کد خبر: ۹۲۵۳۴۱
تاریخ انتشار: ۳۴ : ۲۳ - ۲۰ خرداد ۱۴۰۵

آیا می‌شود حافظه را خورد؟ معمای کرم‌هایی که علوم اعصاب را به چالش کشیدند

تصورش کافی است تا مرز میان علم و خیال کمی بلرزد. یک جانور چیزی را یاد می‌گیرد، بعد جانور دیگری از بدن او تغذیه می‌کند. اگر تجربه فقط در مغز نمانده باشد چه؟ اگر بخشی از آن در مولکول‌ها، سلول‌ها یا بافت‌های بدن ردّی به جا گذاشته باشد، آیا ممکن است چیزی از آن تجربه به موجودی دیگر منتقل شود؟
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :
تصورش کافی است تا مرز میان علم و خیال کمی بلرزد. یک جانور چیزی را یاد می‌گیرد، بعد جانور دیگری از بدن او تغذیه می‌کند. اگر تجربه فقط در مغز نمانده باشد چه؟ اگر بخشی از آن در مولکول‌ها، سلول‌ها یا بافت‌های بدن ردّی به جا گذاشته باشد، آیا ممکن است چیزی از آن تجربه به موجودی دیگر منتقل شود؟
 
این ایده در نگاه اول بیشتر شبیه داستانی علمی‌تخیلی است، اما در دهه ۱۹۶۰ به یکی از جنجالی‌ترین بحث‌های علوم اعصاب تبدیل شد. گروهی از دانشمندان تلاش کردند بفهمند حافظه دقیقاً کجا ذخیره می‌شود: فقط در شبکه‌های عصبی مغز یا در لایه‌ای عمیق‌تر از بدن زنده؟
 
نقطه آغاز این ماجرا کرمی کوچک و شگفت‌انگیز به‌نام پلاناریا بود. موجودی ساده با توانایی بازسازی حیرت‌آور که دانشمندان را وادار کرد یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های علم حافظه را دوباره جدی بگیرند.
 
کرمی کوچک با قدرتی باورنکردنی
 
پلاناریاها کرم‌های پهن آبزی هستند؛ موجوداتی کوچک و ساده که شاید در نگاه اول چندان مهم به‌نظر نرسند. اما پشت همین ظاهر ابتدایی، یک ویژگی مهم پنهان شده است: آن‌ها مغزی ساده و دستگاه عصبی واقعی دارند. همین کافی بود تا پژوهشگران حوزه حافظه به آن‌ها توجه کنند.
 
اما چیزی که پلاناریا را واقعاً شگفت‌انگیز می‌کند، فقط دستگاه عصبی‌اش نیست. قدرت اصلی این کرم در توانایی حیرت‌آورش برای بازسازی بدن است. اگر یک پلاناریا را از وسط ببرید، هر نیمه می‌تواند دوباره به یک کرم کامل تبدیل شود. حتی قطعه‌ای بسیار کوچک از بدنش می‌تواند طی چند هفته دوباره موجودی کامل و زنده بسازد.
 
همین توانایی عجیب، پژوهشگران را به پرسشی مهم رساند: اگر پلاناریا پیش از بریده شدن چیزی را یاد گرفته باشد، بعد از بازسازی چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا بدن تازه‌ساخته‌شده هنوز اثری از آن تجربه را با خود دارد؟ این سؤال در ظاهر درباره یک کرم کوچک بود، اما در عمق خود به یکی از بزرگ‌ترین معماهای علوم اعصاب وصل می‌شد: حافظه دقیقاً کجا ذخیره می‌شود؟ فقط در مغز؟ در اتصال میان نورون‌ها؟ یا ممکن است ردّی از آن در سلول‌ها، بافت‌ها و سراسر بدن هم باقی بماند؟
 
آزمایشی که حافظه را از مغز بیرون کشید
 
در دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، روان‌شناسی به‌نام جیمز مک‌کانل سراغ پلاناریاها رفت تا یک سؤال ساده اما عمیق را آزمایش کند: آیا این کرم‌های کوچک می‌توانند چیزی یاد بگیرند؟ او برای انجام این آزمایش از شرطی‌سازی کلاسیک الهام گرفت. مک‌کانل کرم‌ها را بارها در معرض نور قرار می‌داد و هم‌زمان به آن‌ها شوک خفیف وارد می‌کرد. پس از مدتی گزارش شد که پلاناریاها با دیدن نور، حتی پیش از شوک، بدن خود را جمع می‌کنند. انگار یاد گرفته بودند که نور یعنی خطر.
 
