پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) : 
آشیکاگا آتسو اوجی، ایرانشناس ژاپنی که در برای شرکت در جشنهای هزاره فردوسی در سال ۱۳۱۳ خورشیدی همزمان با سلطنت رضاشاه پهلوی به ایران آمد، بعد از برگزار شدن این جشنها در پاییز همین سال، بیش از ده ماه در ایران ماند و پس از سفر به اصفهان و یزد و شیراز به تهران آمد و به آموختن زبانهای ایرانی باستان سرگرم شد.
به گزارش انتخاب، وی پایتخت ایران در دوران پهلوی اول را این طور به تصویر کشیده است:
شنیده بودم که شهر تهران گذرهای پرپیچ و خم دارد. اکنون که به اینجا آمدم دیدم که ساختمانهای تازه سبک اروپایی در شمال شهر ساخته شده است، هرچند که محلههای پرپیچ و خم در جنوب تهران برجای بود. در خیابانهای تازه کشیده شده مرکز شهر، پیادهرو از محل عبور و وسایل نقلیه جدا شده بود. در خیابانها درشکه وسیله رفت و آمد بود، و از رفتن چرخهای آن بر سنگفرش خیابان آهنگ زیبایی به گوش میآمد.
در تهران لولهکشی آب، چنانکه در شهرهای اروپایی هست، نبود. چون آب آشامیدنی در دسترس در خانهها سالم و بهداشتی نبود، آب خوراکیام را میدادم از باغ سفارت انگلیس میآوردند... هوای تهران خیلی خشک بود و هیچ عرق نمیکردم، و این بود که در قید نبودم که هر روز حمام بکنم.
برای استحمام به یک حمام (دوش) در خیابان سعدی که حمامیاش یک ارمنی بود، میرفتم. از پلهها که پایین میرفتیم دالانی بود که دو سویش حمامهای نمرده داشت، و در نمرهها از پشت بسته و چفت میشد. در هر نمره، رختکن از جای دوش و گرمابه جدا بود. لباس را در رختکن درمیآوردیم و توی گرمابه میرفتیم. میشد حمام بخار (خزینهدار) خواست یا حمام طرز اروپایی (با دوش).
خیلی تعجب کردم که دیدم که مردی در حمام کارش این است که (مردم را کیسه بکشد و) چرک تن مشتریان را بگیرد، درست مانند سانسوکه در ژاپن. مرد دلاک که تن مرا کیسه و لیف میکشید جامهای نپوشیده و برهنه بود، و کیسهای برای چرک گرفتن که در ژاپن آکاتوری میگوییم، با خود داشت. گاه میدیدم که مردها و زنهای ایرانی با یکدیگر حمام میکنند و خیلی تعجب میکردم. [شاید به این دلیل بوده که ایشان به حمامی که متعلق به ارامنه بوده میرفته] آنها در حمام ساعات خوشی داشتند. پس از حمام گرفتن، تنم زود خشک میشد. در ژاپن مدتی میکشد تا بدن خشک بشود...
در خانهای که در تهران در آن منزل داشتم برق نداشتیم و شبها چراغ نفتی روشن میکردم... چراغ نفتی در زمستان سرد، جدا از روشن کردن اتاق مرا هم گرم نگه میداشت. هم نور داشت و هم گرما، چیز مفیدی بود. اما اتاق که گرم میشد، هوا سنگین و تیره میشد و میبایست پنجره را باز کنم تا هوای اتاق عوض بشود.
سفرنامه، خاطرات ایران و یادنامه آشیکاگا آتسوا اوجی (با مقدمهای درباره زندگی و آثار او)، گردآوری و ترجمه دکتر هاشم رجبزاده، تهران: دفتر پژوهشهای فرهنگی، چاپ اول، ۱۳۸۳، صص ۶۴ و ۶۶ و ۶۸