پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) : «جيمز کامرون» در مصاحبهاي درباره كم و كيف حضورش در هاليوود ميگويد: در واقع من مدتهاست که از هاليوود رفتهام. البته اين را هم بگويم که هاليوود هم جنبهي خوب و هم جنبهي بد دارد. جنبهي خوباش اين است که محل حضور کساني است که از سراسر دنيا ميآيند تا فيلم بسازند. اما جنبهي بد و دلسردکنندهاش اين زرق و برقها، دلالها، نيرنگها و حسادتها است.
به گزارش انتخاب به نقل از ایسنا، جيمز کامرون، کارگردان مطرح سينما كه با فيلمهايي چون «تايتانيک» و «آواتار» پرفروشترين فيلمهاي تاريخ سينما را در هاليوود ساخته، از هاليوود دل خوشي ندارد.
او در گفتوگو با «اشپيگل»، گذشته از خدعه و فريب و حسد، بحران اصلي هاليوود را در اين ميداند که ديگر داستان دست اولي براي فيلم ساختن پيدا نميشود و فيلمهاي خوب و پرفروش همه اغلب دنبالههاي يکديگرهستند.
كامرون در ابتداي سخنانش گفت: هاليوود ديگر يک محل نيست و وقتي از هاليوود حرف ميزنيم، از يک مفهوم صحبت ميکنيم؛ نه اينكه ديگر محلي به اين نام وجود ندارد؛ چرا، طبيعي است که اين محله در آمريکا وجود دارد. اما هاليوود از لحاظ فرهنگي فرانسوي، کانادايي، استراليايي و حتي آلماني است.
نگاهي به هنرپيشهها و فيلمسازان بيندازيد تا معلوم شود. هاليوود مجموعهاي از يک مشت ساختمان است با انبوهي آدم که دارند با تلفن با جاهاي ديگر دنيا حرف ميزنند، جاهايي پراکنده در همهي دنيا که فيلمها ساخته ميشوند.
كارگردان آثاري چون «آواتار»، آينده را متعلق به تكنولوژيهاي جديد سينمايي دانست و گفت: هماكنون هم بسياري از سالن هاي سينمايي از اين دستاورد استقبال خوبي داشتهاند.
كامرون در اين باره كه هاليوود هنوز هم يک نماد آمريکايي است، ميگويد: اين درست، اما راستش را بخواهيد، سه چهارم درآمد فيلم آواتار خارج از آمريکا کسب شد. همکارم پيتر جکسون هم به سيستم هاليوود متعلق است، اما اينجاها آفتابي نميشود و فيلمهايش را در نيوزيلند ميسازد.
خالق آواتار درباره زندگي خود در هاليوود گفت: من هم از روي تصادف اينجا هستم. خانهي زيبايي در اينجا دارم و از هفده سالگي همين جا بودهام. اما شايد به زودي بروم.
كامرون درباره پارتي بازي در هاليوود مي گويد: اينها حرف مفت است. نابرده رنج گنج ميسر نميشود. شما يک سناريوي خوب بنويسيد، مطمئن باشيد کسي پيدا ميشود که آن را دست بگيرد.
مساله اين است که ديگر به زحمت ميشود براي فيلمها يک داستان درست و حسابي پيدا کرد. بيشتر فيلمها ادامهي هماند، يا اقتباسي هستند از رمانها و سريالهاي تلويزيوني.
ما دچار بحران داستان شدهايم و کفگيرمان به ته ديگ خورده. کارمان به جايي رسيده که از يک بازي به نام «کشتيها غرق ميشوند» فيلم ساخته ميشود.
براي بازاريابي فيلم ابتدا به يک مارک مشهور نياز است، مانند «هري پاتر» و «مرد عنکبوتي»، تا قسمتهاي بعدي آن ساخته شود. اما عيب کار اين است که بعضي مارکهاي مشهور مانند همين «کشتيها غرق ميشوند» خيلي بيارزشاند و سطح سينما را پايين ميآورند.
