
سرویس تاریخ «انتخاب»: اسدالله علم (۱ مرداد ۱۲۹۸ بیرجند – ۲۵ فروردین ۱۳۵۷ نیویورک)، یکی از مهمترین چهرههای سیاسی دوران محمدرضا شاه، وزیر دربار از ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۶ و نخستوزیر ایران از سال ۱۳۴۱ تا ۱۳۴۲ بود.
«انتخاب» هر شب یادداشت های روزنوشت علم را منتشر می کند.
۱۰ تیر ۱۳۵۲: ملاقاتهای بسیار زیادی داشتم. از جمله مدیر کمپانی نفتی [اشلند]Ashland آمریکایی که آمده با شرایط خیلی سهل از ما نفت بگیرد و با ما شریک شود و از محل فروش این نفت یعنی از منافعی که ما میبریم، از ۵۰% حصه خودمان ده ساله [تأسیسات]installation آنها را در آمریکا بخریم. ما در حقیقت نفت را به قیمت ارزان بفروشیم، مثل فروش به دیگران، ولی از مشارکت هرچه گیر آمد بابت قیمت [تأسیسات]installation میرود. اولین معامله از این نوع است، ولی، چون این کار را فلاح میکند، اقبال به هم میزند.
بعد از ظهر وزیر مختار انگلیس را پذیرفتم (چون سفیر در مرخصی است.) [گفت]وزیر خارجه دارد نسبت به [وضع حقوقی]status [مستشاران آمریکایی]در ایران مطالعه میکند که ببیند منطبق با سربازان انگلیسی در خلیج فارس میتواند باشد یا نه؟ (چون شاهنشاه فرموده بودند حالا که ما میخواهیم اعلامیه بدهیم که قدرتهای بزرگ از خلیج فارس بیرون روند، وضع سربازهای انگلیسی در شیخ نشینها باید صورت دیگری بخود بگیرد).
راجع به آمدن وزیر دفاع انگلیس گفت بین ۳ تا ۶ اکتبر خواهد آمد، چه مسائلی مورد علاقه شاهنشاه است که بحث شود؟ پرسید خلعتبری در عربستان سعودی چه گفتوگو میکند؟ گفتم نمیدانم. فکر میکنم اینها به عربستان سعودی خیلی اهمیت میدهند، منتها خجالت میکشند به ما بگویند چنان که...]در مورد]شیخ نشینها... [نیز]وزیر خارجه انگلیس خجالت کشیده بود به شاهنشاه عرض کند تا وضع عربستان کاملاً روشن نشود، من نمیتوانم چیزی عرض کنم. راجع به خرید تانکهای [اسکورپیون Scorpion]اظهار تشکر میکرد.
راجع به تغییرات در حزب اقلیت (مردم) از من پرسید که چه پیشرفتی ممکن است داشته باشد؟ من گفتم شما نیامدهاید که با من بحث سیاسی بکنید، برای کار آمدهاید. بی نهایت خجالت کشید و قرمز شد که من از حرف خودم خجل شدم، ولی دیر بود. بعد پرسید خبر داری که بوتو به هند میرود؟ از بس خجالت کشیده بود این سوال بی معنی را کرد که هیچ ارتباطی به هیچ جا نداشت و هنوز اساس هم ندارد. من گفتم نه و قدری راجع به هند و پاکستان صحبت کردم که تلافی حرف اول خودم را بکنم.
یادداشتهای اسدالله علم: سرهنگ معمّر قذافی رئیس کشور لیبی اصرار دارد با مصر متحد شود. خواب و خیال ریاست عرب را در سر میپروراند و میخواهد جای ناصر را بگیرد. سادات رئیس جمهور مصر گرفتار شده است، نه میتواند نه بگوید و نه بلی! از قدیم گفته اند: نه باید فلان دیوانه گذاشت نه فلان به دیوانه داد! گو اینکه من او را دیوانه عامل آمریکاییها میشناسم. نفت آمریکاییها را هم ملی بکند، بکند، به هر صورت که به آنها میفروشد. بعد هم اگر مصر را در دست بگیرد، از نفوذ شورویها خارج میکند. مخارج آن را هم که میدهد. حالا اگر کتب ضاله را در لیبی بسوزاند، به گاو و گوسفند کسی که بر نمی خورد....