کد خبر: ۹۱۱۱۰۹
تاریخ انتشار: ۰۰ : ۱۵ - ۰۴ اسفند ۱۴۰۴

حساب ۸۸۸۸۸؛ چگونه جوان ۲۸ ساله کهن‌ترین بانک بریتانیا را به خاک سیاه نشاند؟

نیک لیزن ۲۸ساله نابغه نبود، اما توانست یک‌تنه و با یک حساب مخفی یکی از بزرگ‌ترین امپراتوری‌های مالی بریتانیا را نابود کند.
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :

زومیت: نیک لیزن ۲۸ساله نابغه نبود، اما توانست یک‌تنه و با یک حساب مخفی یکی از بزرگ‌ترین امپراتوری‌های مالی بریتانیا را نابود کند.

بانک «برینگز» (Barings)، یکی از معتبرترین بانک‌های انگلیس که بیش از دو قرن پناهگاه امن ثروت خاندان‌های سلطنتی محسوب می‌شد، توانسته بود از جنگ‌های جهانی و بحران‌های بی‌شمار اقتصادی جان سالم به در ببرد؛ اما درنهایت تسلیم جاه‌طلبی‌های یک جوان ۲۸ ساله شد و با حقارت تمام تنها به قیمت یک پوند فروخته شد.

اما چطور نیک لیزن که نه نابغه بود و نه فردی استثنایی، توانست کهن‌ترین و معتبرترین بانک بریتانیا را به ورشکستگی کامل بکشاند؟

بانکی که فکر می‌کرد جاودانه است

بیش از ۲۳۰ سال تاریخ، جان سالم به‌دربردن از جنگ‌های جهانی، ظهور و سقوط امپراتوری‌ها، انقلاب‌ها و بحران‌های بی‌شمار اقتصادی. بانک برینگز (Barings Bank) که در سال ۱۷۶۲ تأسیس شد، بدون تردید یکی از معتبرترین‌ مؤسسات مالی انگلیس به‌شمار می‌رفت.

مشتریانش از اشراف، خاندان‌های سلطنتی و دولت‌ها می‌آمدند. نام بانک به‌تنهایی برای جذب سرمایه کافی بود و همین اعتبار تاریخی، برای دهه‌ها نقش ضربه‌گیر را بازی می‌کرد؛ حتی زمانی که ساختارهای درونی دیگر با سرعت دنیای مالی هماهنگ نبودند.

در دهه‌های پایانی قرن بیستم، بانکداری جهانی وارد عصر جدیدی می‌شد. ابزارهای مشتقه، معاملات آتی و بازارهای شبانه‌روزی، نظارت متمرکز و سیستم‌های کنترلی دقیق می‌خواستند. اما برینگز برخلاف ظاهر باشکوهش هنوز با منطق قرن نوزدهم اداره می‌شد، با اعتماد شخصی، سلسله‌مراتب مبهم و حسابرسی‌هایی که بیشتر تشریفاتی بودند تا بازدارنده.

همین شکاف میان اعتبار تاریخی و توان عملیاتی باعث شد برینگز در عمل از نظر کنترل ریسک، از بسیاری رقبای جوان‌تر عقب بیفتد و چشم به روی خطاهایی ببندد که قرار بود هزینه‌ای تاریخی داشته باشند.

نیک لیزن؛ اعتمادبه‌نفس زودرس در سیستم اشتباه

نیک لیزن (Nick Leeson) در واتفوردِ هرتفوردشایر، در خانواده‌ای از طبقه متوسط به دنیا آمد. پسری با اعتمادبه‌نفس بالا، اما دانش‌آموزی کاملاً معمولی و بدون دستاورد تحصیلی چشمگیر. مسیر حرفه‌ای‌اش با ورود به بانک مدرن مورگان استنلی آغاز شد؛ جایی که در بخش پشتیبانی معاملات آتی و اختیار معامله کار می‌کرد.

نیک در مورگان استنلی طعم حضور در خط مقدم معامله‌گری را چشید. سال ۱۹۸۹، دو سال پس از شروع کارش، سراغ مدیرش رفت و با اعتمادبه‌نفس درخواست کرد به جایگاه معامله‌گر ارتقا یابد. وقتی درخواستش رد شد، به‌جای تسلیم‌شدن استعفا داد، انگار هیچ ترمزی برای جاه‌طلبی‌اش تعریف نشده بود.

