کد خبر: ۹۱۴۲۶۵
تاریخ انتشار: ۵۷ : ۱۵ - ۲۷ اسفند ۱۴۰۴

یکی بود، یکی نبود؛ ایران بود و دیگر هیچ نبود

آساره کیانی، روزنامه‌نگار نوشت: آن‌ها ما را نشناخته‌اند؛ چنان از دل تاریخ بیرون می‌زنیم و با زور همه جهان‌پهلوانان و شیرزنان، گلوی اجنبی را می‌فشاریم و خرخره‌هایشان را می‌جَویم که نفس جهان به شماره بیافتد...
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :

آساره کیانی، روزنامه‌نگار نوشت: آن‌ها ما را نشناخته‌اند؛ چنان از دل تاریخ بیرون می‌زنیم و با زور همه جهان‌پهلوانان و شیرزنان، گلوی اجنبی را می‌فشاریم و خرخره‌هایشان را می‌جَویم که نفس جهان به شماره بیافتد...

او چیزی نداشت، تازه ساخت بود، بنابراین کراواتش را محکم کرد و با موهای زرد، کشورهای دورتر  و کوچکتر را با زرق و برق ساختگی و مَکر  ذاتی که خودش هم نمی‌دانست به چه طریق از بدو تولد با وجودش آمیخته مستعمره‌ی خود کرده و آن‌ها نفهمیدند چه شد که مسحور شده، به استعمار درآمدند و بعد هم اجازه پیدا کردند با پول خودشان، فعالیت اقتصادی به میزانی که اجازه داشتند و نه بیشتر از حد مجاز اما پرزرق و برق و چشمگیر، انجام داده و روز به روز به فربه شدن آن اجنبی کمک کنند در حالی که شیپور به دست بوق خداوندگاری این قدرت مطلقِ برساخته‌ی ذهنی خود را به صدا درآورده و سر تعظیم نه بر اماکن متبرکه‌شان که بر آن شیاد، فرود می‌آوردند؛ شاید چون پولشان بادآورده بود مثل خاکشان.

در این میان اما و در میانه‌‌ی همه آن فریب خوردگان، سرزمینی بود با مردمانی که شبیه هیچ جای دیگر دنیا نبودند. کشوری چهارفصل، غنی از معادن و پر از برکات الهی، سخت‌کوش که برخلاف آن دیگر خودفروختگان، خود آستین بالا زده با بازوان ستبر، از عمق زمینِ اصیل خویش، سوخت رونق  اقتصادشان را بیرون کشیده و هیچ‌گاه فریب ظاهر کسی را نخورده بودند‌.

آن‌ها بر زمین‌های خود ایستاده، با چشمان سیاه، ابروان پرپشت و صورت‌های استخوانی، جامه‌هایی پاکیزه و پیراهن‌های زیبا بر اندام پهلوانی و تراشیده‌ی مردانه و زنانه‌ی خویش، دانسته که تفاوت به مفهوم برتری نیست و اصالت را نه در ظاهر که در عمق جان و روح آدمیان باید جُست.

کسی چه می‌داند، شاید خاکِ قدیمی و سرزمینِ کهن، فکر را نیز غنی‌تر کند و ریشه‌‌های وحدت، این نخستین مردمان یکتاپرست را طوری به هم پیوند داده باشد که قدر گنج درون خود را دانسته و تنها در آغوش مادر ِمیهن، جان و آرام، بگیرند.

و مگر می‌شود تمامی این شکوه، آن نازیبای میان‌تهی را عصبانی نکند که چه‌ها کند تا این سرزمین کهن را از حق جهانی ارتباطاتش به‌واسطه‌ی حق وتوی بادآورده‌اش در دکانی به نام سازمان ملل با نابازیگرانی از همه ملل که برای ثبت حقوق همان یک کشور صف کشیده‌اند، محروم کرده، هرچه در آستین داشته رو کند و عاجز و مستاصل از تسلیم ناپذیری‌ آن مردان و زنان، سرانجام و از پس سال‌ها و دهه‌ها، بهانه ها جور کرده عجولانه با  اسباب‌بازی‌های بزرگ‌ترش، پاهای چرک‌مرده‌اش را در آب‌های زلال کشورمان بگذارد و با کثافت درون و کراهت و دریدگی بیرون، خاک سبز وطن را با خونی به سرخی لاله‌های دشت‌های نازنینمان درهم آمیزد.

که چه کار کند؟ که ایران را بخواهد داشته باشد؟ که عقده‌ی سالیان بگشاید؟ و اصولا مگر چنین چیزی امکان‌پذیر هست؟ و مگر ایرانی جماعت از طفل در گهواره‌ تا کهنسال باشکوهش با جوانان دلربایش از شرق تا غرب، از جنوب تا شمال و مرکز و دور تا دور مرزهای جاودانه‌اش، دور ز جان عزیزش، مُرده باشد که بگذارد حتی مُشتی از خاکش را  از او بستانند حتی اگر تمامی سال‌های عمر را در آرزوی خرید همان یک مشت، طی کرده باشد با همان مشت آری همان مشت گره‌کرده از بدو تولد تا لحظه‌ی مرگ، جان می‌دهد اما ذره‌ای از این خاک مقدس را به هیچ اجنبی بی صاحبی نخواهد داد...

آن‌ها نشناخته‌اند ما را که بحث مادرمان ایران که به میان آید چنان از دل تاریخ بیرون می‌زنیم و با زور همه جهان‌پهلوانان و سرداران و شیرزنان، گلوی اجنبی را می‌فشاریم و خرخره‌هایشان را می‌جویم که نفسِ جهان به شماره بیافتد...

ما  کوله بار فرهنگ و هنر و تمدن و مذهبِ

پاک ترین پیامبران جهان را خیلی وقت است بسته‌ایم اما نه برای فرار؛ برای ماندن و مقاومت، برای قوی‌تر شدن، سبزتر و زیباتر شدن...

نظرات بینندگان