌کند.

 

۳۱ خرداد ۱۳۵۲: صبح شرفیاب شدم، کار‌های جاری را عرض کردم. عرض کردم: اردشیر زاهدی از واشنگتن عرض می‌کند تاریخ تشریف‌فرمایی والاحضرت همایونی خوب انتخاب نشده [است]. من گرفتار تشریف فرمایی اعلیحضرت شاهنشاه خواهم بود. فرمودندذ به علیا حضرت بگو بعد از سفر ما والاحضرت تشریف ببرند. با تلفن به علیا حضرت عرض کردم. فرمودند: آخر فکر کرده بودم وقتی بچه‌ها پس از مراجعت از آمریکا در سنت موریتز باشند، من بروم چند روزی آن جا بمانم. این موضوع برنامه‌ام را به هم می‌زند. عرض کردم: خودتان با اعلیحضرت حل بفرمائید.. عرض کردم: نخست وزیر عرض می‌کند مسأله ساختمان بیمارستان شیعیان لبنان را اجازه فرمایید منصور قدر سفیر جدید ما که می‌رود، مطالعه کرده و نظر بدهد. فرمودند: نخست وزیر گه خورده که می‌گوید. روی امر من باید قدر برود و مطالعه کند. بگویید فوری باید تصمیم بگیرید! این کار باید شروع بشود. 

عرض کردم: راجع به رئیس تشریفات که در جایی سفیر بشود با وزیر خارجه صحبت کردم. او میخواست بداند که این چه کسی است که شاهنشاه مایلند سفیر بشود. من اسمش را نگفتم. فرمودند: خود من گفتم! عرض کردم: حالا آن قدر تشبّث خواهد کرد که بیچاره بشویم. فرمودند: کی چنین جراتی دارد؟ عرض کردم: شاهنشاه که امر بفرمایید هیچ کس! ولی در دلم میدانستم که هم او تشبّث می‌کند و هم ممکن است مؤثر واقع شود. 

فریده خانم را شورای زنان حزب ایران نوین برای جلسه خودشان دعوت کرده بودند. فرمودند: هیچ لازم نیست. این کار سیاسی می‌شود. به علاوه ایشان باید بی طرف باشند. اجازه خواستم برای سرکشی از فعالیت‌های لژیون خدمتگزاران بشر به رضائیه بروم. فرمودند: برو. 

سفیر لبنان عصری به دیدنم آمد که شرایط معامله اسلحه را بداند. خیلی آه و ناله داشت که هم ارزانتر بدهیم و هم با مدت طولانی تر. یک ساعتی حرف زد، وقت مرا خیلی گرفت، به علاوه تانک هم خواست. 

شب مهمانی والاحضرت شمس در مهردشت بود. وقتی شاهنشاه وارد شدند، مرا به گوشه [ای]خواستند که قرص [پمبریتین]Pembritine را که باید سر ساعت ۸٫۵ میخوردم، چون [آنتی بیوتیک]است، فراموش کرده‌ام بخورم. چه کار کنم؟ حالا ساعت ۸:۱۴ بود. عرض کردم: فوری تهیه میکنم، نگران نباشید. فوری هلیکوپتر نشسته به شهر آمده از دواخانه تجریش خریدم و درست ساعت ۹:۱۴ قرص را برده سر شام یواشکی تقدیم کردم که خوردند خیلی خیلی راضی شدند. تصور نمی‌فرمودند به این زودی انجام گیرد.....

نظرات بینندگان