در مسیر جستجو برای رسیدن به رؤیایش، فرم استخدامی برای بانک برینگز فرستاد. چنان‌که بعدها خودش اعتراف کرد، پیش‌ازاین حتی نام معتبر این بانک را هم نشنیده بود!

وقتی نیک لیزن پایش را به ساختمان برینگز گذاشت، بلافاصله متوجه فاصله‌ی محیط کار قدیم و جدیدش شد. در مقایسه با مورگان استنلی تمامی اجزای فضای برینگز بی‌ارزش و کهنه به نظر می‌رسید. از مبلمان قدیمی و سیستم‌های فرسوده گرفته تا رویه‌هایی که بوی قرن نوزدهم را می‌دادند.

به نقل از کانال ColdFusion لیزن لبخند می‌زد، خوش‌برخورد بود و با همکارانش گرم می‌گرفت، اما در اعماق ذهنش، هیچ‌کس را دوست نداشت. بعدها جلوی دوربین اعتراف کرد: «نیازی نمی‌دیدم از کسی خوشم بیاید. کارم را می‌کردم و اگر کسی مرا به یک نوشیدنی دعوت می‌کرد، نمی‌رفتم، چون از آن‌ها خوشم نمی‌آمد.»

نیک آدم‌ها را نه به چشم همکار، بلکه به‌عنوان پله‌هایی برای بالارفتن می‌دید و اتفاقاً نگاه سرد و محاسبه‌گرش خیلی زود جواب داد. مدیران بانک که از حساب‌های درهم‌ریخته کلافه بودند، او را برای پیگیری بدهی‌های معوقه و گمشده به جاکارتا فرستادند.

برینگز عادت داشت معاملاتی انجام دهد که در شکاف‌های سیستم حسابداری گم می‌شدند. نیک با چشمان تیزبینش موفق شد نزدیک به ۱۰۰ میلیون پوند از پول‌های گمشده بانک را پیدا کند و به چهره‌ی محبوب مدیران تبدیل شود.

در همین دوران بود که با یکی از کارمندان برینگز به نام لیزا سیمز آشنا شد؛ شاید تنها کسی در آن سیستم که لیزن واقعاً دوستش داشت. آن‌ها در سال ۱۹۹۲ ازدواج کردند و دقیقاً در همان ماه، پاداش لیزن در قالب پیشنهاد تأسیس و مدیریت واحد معاملات آتی در سنگاپور از راه رسید.

وقتی برینگز تصمیم گرفت حضورش را در بازارهای آسیایی گسترش دهد، سنگاپور انتخابی منطقی به نظر می‌رسید: دروازه‌ی مالی شرق آسیا، با دسترسی مستقیم به بورس ژاپن و معاملات آتی شاخص نیکی. نیک لیزن این مأموریت را فراتر از جابه‌جایی جغرافیایی، فرصتی برای بازتعریف جایگاهش می‌دید.

در سنگاپور، واحد تازه‌تأسیس معاملات آتی تقریباً از صفر ساخته شد؛ بدون ساختار جاافتاده، بدون سیستم‌های کنترل چندلایه و مهم‌تر از همه، بدون تجربه‌ی مدیریتی در سطح محلی. این خلأ دقیقاً همان جایی بود که لیزن در آن احساس راحتی می‌کرد. او نه‌تنها بازار را می‌شناخت، بلکه می‌دانست سیستم از کجا ضربه‌پذیر است.

فاصله‌ی جغرافیایی و نبود ساختار جاافتاده، واحد سنگاپور را به نقطه‌ای خارج از دید مرکز تبدیل کرد

او حالا معامله‌گری بود که در بازار پرالتهاب نیکی ۲۲۵ (Nikkei 225) ژاپن سرمایه‌گذاری می‌کرد. اما در پس این ارتقای شغلی، بانک یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات تاریخش را مرتکب شد.

