کد خبر: ۶۷۰۶۳۰
تاریخ انتشار: ۵۹ : ۲۳ - ۲۰ فروردين ۱۴۰۱

خاطرات صادق طباطبایی، شماره ۶۲: سید احمد آقا نسخه‌ی دست‌نویس کتاب آل‌احمد را برای چاپ به آلمان فرستاد

خاطرات صادق طباطبایی: یک روز پست برای ما یک بسته آورد که جعبه‌ای حدود ۶-۷ کیلو پسته بود. ما تعجب کردیم زیرا به کسی سفارش نداده بودیم که این‌قدر پسته برای ما بفرستد. به خانمم گفتم سعی کن جعبه آسیب نبیند. چوب‌ها را باز کردیم، دیدیم دست‌نوشته‌ای به صورت خیلی ماهرانه دور تا دور این جعبه جاسازی شده و نسخه‌ي خطی کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» جلال آل‌احمد است. در کنار گوشه‌هایش هم نوشته‌های بی‌ربطی دیده می‌شد، آن‌ها را سر هم کردیم. متوجه شدم که این جعبه را سید احمد آقا فرستاده...
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :

سرویس تاریخ «انتخاب»؛ قبل از وصلت خانواده‌ی ما با خانواده‌ی امام، من سید احمد آقا را یکی دو بار بیش‌تر ندیده بودم. بچه که بودم یک دفعه پدرم ما را به حمام برده بودند، حدود سال‌های ۱۳۳۴ و ۱۳۳۵ بود، امام هم با احمد آمده بودند حمام. یک بار دیگر آخرین باری که از آلمان در تعطیلات تابستانی به ایران آمدم یعنی سال ۱۳۴۵ بود که هنگام خروج با مشکل مواجه شدم. در آن سفر یک روز در کتابخانه‌ی مرحوم آیت‌الله مرعشی نجفی با حاج محمود مرعشی کاری داشتم، جوانی از پله‌ها بالا آمد، بسیار بانشاط و پرشور، سر حال و خندان و شوخ‌طبع، من او را نشناختم چند سال بود که ایران نبودم به هر حال یک دیدار مختصری آن‌جا داشتیم. وقتی ایشان رفت حاج آقا محمود نجفی گفت این آقا را شناختی؟ گفتم نه. گفت که ایشان سید احمد خمینی پسر آقای خمینی بود.

از موضوع ازدواج خواهرم با سید احمد آقا از طریق نامه مطلع شدم. خواهرم نامه نوشت و مطلب را به من گفت. من از این وصلت خوش‌حال شدم و آن را به فال نیک گرفتم. در پاسخ نامه‌ی خواهرم نوشتم کسی که باید تصمیم بگیرد خود تو هستی و امیدوارم که فقط این نکته در ذهن تو نبوده باشد، [که] چون پسر آقای خمینی است، این کافی باشد، حتما جنبه‌های مختلف را در نظر گرفتی و اطلاعات لازم را کسب کردی و شناخت کافی هم داری. به هر حال ان‌شاءالله مبارک باشد.

از سال ۱۳۴۵ که از ایران رفتم خواهرم را ندیده بودم، سید احمد آقا را هم همین‌طور تا این‌که  در سال ۱۳۵۶ آن‌ها در نجف به امام ملحق شدند. در این فاصله البته در امور مربوط به مبارزات ارتباطاتی داشتیم و کارهای مشترکی انجام می‌شد، خانم من تعطیلات تابستان به ایران می‌آمد. یک بار بعد از این‌که ایشان برگشت (حدود دو ماه و نیم بعد) یک روز پست برای ما یک بسته آورد که جعبه‌ای حدود ۶-۷ کیلو پسته بود. ما تعجب کردیم زیرا به کسی سفارش نداده بودیم که این‌قدر پسته برای ما بفرستد. به خانمم گفتم سعی کن جعبه آسیب نبیند. چوب‌ها را باز کردیم، دیدیم دست‌نوشته‌ای به صورت خیلی ماهرانه دور تا دور این جعبه جاسازی شده و نسخه‌ي خطی کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» جلال آل‌احمد است. در کنار گوشه‌هایش هم نوشته‌های بی‌ربطی دیده می‌شد، آن‌ها را سر هم کردیم. متوجه شدم که این جعبه را سید احمد آقا فرستاده و آن جملات این بود که سعی کنید این جزوه را در اولین فرصت چاپ کنید و توسط مسافرین و راه‌های مقتضی چند جلد آن را به ایران بفرستید. دو سه ماه بعد که مسافری از ایران آمد در این مورد استعلام کرد که این کار انجام شده است یا نه؟ سال بعد که خانم من به ایران رفت، سید احمد آقا را دیده بود ایشان به خانمم گفته بود من در حضور جواد – برادر من – از شما سوال می‌کنم بگو که این کتاب در آن‌جا چاپ شده است. ایشان وقتی به آلمان برگشت موضوع را به من گفت. برای من سوال بود که علت این تقاضای سید احمد آقا چه بود؟! تا این‌که سید احمد آقا را وقتی به سوریه آمده بود (در سال ۱۳۵۶) دیدم و قضیه را سوال کردم. ماجرا از این قرار بود که مرحوم آل‌احمد دست‌نویس کتابش را به وصیت و یادگار نزد آیت‌الله رضا صدر – دایی من – به امانت گذاشته بود که ایشان در فرصت مناسبی آن را چاپ کند. دایی من ظاهرا به احمد آقا گفته بود این کتاب نزد ایشان هست. احمد آقا می‌گوید اجازه بدهید من این کتاب را یک شب ببرم و بخوانم، می‌گوید نه نمی‌شود، می‌ترسم از روی آن بنویسی چون این سپرده در دست من است. از آن‌جا که تعهد انقلابی در آن مقطع ایجاب می‌کرد که این کتاب چاپ شود، سید احمد آقا با جواد برادر من مشورت می‌کنند که چه کار کنند؟ به این نتیجه می‌رسند که آقا رضا صدر به سید احمد آقا اجازه نداده کتاب را از کتابخانه خارج کند، اما به آقا جواد این حرف را نزده است، بنابراین ایشان کتاب را به مدت یک شب به احمد آقا برساند با این قید که مطمئن شود که کتاب چاپ خواهد شد. آقا جواد این کار را انجام می‌دهد و سید احمد آقا هم تعدادی از دوستانش را جمع می‌کند و کتاب را میان آن‌ها تقسیم می‌کند و آن‌ها هم می‌نشینند و تا صبح کتاب را رونویسی می‌کنند و فردا صبح کتاب را تحویل می‌دهند. سید احمد آقا می‌خواست این تعهدش را به آقا جواد منعکس کند منتها از زبان یک نفر دیگر، لذا وقتی خانم من را دیده بود از ایشان خواسته بود که بگوید کتاب چاپ شده.

به جز این موارد، موارد دیگری از ارتباط من با سید احمد آقا وجود داشت و ما اعلامیه‌ها و بیانیه‌های که مربوط به ایران می‌شد، توسط مسافران مختلف به ویژه کسانی که مورد شک ساواک قرار نمی‌گرفتند، به ایران می‌فرستادیم و به سید احمد آقا می‌رساندیم.

ادامه دارد...

 

منبع: صادق طباطبایی، «خاطرات سیاسی اجتماعی (۱)؛ جنبش دانشجویی ایران»، تهران: موسسه چاپ و نشر عروج، چاپ سوم، ۱۳۹۳، صص ۳۵۱-۳۵۳.

نظرات بینندگان