اشکال آواتار فقط ساختنش نبود، اين بود که براي بازاريابي آن مدل قبلي وجود نداشت. ابتدا بايد آن را به يک مارک شناختهشده تبديل ميکرديم، و اينکار بسيار دشواري بود.
کار من مانند مهندسهاست. مهندس چيزي را به منظوري خاص ميسازد. من هم همواره ميدانستم چطور داستان را پيش ببرم.
كامرون درباره آواتار تفسيرهاي سياسي و فلسفي زيادي كه از آواتار شده مي گويد: انسانها به شکلي از راه راست منحرف شده و مقابل طبيعت قرار گرفتهاند. اين را هر کس در زندگي روزمره هم ميتواند حس کند.
اين داستان مربوط به يکي از داستانهاي کهن است: داستان بيگانهاي در جهاني بيگانه. بيگانهاي که بعد ياد ميگيرد دنياي بيگانه را جور ديگري ببيند و بخشي از آن بشود؛ و چون چنين ميشود عاشق يکي از بيگانگان همين دنيا ميشود. اين موضوع فيلم است. اين داستان با آدم و حوا شروع شد.
اما اينجا کمي جلوتر ميرويم و آرزوهاي پنهانمان در فيلم بر آورده ميشود. به اين ميگويند هاليوود. ما آرزو ميکنيم کاش مثل بيگانگان در فيلم ميبوديم. ميتوانستيم براي مثال در جنگل آزادانه بگرديم و در نهايت مثلا پرواز کنيم. همين جاست که اتفاقي روي ميدهد که فقط هاليوود از عهدهي آن برميآيد: در بهترين حالت ما تصاوير رؤيايي ميسازيم که مانند رؤياهاي واقعي هستند. پرواز را حس ميکنيم؛ گياهان درخشان در شب را ميبينيم و سرزندگي اين دنيا را آنطور که در رؤيا داريم، حس ميکنيم.
خيلي از تصميمات زيباييشناسانهي من تلاشهايي هستند براي دستيابي به ضمير ناخودآگاه جمعي. ميخواستم فيلم در حد يک رؤيا عمل کند، يک خواب و بيداري کامل. هاليوود هميشه همينطور بوده. بهياد بياوريم سالهاي دههي 30 و 40 را، وقتي تماشاگران نخستين بار فيلم موزيکال «ساحرهي اوز» را که بر اساس يک داستان افسانهاي مشهور ساخته شده، ديدند. لحظهاي که جودي گارلند دري را به دنياي افسانهاي باز ميکند. اين يک رؤياست. قبلاً کسي چنين چيزي نديده بود.
خالق تايتانيك درباره احساس مسئوليت در كارهايش ميگويد: در اين مورد که چقدر فيلمها قدرت دارند نبايد اغراق کرد. فيلمها هنوز هم وسيلهي سرگرمياند. با اين حال فکر ميکنم ما يک جور مسووليت اخلاقي داريم که از نيکي حمايت کنيم و پيامهايي بدهيم که به کار دنيا بيايد. حتي پيامهاي ساده: چشم باز کنيد ببينيد قهوه چه بوي بدي ميدهد، چون ما داريم سيارات را ويران ميکنيم.
در سالهاي دههي 1960 و اوايل دههي 70 ايدههايي وجود داشت و تحولاتي روي داد که دنيا را تغيير دادند و بر من اثر گذاشتند: جنبش حق شهروندي، جنگ سرد، شروع جنبش اجتماعي، ويتنام.
كامرون درباره منعکس شدن اين مفاهيم در آثارش مي گويد: در وهلهي نخست اين تحولات فرهنگي در من بازتاب پيدا کردهاند. اين وقايع ديد من را به جهان شکل دادهاند. جهان بيني من در دههي 1960 شکل گرفت. فيلم آواتار بازتاب تجربيات و مشاهداتم در آن سالهاست.
ساخت يک فيلم با پيامهاي ضد سرمايهداري و ضد امپرياليستي با پول ميلياردي در رسانه! اين جور تناقضها فقط در هاليوود پيدا ميشود. اگر در اين هاليوود عقيدهاي وجود داشته باشد که بر همه چيز حاکم باشد، آن عقيده همانا پول است. عجيب است، اما وقتي توي چيزي پول هست و پول در ميآورد، همه راضياند.