در بانکداری مدرن، قانونی وجود دارد که تقریباً همه‌چیز بر آن استوار است: کسی که معامله می‌کند، نباید همان کسی باشد که حساب‌ها را ثبت می‌کند. معامله‌گر معامله را پیش می‌برد و حسابدار آن را ثبت و بررسی می‌کند تا جلوی هرگونه تقلب یا خطای سهوی گرفته شود. این اصل نه از سر بدبینی، بلکه از تجربه‌ی قرن‌ها خطا و تقلب به‌وجود آمده است.

اما برینگز، مست از موفقیت‌های اولیه لیزن و بی‌تفاوت به بدیهی‌ترین اصول مدیریت ریسک، کلید هر دو اتاق را به دست او داد. لیزن هم مدیر عملیات معامله‌گری بود و هم مسئول ثبت و گزارش‌دهی مالی در سنگاپور. این ترکیب زمینه‌ساز فاجعه‌ای شد که در راه بود.

اواخر سال ۱۹۹۲، بازارها شروع به نوسانات شدیدی کردند. تیم تحت هدایت لیزن که جوان و کم‌تجربه بودند، اشتباهات معاملاتی مکرری مرتکب شدند و ضررهای زیادی به بار آوردند. لیزن که تازه داشت طعم قدرت و احترام را می‌چشید، اعتراف به شکست در برابر مدیران لندنی را مساوی مرگ رؤیاهایش می‌دانست.

اینجا بود که غرور، ترس و اعتمادبه‌نفس کاذب دست‌به‌دست هم دادند. لیزن تصمیم گرفت این زیان‌ها را موقتاً در یک حساب مخفی پنهان کند، تا وقتی با سودهای بعدی جبران شوند. او با دست‌کاری نرم‌افزار، حسابی به شماره ۸۸۸۸۸ ایجاد کرد که از دید مدیران لندن کاملاً پنهان ماند.

حساب مخفی نه برای حذف زیان، بلکه برای به‌تعویق‌انداختن مواجهه با آن ساخته شد

نکته اینکه در فرهنگ شرق آسیا، عدد ۸ نماد غایی شانس، ثروت و رفاه بی‌نهایت است. لیزن شانس خود را در حسابی دفن کرد که قرار بود ناجی او باشد. منطق ذهنی‌اش بر پایه سندرم هزینه هدررفته دستور می‌داد؛ او مدام به خودش می‌گفت: «فردا جبران می‌کنم».

پول بی‌سؤال؛ مرکز فقط اعتماد می‌کند

حساب ۸۸۸۸۸ باید برای چالشی بزرگ راه‌حلی فوری می‌یافت. شاید زیان‌های معاملاتی روی کاغذ پنهان بودند، اما برای باز نگه‌داشتن این پوزیشن‌های زیان‌ده در بازار واقعی، بانک باید به طور مستمر پول نقد تزریق می‌کرد.

لیزن برای تأمین این پول، با لندن تماس می‌گرفت و درخواست مبالغ کلانی برای پوشش معاملات مشتریان ویژه می‌کرد. مشکل اینجا بود که این مشتریان اصلاً وجود خارجی نداشتند!

تا زمانی که سود گزارش می‌شد، بانک مسیر پول و منطق درخواست‌ها را بررسی نمی‌کرد

ولی مدیران لندنی که تصور می‌کردند لیزن در حال فتح بازارهای آسیاست و منافع بانک را تأمین می‌کند، بدون حتی یک‌بار راستی‌آزمایی، مبالغ درخواستی را به‌حساب او واریز می‌کردند. هیچ‌کس در لندن نپرسید این پول‌ها دقیقاً کجا می‌روند.

لیزن بعدها در مصاحبه‌ای گفت: «زندگی با این دروغ خیلی آسان بود. من فکر می‌کردم نهایتاً دو روز دوام می‌آورم. اما وقتی دیدم بعد از دو روز هیچ‌کس متوجه چیزی نشد، با خودم گفتم چه کسی می‌گوید بعد از ۲۰۰ روز یا ۱۰۰۰ روز متوجه خواهند شد؟»

سیستم به‌جای نظارت، فقط اعتماد کرد و در سایه‌ی این اعتماد، زیان‌های واقعی لیزن در سنگاپور به شکل سودهای کاغذی و درخشان در دفترکل لندن ثبت می‌شد.

