پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) : پارسينه:در خلق نی ونفیرش خداوند به انسان رابطه دل و صاحب دل را آموخت این اصلی ترین درسی است که در جهان خلقت یافتیم.اگرخود را از هرآن چه غیر خداست خالی کنیم خود و خدا می مانند یعنی نی ونفَس ، نفَسی که حیات می دمد. اینگونه بودکه درحضرت مولانا و دیگر شعرای عارف ایران الهام شعر و سخنان موزون، نفَسی جاویدان بود که می دمد.
***
درفرهنگ وادبیات ایتالیا که به تحقیق و بررسی پرداختم به منظره زیبایی از شعر و عرفان برخوردم که در آن عشق الهی به زیباترین رقص کلمات درآمده و کسی که در او الهام الهی اینچنین زیبا موسیقی کلمات رامی نواخت زنی بود که عوام دیوانه می خوانندش، شاعری بود مدهوش، عارفی بود که بی پروا وبی پرده دم از اسرار خود می زذد، غریبی بود به نام آلدامرینی.
پس از مطالعه بسیار در کتابهای عرفانی اش توانستم هفت وادی عطار نیشابوری را در آثارش پیدا وبه معنای دقیق سیمرغ نظیر آنچه در منطق الطیرآمده است در شعر آلدا برسم .
او به دلیل اختلالات روانی اش سالها ی بسیاری در تیمارستان زمان خود که رفتارهایی نا عادلانه در برخورد با بیماران داشتند گرفتار و بسته شد.
در تيمارستان قلم از وی ستاندند و بر او سالهای بسیار سخت اسارت آغاز گردید شوکهای مکرر الکتریکی که خاطر را خاموش و ذوق را سرکوب می ساخت ،ممانعت سر سختانه از به کارگیری قلم وحتی از عشق ورزیدن و...در او آتش افروخته ای راچون کوه که دل در آتش دارد می تپانید و لحظه فورانش را انتظار می کشید .
در خروج از تیمارستان آتش فشان غرید وصدها اثر از خود به جای گذاشت ، آثاری که مشت محکمی بر این موسسات تیمارستانی کج رفتار کوبید وآنها را به تغییراتی اساسی وا داشت. اما آثار عرفانی اش مجموعه اشعاری هستند که چون سنگ بر دل چشمه پرتاب شده ونقش موزون بسته اند ، این ابیات هرگز به وسیله شاعر بازخوانی ، اصلاح و ویرایش نشده اند. بلکه صدایی صادق و بهتر بگوییم صوتی سوزناک بود که از دلش برمی خاست.
زنی دیوانه و مدهوش که در کوچه بازار می رفت وشعر می سرود وبه این و آن هدیه می کرد زنی که نیمه شبها هرکه را می خواست از خواب و خانه خارج می کرد تا برسند و الهامش را بر کاغذ بنگارندآلدامرینی بود . وی 21مارس 1934 متولد شد و نوامبر 2010 در اثرابتلا به سرطان استخوان درگذشت .
دستانم را
وسینه ام را
بر هجوم تومی گشایم
تو رودی عمیق، پر خروشی.
این قطعه ای از شعری بود که درآن از الهام الهی چون رودپرخروش که گریزی از ان نیست یاد کرده است. آری او از الهام نمی توانست بگریزد وبا اشعاری که بر لب داشت بر درو دیوار می کوبید ... تا کسی از راه برسد و بنگارد.