اما بخش جنجالی ماجرا بعد از آموزش شروع شد. مک‌کانل کرم‌های آموزش‌دیده را برید. انتظار طبیعی این بود که خاطره در صورت وجود، در بخشی باقی بماند که سر و مغز ابتدایی دارد. اما حتی نیمه بدون سر نیز پس از بازسازی، همان رفتار آموخته‌شده را نشان می‌داد. این نتیجه در صورت درست بودن، نشان می‌داد حافظه شاید فقط در مغز ذخیره نشود. شاید ردّی از تجربه در سلول‌ها، مولکول‌ها یا حتی سراسر بدن باقی می‌ماند.
 
اما مک‌کانل هنوز به عجیب‌ترین بخش ماجرا نرسیده بود. او با خودش فکر کرد اگر اثری از حافظه واقعاً در بدن کرم‌ها باقی می‌ماند، شاید بتوان آن را به کرم دیگری هم منتقل کرد. پس از بدن پلاناریاهای آموزش‌دیده، ماده‌ای زیستی تهیه کرد و آن را به پلاناریاهای آموزش‌ندیده رساند.
 
نتیجه‌ای که گزارش شد، حیرت‌انگیز بود. کرم‌هایی که این ماده را دریافت کرده بودند، انگار مسیر یادگیری را از صفر شروع نمی‌کردند. آن‌ها واکنش نور و شوک را سریع‌تر نشان می‌دادند. اینجا بود که داستان از یک آزمایش ساده روی کرم‌ها فراتر رفت. از دل این آزمایش، ایده‌ای جسورانه بیرون آمد: شاید حافظه یک ردّ مولکولی دارد. شاید RNA یا مولکول‌های زیستی دیگر بتوانند بخشی از تجربه را حمل کنند. در دورانی که دانشمندان تازه فهمیده بودند DNA و RNA می‌توانند اطلاعات زیستی را ذخیره کنند، این فکر کاملاً بی‌معنا نبود.
 
اما علم فقط با ایده‌های جذاب جلو نمی‌رود. یک ادعا هرچقدر هیجان‌انگیز باشد، تا وقتی دقیق و تکرارپذیر نباشد، هنوز یک معماست؛ نه یک پاسخ قطعی.
 
ایده‌ای که علم را هیجان‌زده کرد، اما نتوانست دوام بیاورد
 
مک‌کانل دانشمندی با شخصیت نمایشی بود. او می‌دانست چطور یک ایده پیچیده را به جمله‌ای جذاب تبدیل کند. درباره آینده‌ای حرف می‌زد که شاید انسان بتواند با خوردن یک قرص، پیانو یاد بگیرد. این حرف‌ها برای رسانه‌ها حکم طلا و برای مردم هیجان بسیاری داشت. اما برای بسیاری از دانشمندان، بیش از حد نمایشی و مشکوک به‌نظر می‌رسید.
 
مشکل دیگر این بود که مک‌کانل نتایجش را در نشریه‌ای منتشر ‌کرد که حال‌وهوایی عجیب داشت. مجله‌ای به‌نام The Worm Runner’s Digest که ترکیبی از مقاله علمی، طنز، کاریکاتور، داستان علمی‌تخیلی و نوشته‌های جدی بود و برای جامعه علمی اعتبار کلاسیک یک ژورنال سخت‌گیر را نداشت. به‌تدریج شک‌ها بیشتر شد. برخی آزمایشگاه‌ها گفتند نتایج مک‌کانل را تکرار کرده‌اند. اما برخی دیگر شکست خوردند. وقتی بازتولید یک نتیجه علمی ناپایدار باشد، علم آرام‌آرام عقب می‌کشد و همین اتفاق افتاد.
 
در دهه ۱۹۷۰، تب پژوهش روی حافظه پلاناریا فروکش کرد. دانشمندان به سراغ مدل‌های دیگر رفتند. موش‌ها، گربه‌ها، ماهی‌ها، حلزون‌های دریایی و بعدها کرم‌های بسیار شناخته‌شده‌تری مثل C. elegans جای پلاناریاها را گرفتند. داستان مک‌کانل هرگز کاملاً رد یا پذریرفته نشد. در علم، بعضی ایده‌ها با یک آزمایش قاطع نمی‌میرند. فقط کم‌کم از مرکز توجه بیرون می‌روند. درباره حافظه پلاناریا هم همین اتفاق افتاد. اما بعضی معماها دیر یا زود دوباره برمی‌گردند.
 
معمایی که دوباره زنده شد
 
دهه‌ها بعد، پژوهشگران هاروارد تصمیم گرفتند پرونده فراموش‌شده پلاناریاها را دوباره باز کنند. سؤال ساده بود، اما پاسخ می‌توانست مسیر فهم ما از حافظه را تغییر دهد: آیا مک‌کانل و همکارانش واقعاً چیزی دیده بودند؟ آیا این کرم‌ها می‌توانستند یاد بگیرند؟ یا آنچه در دهه ۱۹۶۰ حافظه نامیده شد، فقط تفسیر بیش از حد چند حرکت مبهم بود؟
 
آن‌ها تلاش کردند آزمایش‌های قدیمی را با دقت بازسازی کنند. از دستورالعمل‌های همان دوران کمک گرفتند، با آزمایشگاه‌های دیگر مشورت و حتی از همان زیستگاه‌هایی پلاناریا جمع‌آوری کردند که پژوهشگران قدیمی سراغشان رفته بودند. اما برخلاف انتظار کرم‌ها یاد نمی‌گرفتند.
 