فرار به جلو

تا پایان سال ۱۹۹۲، زیان‌های پنهان شده در حساب ۸۸۸۸۸ به ۴ میلیون پوند رسید. لیزن در تله‌ای که خودش ساخته بود گیر افتاده بود و شب‌ها خواب به چشمش نمی‌آمد. در این نقطه، او دو راه بیشتر نداشت: اعتراف به شکست و اخراج، یا شکستن تمام قوانین بانک و انجام یک شرط‌بندی جنون‌آمیز. او گزینه‌ی دوم را انتخاب کرد.

لیزن صدها قرارداد آتی دیگر خرید، با این امید که اگر بازار فقط کمی به نفع او بچرخد، تمام بدهی‌هایش پاک شود و در کمال شگفتی، این حرکت جواب داد. تا جولای ۱۹۹۳، او توانست تمام ضررهایش را جبران کند.

لیزن فکر می‌کرد یک نابغه‌ی مالی است که توانسته سیستم را دور بزند

اینجا بود که خطرناک‌ترین اتفاق ممکن در روان‌شناسی یک معامله‌گر رخ داد. لیزن به‌جای اینکه نفس راحتی بکشد و در مسیرش تجدیدنظر کند، دچار توهم شکست‌ناپذیری شد. پیش خودش فکر می‌کرد حتماً نابغه‌ی مالی است که توانسته سیستم را دور بزند، درحالی‌که طبق مستندات این موفقیت چیزی جز شانس محض نبود.

درسی که لیزن به باور خودش از این ماجرا گرفت این بود که بابت پنهان‌کاری و بقا پاداش می‌گیرد نه انضباط مالی. درواقع او یاد نگرفت چگونه ریسک را مدیریت کند؛ فقط فهمید چگونه تقلب کند و قسر در برود.

هشدارهایی که جدی گرفته نشدند

بیکر متوجه شد مشتریانِ سنگاپور یا همان مشتریان خیالی لیزن کارمزدها و بدهی‌هایشان را نمی‌پردازند. سرانجام در جولای ۱۹۹۳، تیمی از حسابرسان از لندن به سنگاپور پرواز کردند. تا پایان آن سال زیان حساب مخفی لیزن به ۹۴ میلیون پوند رسیده بود و او روزانه یک میلیون پوند ضرر می‌کرد.

لیزن وحشت و استرس عمیقی را تجربه کرد، چرا که فقط پیداشدن یک‌تکه کاغذ کافی بود تا امپراتوری دروغینش فروبریزد. اما معجزه‌ی تاریک لیزن دوباره تکرار شد و حسابرسان هیچ‌چیز پیدا نکردند. علت هم این بود که آن‌ها اصولاً اسناد واقعی را نمی‌دیدند تا بخواهند بررسی‌شان کنند.

منطق بانک می‌گفت لیزن هم‌زمان هم معامله‌گر است و هم حسابدارِ خودش، اما چون روی کاغذ برای ما سودهای کلان می‌آورد، پس مشکلی نیست! قانون نانوشته‌ای که امروز هم در بسیاری از مدل‌های کسب‌وکار به چشم می‌خورد: «اگر چیزی پول می‌سازد، به آن دست نزن.»

سال ۱۹۹۴ زیان‌های حساب مخفی به ۱۶۰ میلیون پوند رسید. لیزن برای جبران، معاملاتی را از خودش با قیمت‌های تخفیف‌خورده می‌خرید تا سودهای کاغذی و نجومی بسازد. او در خلوت روزانه میلیون‌ها پوند پول می‌سوزاند، اما در انظار عمومی تاج پادشاه بورس را بر سر داشت.

دسامبر ۱۹۹۴، برینگز او را مانند قهرمانی به کنفرانسی در نیویورک فرستاد. طبق دفاتر دروغین، لیزن به‌تنهایی ۲۸ میلیون پوند برای بانک سودآورده بود و حالا چهره‌ی شاخص برینگز محسوب می‌شد. او روزانه صدها هزار پوند پول نقد از لندن درخواست می‌کرد و بانک بدون حتی یک سؤال، پول‌ها را می‌فرستاد.

