خاطرات اردشیر زاهدی، شماره ۳؛ وقتی رضاشاه آن جوانمردی را در مادربزرگم دید، اصرار کرد که پدرم باید به ارتش برود
خاطرات اردشیر زاهدی: ... در این وقت موقعی بوده که رضاشاه می آید برود به... از کرمانشاه می آمده به همدان و در همدان منزلی می رفته که منزل مادربزرگ من بود و چون پدر من آن ون وقت یک جوان سیزده چهارده ساله ای بوده، مادرم پدرم را وادار می کند که برود به دهان از همدان برای اینکه تو خانه آدم نامحرم نبوده باشد.