این فقط یک شکست ساده نبود. گونه‌های مختلف بررسی و آزمایش‌ها بارها تکرار شدند، اما واکنشی دیده نشد که بتوان آن را یادگیری روشن و قابل‌اعتمادی دانست. همین‌جا معمای تازه‌ای شکل گرفت: اگر ده‌ها آزمایشگاه در دهه ۱۹۶۰ چنین رفتاری را گزارش کرده بودند، چرا امروز همان آزمایش‌ها جواب نمی‌دهند؟
 
یکی از توضیحات جدی این است که پژوهشگران آن دوران رفتار پلاناریاها را با دقت کافی تفکیک نکرده بودند. شاید حرکت‌های معمولی کرم، مثل چرخیدن یا جمع شدن بدن، به اشتباه نشانه یادگیری تلقی شده بود. در موجودی به این سادگی، مرز میان واکنش واقعی و حرکت تصادفی می‌تواند بسیار باریک باشد. برای همین، بازگشت پژوهشگران هاروارد به این پرونده فقط تکرار یک آزمایش قدیمی نبود. یادآوری مهمی بود که در علم، هیچ ایده هیجان‌انگیزی بدون آزمون دوباره و شواهد تکرارپذیر به پاسخ قطعی تبدیل نمی‌شود.
 
حافظه فقط در مغز نیست؟
 
شکست آزمایش‌های جدید روی پلاناریاها، پایان کامل ماجرا نبود. یک احتمال این بود که خود کرم‌ها در طول چند دهه به‌دلیل تغییرات ژنتیکی، آلودگی محیطی یا فشارهای زیست‌محیطی تغییر کرده باشند. بااین‌حال، بسیاری از پژوهشگران این توضیح را بعید می‌دانند، چون باید فرض کنیم پلاناریاها در یک دوره خاص توانایی یادگیری داشته‌اند و بعد این ویژگی را از دست داده‌اند.
 
توضیح دیگر به زیست‌شناسی خود پلاناریا برمی‌گردد. شاید این موجود اصلاً به نوعی از یادگیری که ما انتظار داریم، وابسته نباشد. بسیاری از جانوران یاد می‌گیرند تا از خطر دوری کنند، اما پلاناریا رابطه متفاوتی با آسیب دارد. اگر بدنش زخمی یا حتی تکه‌تکه شود، می‌تواند دوباره بازسازی شود. برای چنین موجودی، خطر شاید همان معنایی را نداشته باشد که برای جانوران آسیب‌پذیرتر دارد.
 
بااین‌حال، ایده انتقال حافظه از علم حذف نشده است. فقط با فاصله گرفتن از پلاناریا، با مدل‌های دقیق‌تری بررسی می‌شود. پژوهش‌هایی روی حلزون دریایی Aplysia نشان داده‌اند که برخی تغییرات رفتاری آموخته‌شده می‌توانند با انتقال مواد ژنتیکی روی جانور دیگر اثر بگذارند. در کرم C. elegans هم شواهدی وجود دارد که تجربه می‌تواند از راه مواد زیستی، RNA یا ذرات خارج‌سلولی بر رفتار کرم‌های دیگر تأثیر بگذارد.
 
این یعنی شاید مک‌کانل کاملاً بیراه نمی‌رفت. شاید تجربه واقعاً بتواند ردّی مولکولی در بدن بگذارد. اما تفاوت علم امروز با آزمایش‌های او در دقت روش، تکرارپذیری و بررسی مولکولی است. امروز دیگر یک مشاهده عجیب کافی نیست؛ باید نشان داد دقیقاً چه مولکولی، از چه مسیری و با چه سازوکاری رفتار را تغییر می‌دهد.
 
درنهایت، این داستان یک نکته مهم را یادآوری می‌کند: حافظه در مغز و شبکه‌های عصبی نقش اصلی خود را دارد، اما بدن هم می‌تواند شکل‌هایی از اثر تجربه را نگه دارد. سیستم ایمنی حافظه دارد. سلول‌ها می‌توانند به تجربه‌های قبلی پاسخ متفاوت بدهند. حتی موجودات بدون مغز هم گاهی رفتار خود را براساس تجربه تغییر می‌دهند. پس شاید پرسش دقیق‌تر این نباشد که حافظه کجاست. پرسش مهم‌تر این است: تجربه در هر سطح زیستی، از مولکول تا مغز، چگونه در بدن ثبت می‌شود؟
 
منبع: دیجیاتو
آموزشگاه آرایشگری سرای نمونه
نظرات بینندگان