لیزن نمی‌خواست به سنگاپور برگردد، اما نمی‌توانست به همسرش واقعیت را بگوید

تا پایان سال ۱۹۹۴ برینگز ۷۵ درصد از کل سرمایه‌اش معادل ۳۳۰ میلیون پوند را به دستان یک نفر در سنگاپور سپرده بود. اما پشت این لبخندهای فاتحانه، حس می‌کرد دیگر به لحاظ روانی نمی‌تواند این روال را تاب بیاورد.

در طول تعطیلات کریسمس در ایرلند، لیزن به همسرش لیزا گفت که دیگر نمی‌خواهد به سنگاپور برگردد. لیزا که از هیچ‌چیز خبر نداشت، حیرت‌زده پرسید چرا باید چنین موقعیت طلایی‌ای را رها کنند؟ لیزن نتوانست حقیقت را بگوید و تسلیم شد.

لیزا بعدها اعتراف کرد که نیک در تمام این مدت زندگی دوگانه‌ای را می‌گذراند، درست شبیه مردی که به همسرش خیانت می‌کند، اما خیانت لیزن با اعداد و ارقام بود.

زلزله کوبه؛ لحظه‌ای که شانس زیر آوار ماند

ژانویه ۱۹۹۵ فرا رسید. لیزن که هیچ دلیل اقتصادی و سیاسی برای تلاطم در بازار ژاپن نمی‌دید، تمام دارایی‌هایش را روی ثبات بازار شرط‌بندی کرد. استراتژی‌اش برای چند هفته جواب داد و به نظر می‌رسید دوباره در حال پاک‌کردن زیان‌هاست.

اما ساعت ۵:۴۶ صبح روز ۱۷ ژانویه، زمین زیر پای ژاپن و نیک لیزن لرزید. زلزله‌ی ویرانگر کوبه به مرگ ۶ هزار نفر انجامید و بازار سهام نیکی ژاپن کاملاً فروریخت. لیزن که حالا بازار را برخلاف پیش‌بینی‌اش در حال سقوط می‌دید، در اوج استیصال آخرین و بزرگ‌ترین قمار زندگی‌اش را انجام داد.

حسابرسان سند جعلی چسب‌کاری‌شده‌ای را که لیزن با فکس خانگی فرستاد، به‌عنوان مدرکی رسمی پذیرفتند

او هزاران قرارداد دیگر خرید تا به‌تنهایی و یک‌تنه، کل بازار سهام ژاپن را بالا نگه دارد؛ قماری احمقانه که فقط در یک روز، ۵۰ میلیون پوند دیگر ضرر روی دستش گذاشت. در این میان، یکی از عجیب‌ترین و کمدی‌ترین اتفاقات تاریخ حسابرسی هم رخ داد.

حسابرسان اختلافی عظیم به مبلغ ۵۰ میلیون پوند را در حساب‌ها کشف کردند. در مقابل لیزن با استفاده از قیچی و چسب، یک سند وام بانکی را جعل کرد تا این خلأ را بپوشاند. او این کاغذ چسب‌کاری شده را با دستگاه فکس خانه‌اش فرستاد و حتی بالای برگه به‌وضوح چاپ شده بود «از طرف نیک و لیزا».

در کمال ناباوری حسابرسان بانک برینگز این سند مضحک را به‌عنوان مدرکی رسمی پذیرفتند!

وقتی دیگر چیزی برای پنهان‌کردن نیست

۱۷ فوریه ۱۹۹۵ تمام آن فرارهای روبه‌جلو، تمام آن حساب‌سازی‌ها و شانس‌های کور، سرانجام به پایان رسید. نه توسط یک حسابرس ارشد از لندن، بلکه توسط کارمند دفتری ساده‌ای در سنگاپور که متوجه مغایرت‌های عجیبی در حساب‌های لیزن شد.