كامرون درباره بحران داستان و ستارهها مي گويد: از گذشتههاي دور که من در هاليوود کار ميکنم اين بحران ستارهها وجود داشته. خود هاليوود به اين بحران دامن ميزند. هميشه اين ترس حاکم بوده که ستارههايي که امروز موفقاند فردا ديگر موفق نباشند. من به اين سيستم ستارهسازي هيچوقت علاقه نداشتهام. ستارهها وجودشان باعث ميشود که تهيهکنندهها در فيلم سرمايهگذاري کنند.
وي در پاسخ به اين سوال كه «استوديوي خود شما چه واکنشي نشان داد وقتي فهميد که شما براي گرانترين فيلم تاريخ سينما هيچ ستارهاي بر پرده نداريد؟» گفت: راستش در همان آغاز پروژهي آواتار به همکاران در استوديو گفتم من براي اين فيلم ستارهاي در نظر ندارم و موافقت آنها را طلب کردم. گفتند آخر بدون ستاره که نميشود. گفتم من يک آدمي به اسم زو سالدانا دارم که گمنام است. اما خب، استوديو به يک ستاره نياز دارد تا با او بتواند فيلم را در بازار بفروشد و در شوهاي تلويزيوني نمايندهي فيلم باشد. به آنها گفتم غصه نخوريد، با اين فيلم همهي شوها را به زير ميآوريد.
استوديوها خوششان نميآيد که کارگردان به آنها بگويد چطور فيلم بايد بازاريابي شود.
به نظر ميرسد، صد سال بعد از پيدايش سينما، هاليوود دچار بزرگترين تحول خود شده است، چون وقتي به گذشتهها نگاه ميکنيم ميبينيم که نخستين تکان در سينما با پيدايش سينماي ناطق ايجاد شد که مستقيماً با حواس و برداشتهاي ما سر کار دارد. در سالهاي 1920 فيلمها ناطق شدند، اما ما انسانها رنگ را هم ميبينيم و اين هنوز در سينما نبود. ده سالي گذشت که فيلمها رنگي شدند. حالا وارد آخرين مرحله شدهايم. ما چيزها را در واقع سهبعدي ميبينيم. حالا اين هم وارد سينما شده. جالب نيست که سينما صد سال بعد از پيدايشاش تازه حالا دارد فيلمها را سهبعدي ميسازد؟
در تکنيک خاص فيلمسازي دکور و آرايش و لباسهاي متناسب با نقش خبري نيست. حرکتهاي بازيگر توسط شمار زيادي دوربين ضبط ميشود و بعد با کامپيوتر به طور ديجيتالي شکل ميگيرند. بازيگران بايد يک لباس پلاستيکي بپوشند و جلوي دوربين خالي بازي کنند. بقيه کارها را کامپيوتر انجام ميدهد. در اينباره تا حالا هيچ بازيگري شکايت نکرده. البته من پارهاي نگرانيها را درک ميکنم. اما در عمل ديدهام که بازيگران راضي بودهاند. در اين شيوه وقت و حرکت بازيگر تلف نميشود. ما بدون دنگ و فنگهاي معمول در فيلمبرداري و دکور، حرکتهاي او را ضبط ميکنيم.
كامرون درباره موفقيت آثارش و امكان عدم استقبال از آنها پيش از اكرانشان مي گويد: در مورد آواتار و ترميناتور اين ترس را داشتم. ترس راه برنده شدن من است و سبب ميشود سختتر کار کنم.
او درباره اقتدار و قدرتش در هاليوود مي گويد: اصلاً قدرت در هاليوود چه معني ميدهد؟ اينجا آنها که پول دارند قدرت دارند. تازه به اصطلاح قدرتي که آدم در هاليوود دارد بازتاب بيروني ندارد. بيرون از هاليوود هر چه سوت ميزنم سگ هم به من اعتنا نميکند. به بچههايم هم هر چه ميگويم دندانهاتان را مسواک کنيد، گوش نميدهند.