او سؤالاتی پرسید که لیزن برای یک هفته‌ی تمام سعی کرد با طفره‌رفتن از زیرشان شانه خالی کند. اما خودش خوب می‌دانست که این بار هیچ معجزه‌ای در کار نیست. او با چهره‌ای درهم‌شکسته به کارمند گفت: «همسرم حالش خوب نیست. باید بروم به او سر بزنم، ۴۵ دقیقه دیگر برمی‌گردم.» این دروغ آخرین کلماتش در دفتر برینگز بود.

لیزن باعجله به خانه رفت، لیزای بی‌خبر از همه‌جا را برداشت و با اولین پرواز به استراحتگاهی لوکس در مالزی گریخت. با ناپدیدشدن لیزن، مدیران لندنی بالاخره توانستند وارد سیستم او در سنگاپور شوند. وقتی اعداد روی مانیتورها نقش بست، نه با اشتباهی کوچک که با فاجعه‌ای ورای تصور مواجه شدند.

آن‌ها تازه فهمیدند که در این مدت هیچ ایده‌ای از آنچه بر سر بانک آمده نداشته‌اند؛ چون به قول یکی از مدیران ارشد «ما اصولاً هیچ‌وقت نپرسیدیم.»

پایان برینگز؛ فروپاشی رسمی یک نام قدیمی

مدیران برینگز در تعطیلات آخر هفته، با التماس به سراغ بانک مرکزی بریتانیا رفتند تا برای نجاتشان وثیقه یا وامی جور کنند. اما وقتی رقم واقعی فاجعه مشخص شد، بانک مرکزی به آن‌ها پاسخ منفی داد.

زیان‌های لیزن از چند میلیون پوند اولیه، حالا به عدد نجومی ۸۳۰ میلیون پوند (بیش از ۲ میلیارد دلار امروزی) رسیده بود و هیچ راه نجاتی وجود نداشت. در نهایت تحقیر، این غول مالی بریتانیا به قیمت نمادین تنها یک پوندبه بانک هلندی ING فروخته شد.

دادگاه، زندان و جدال بر سر «مقصر کیست»

۲۰ نوامبر ۱۹۹۵، نیک لیزن در آلمان دستگیر و به سنگاپور مسترد شد. دادگاه او را به اتهام فریب حسابرسان و کلاهبرداری از بورس سنگاپور مجرم شناخت و به شش سال و نیم زندان محکوم کرد، هرچند نیک لیزن پس از چهار سال به دلیل رفتار خوب آزاد شد.

نیک لیزن: «آن‌ها احمق بودند. تجارت را نمی‌فهمیدند و اصلاً جایگاهشان آنجا نبود.»

اما لیزن پس از دستگیری، با غروری عجیب و بدون احساس گناه تمام تقصیرها را به گردن سیستم انداخت و بعدها نیز در مصاحبه‌ای گفت: «آن‌ها احمق بودند. تجارت را نمی‌فهمیدند و اصلاً جایگاهشان آنجا نبود. هر روز توضیحات کاملاً مضحک مرا می‌پذیرفتند، چنین چیزی هرگز در مورگان استنلی اتفاق نمی‌افتاد.»

البته دادگاه نیز تاحدی نظرات لیزن را پذیرفت و قاضی‌ها و نهادهای نظارتی صراحتاً اشاره کردند که چنین حجمی از تقلب، بدون خلأ جدی در کنترل ریسک، ممکن نبود.

درحالی‌که نیک لیزن در زندان کتاب خاطراتش را می‌نوشت، هزاران کارمند شغل، سرمایه و آینده‌شان را در جریان فروپاشی برینگز از دست دادند. مردی که کهن‌ترین بانک بریتانیا را نابود کرد، در سال ۲۰۱۸ حتی در برنامه ریالیتی شو Celebrity Big Brother حضور یافت.

امروز از برینگز تنها یک نام در کتاب‌های مدیریت بحران و اقتصاد باقی‌مانده و به‌عنوان هشداری کلاسیک ازخطای ساختاری تدریس می‌شود: لیزن آگاهانه زیان‌ها را پنهان کرد، به جعل اسناد متوسل شد و ریسک‌ها را پی‌درپی افزایش داد. اما هم‌زمان، سیستمی هم وجود داشت که اجازه داد این تصمیم‌ها ماه‌ها و سال‌ها ادامه پیدا کنند.

نظرات بینندگان